تبليغاتX
برای حامد بهداد - گفتگوي خواندني كارگزاران با حامد بهداد و يادداشتهاي رادان ، بازغي ، اسعديان و .. در مورد بهداد
 

                                           این منم با همه عاطفه‌ها و ترس‌هایم

                                     

لیلی نیكونظر: به نظرم کمی هم فیلم‌مان کرده بود. گفت‌وگو را در خانه «حامد بهداد» انجام دادم. به همراه دوست تهیه‌کننده‌ام، «امیر قمیشی» که از دوستان مشترک من و «حامد» است. در تمام مدت گفت‌وگو، او سر از پا نمی‌شناسد و روی لبه مبل، هیجان زده و احساسی، از خودش، بازیگری و مهمتر از همه «مارلون براندو»یی می‌گوید که پوسترهایش، کوچک و بزرگ روی در و دیوار خانه جا خوش کرده است. چیز بیشتری برای گفتن نیست. این مواقع لید نوشتن برای گفت‌وگو، بی‌ربط‌ترین کار جهان است. وقتی خود گفت‌وگو به اندازه کافی گویای همه چیز است و آنقدر خواندنی شده که مصاحبه‌کننده، در نهایت اعتماد به نفس از خواننده‌ها بخواهد گفت‌وگویش را تا انتها بخوانند.

آقای «بهداد»! من جزء آن دسته‌ای هستم که اعتقاد دارم؛ شما اساسا بازیگر خوبی هستید اما اتفاقی که افتاده این است که در سریال «یک مشت پر عقاب»، خیلی دیده می‌شوید. این اتفاقی‌ست که یک کار خوب، یک مجموعه درست و یک قصه پرتعلیق باعث آن شده یا خود شما هم در این سال‌های نزدیک به یک پختگی رسیده‌اید و این در سریال «یک مشت پر عقاب» به چشم آمده؟
هر دوی اینها. من که یک بازیگر خوب هستم؛ اون که هِچ! حالا با یک پروژه خوب بهتر نمود پیدا می‌کنم.
شما تا حالا در پروژه‌های خوب، کم حضور نداشته‌اید. کلا کم‌شانس هستید؟
(خیره می‌شود و به آرامی، به نشانه تایید سر تکان می‌دهد.)
در پروژه‌های خوب زیادی حضور داشته‌اید، خودتان هم کارتان را درست انجام داده‌اید. اما آن اتفاق لعنتی برای آنکه شما گل کنید و به چشم بیایید، نمی‌افتد. واقعا دلیلش چیست؟
من امروز متوجه یک ماجرایی شدم. من امروز داشتم می‌خندیدم و خیلی شاد بودم از اینکه دارم می‌خندم. دوستم که یک مراقبه‌گر است به من گفت؛ خدا را شکر! چقدر خوشحالی و چقدر شادی...ان‌شاءالله که همیشه همینطور باشی. گفت؛ حامد! من به حالت حسودی می‌کنم و من بهش گفتم؛ چی میگی؟ اونورش افسردگی‌یه و دوست مراقبه‌گرم، از خنده مرد. دوست من خندید. من فهمیدم که این را بامزه گفتم ولی، او به چیز دیگری می‌خندید. بعد از نیم ساعت خنده گفت؛ حامد! بعضی‌ها خودشان را مستحق خوشبختی نمی‌دانند. تو حتی وقتی داری می‌خندی و شاد هستی، باز هم دچار احساس سرزنشی! شاید من خودم را مستحق خوشبختی نمی‌دانم.
اینکه شما خودتان را سزاوار توفیق نمی‌دانید، در کجا نمود پیدا کرده؟
نمود پیدا کرده است دیگر. باید از این موفق‌تر باشم؟ من هر جا هستم، خوبم. از این بهتر؟ دیگر چطور ثابت کنم درجه یک هستم؟ من بهترین تاییدها را دارم از بهترین آدم‌هایی که قبول‌شان دارم. من از لحاظ توفیق در بازیگری نقطه‌نظر مثبت کسانی را دارم که قبول‌شان دارم. دیگرانی که قبول‌شان ندارم هم برایم مهم نیستند و لحاظ‌شان نمی‌کنم. یک جمله‌ای دارد «کیانوش عیاری» که من هم آن را قبول دارم؛ نوابغ تاییدکننده هستند. مرز بین سره و ناسره، مرز بین خوب یا بد، مرز بین خلاقیت‌های هنری یا چیزهای دیگر را نوابغ تایید می‌کنند و نابغه‌ها مرا تایید می‌کنند و تازه اگر هم تایید نمی‌کردند، باز هم اهمیتی نداشت. من موفق هستم. فقط ایران‌شمول نیستم؟ فقط جهان‌شمول نیستم؟ توفیق یعنی چه؟ یعنی از درون رضایت خاطر داشته باشم نسبت به شغلم یا نه، معروف باشم مثل آن سوپراستار ایکس، اما خودم بدانم که مال ِ این حرف‌ها نیستم؟ خود سوپراستارها هم مرا می‌شناسند؛ من عصایم را که بیندازم معجزه می‌شود. با کوچک‌ترین تایمی که در اختیارم می‌گذارند، بهترین‌ها را انجام می‌دهم.
چطور این بهترین‌ها را انجام می‌دهید؟ مثلا این را در سریال «یک مشت پر عقاب» توضیح بدهید.
یک مجموعه عناصِر در این کار حضور داشت.
احتمالا یکی از مهمترین دلایل، خود کارگردان کار و وسواس‌ها و دقت‌هایش است؟
دقیقا. او خودش دارد می‌گوید که «یک مشت پر عقاب» بهترین کار اوست. او خودش دارد این را می‌گوید؛ مثل یک انسان بی‌عقده. و کسی که در امروز بگوید؛ این بهترین کار من است، یعنی او پیشرفت کرده است، نه کسی که بگوید بهترین کار من، فلان چیز «بود». بود بود بود. «بود» تمام شد. البته من خودم نمی‌توانم بگویم «یک مشت پر عقاب» بهترین کار من است.
الان فکر می‌کنید بهترین کارتان کدام است؟
من فکر می‌کنم «حس پنهان» بهترین کار من است.
حامد بهداد پرشر و شور، با این حجم انرژی، چقدر در «یک مشت پر عقاب» معصوم است. آنجایی که در قسمت اول سریال می‌گویید؛ ببینید، من اصلا اهل دعوا نیستم، آدم از خنده غش می‌کند. بس که خودتان نیستید و آدم باور نمی‌کند حامدی که در باقی نقش‌هایش حتی کمی پرخاشگر است، اینجا اینطور از قالب‌های همیشگی بیرون زده و حتی میمیک‌های چهره‌اش هم معصومانه است. در گفت‌وگویی که با «اصغر هاشمی» داشتم، گفت که شما بازیگر خوبی هستید و البته بازی‌تان را کنترل هم کرده است، اما برای خود او هم این ماجرا جالب بود. رازها و شگردهای‌تان را لو بدهید!
این باید خیلی برای یک بازیگر شانس بزرگی باشد که همزمان با داشتن مجموعه‌ای از خصلت‌های ذاتی، بتواند عکس آن خصلت‌ها را با همان حجم و همان قدرت نمایش بدهد. من اول فکر می‌کردم «مارلون براندو» که یک بازیگر برون‌فکن است... ببین هیچ فرقی بین برون‌فکنی و درون‌فکنی نیست، هر دو ریزش است. مثل یک خونریزی درونی و بیرونی می‌ماند.
(صدایش را نازک می‌کند تا دخترانه حرف بزند؛ ادای خبرنگارهای خانم را در می‌آورد و کمی عصبانی‌ست. برای من هم توضیح می‌دهد که بهتر است این‌ توضیحات را در پرانتز بیاورم. این پرسش‌ها را حامد بهداد از خودش، با صدای نازک می‌پرسد و بعد به سوالات خودش، با صدای خودش جواب می‌دهد.)
(با صدای نازک) آقای بهداد! در اینجا یک کمی با اجرای بیرونی شما مواجه بودیم، دلیلش را می‌خواستیم بدانیم، چرا؟
چی، چرا؟
(با صدای نازک) اینکه بیرون فکنی؟
یعنی چه؟
(با صدای نازک)یعنی آیا بازی درونی هم تا حالا داشته‌اید؟
بله، داشتم.
(با صدای نازک)می‌شه برای ما توضیح بدهید؟
اینکه من بازی درونی داشته‌ام؟ این چه توضیحی دارد؟
(با صدای نازک) بعععععععله!
(با صدای خودش، جواب سوال اصلی را می‌دهد)
هیچ فرقی بین بازی بیرونی و درونی وجود ندارد. وقتی داشتم «مارلون براندو» را می‌دیدم و می‌دانستم که او یک بازیگر برون‌فکن است، فکر می‌کردم که او دست‌هایش را خیلی تکان می‌دهد. سرش را خیلی چپ و راست می‌برد یا تند تند راه می‌رود یا با چشمانش، خیلی چپ و راست را می‌کاود، اما بعد که مرور کردم، دیدم، نه! او مثل یک کوه، ثابت، عظیم‌الجثه، در یک نقطه معین می‌ایستد و به نقطه معین دیگری زل می‌زند و تو فقط می‌بینی درون یک کوه، یک آتشفشان وجود دارد. مثل این می‌ماند که شما یک شیر را درون یک قفس بیندازید. «مارلون براندو» را مثال زدم که بتوانم خیلی راحت، حرفم را درباره خودم بزنم. دوست مراقبه‌گر من، امروز، وقتی داشتم عکس‌های کودکی و نوجوانی‌ام را نشانش می‌دادم، گفت؛ تو چقدر معصومی! آن روی من، دقیقا سرکوب و سرزنش است و اینها مظلوم و معصوم کرده. شاید هم با همین ساختار به دنیا آمده باشم. عصیان و فریاد از آن روی من ساطع می‌شود. من این را مثل آرتیست‌های احمق بی‌شعور پاپتی، آرتیست‌های درجه سه و چهار سینما نمی‌گویم. من دارم از نگاه انسان‌شناسانه حرف می‌زنم، فقط ابتدا خودم را در لابراتوار شخصی خودم شناسایی و اسکن خواهم کرد و بعد تعمیم‌اش خواهم داد به یک کلان‌نگری و کلی‌نگری. اصلا آن سر عصیان، معصومیت است. وقتی در چشم‌های من معصومیت می‌بینید، این مال سرکوب دوران کودکی و جوانی و نوجوانی من است، در مدرسه، در کلاس و...
آن نقش‌تان در «آخر بازی» را یادتان هست؟ آنجا هم عصیان و معصومیت را در کنار هم داشتید. «آخر بازی» فیلم خوبی بود، نه؟
دقیقا. شانس آوردم. آن نقش که به خودی خود معصوم نیست. کافی‌ست آن را بدهید به یکی از همسن و سال‌های من - آنها که کارشان را بلد نیستند - تا ببینید چه بلایی سر آن نقش می‌آید.
اسم‌تان یادتان می‌آید در آن فیلم؟
پویا صادقی.
یک دیالوگ خیلی خوب داشتید آنجا که «پوپک گلدره» بهتان می‌گفت؛ غم اجتماع داره خفت می‌کنه! جالب اینجاست که معصومیت و اعتراض نقش‌تان در «یک مشت پر عقاب» مرا یاد «پویا صادقی» «آخر بازی» «همایون اسعدیان» می‌اندازد و هر دوی این کارها به نوعی تولد شما هستند. در «یک مشت پر عقاب» واقعا دیده شده‌اید.
ممکن است من قبلا به دنیا آمده باشم ولی کسی مرا ندیده باشد. به دیده شدن نیست. البته من می‌خواهم به تماشاگران سینما اضافه کنم.
فکر می‌کنید این اتفاق با «یک مشت پر عقاب» بیفتد؟
نیت من همین است. مجانی می‌روم به خانه آدم‌ها و بعد می‌کشانم‌شان به سینما. مثل رستوران‌های تازه‌تاسیس به آنها یک‌بار غذای خوشمزه می‌دهم و بعد آنها را دوباره به رستوران می‌کشانم. مطمئن باشید این اتفاق می‌افتد. خواهند گفت؛ حامد بهداد در این فیلم بازی می‌کند؛ آن پسره که تو «یک مشت پر عقاب» و فلان و بهمان فیلم بازی می‌کرد. من این کار را می‌کنم. این نوید را می‌دهم. در توانایی‌های من هست.
آنطور که شنیده‌ام، حامد بهداد تا قبل از «آخر بازی»، از مدیوم تلویزیون به‌شدت دوری می‌کرده است. حتی شنیده‌ام از بهترین کارگردان‌های وقت تلویزیون پیشنهاد بازی داشته‌اید و قبول نکرده‌اید. چه اتفاقی افتاد که به تلویزیون آمدید؟
من باید استارتم را خوب می‌زدم. اگر بد استارت می‌زدم، امروز نمی‌توانستم کارم را توجیه کنم. باید خوب استارت می‌زدم، باید به همه می‌گفتم که من صلاحیت‌اش را دارم، پس هر وقت دلم بخواهد به تلویزیون می‌روم. آخر یک روز از «مولانا» می‌پرسند؛ حکم تو در باب شرب‌خمر چیست و او که متوجه می‌شود می‌خواهند «شمس» را این میان خراب کنند، پاسخ می‌دهد؛ تا که خورد، اگر شمس خورد، شمس آب کر است! من باید توانایی‌هایم را ثابت می‌کردم که من اگر فیلم بد هم بازی کنم، خودم می‌دانم.
باز هم سریال بازی می‌کنید؟
هر کاری که دلم بخواهد انجام می‌دهم.
آقای بهداد! خیلی درباره «مارلون براندو» صحبت می‌کنی، واقعا اینقدر به او علاقه داری؟
من ادای او را در نمی‌آورم. هر چند وقت یکبار، بازی او را برای رفع عطش می‌بینم. هنوز برای من یک منشور است، مثل غزل حافظ می‌ماند. او را تماشا می‌کنم تا بازیگری فراموشم نشود. تا همیشه که نمی‌توانم بروم و سر کلاس بازیگری بنشینم.
راه‌تان را کاملا از روی نقشه پیدا می‌کنید یا آزمون و خطا هم دارید؟
هر دو.
الان چقدر نزدیک هستید به آن‌چیزی که 15-10 سال پیش فکر می‌کردید؟
(می‌خندد) از آن چیزی که فکر می‌کردم هم بازیگر بهتری هستم.
الان سریال «یک مشت پر عقاب» را که نگاه می‌کنید، هیچ لحظه‌ای نیست که بگویید، اینجا را غلط بازی کردم؟
چرا، اصولا پیش می‌آید، خیلی هم پیش می‌آید. ببینید، من داشتم درباره بازی برون‌فکنانه و درون‌فکنانه حرف می‌زدم و گفتم که ریشه هر دوی اینها یکی‌ست و هر دو از یک ریزش می‌آید. در بازیگری همه حرف‌ها گفته شده و همه کارها انجام شده است. یک جمله دارد «مارلون براندو» که می‌گوید؛ بازیگری در سطح پایین یک سرگرمی و در سطح بالا یک شاعری‌ست. من دارم درباره آن بخش شاعری‌اش حرف می‌زنم. دیگر به این فکر نمی‌کنم که باید در زمان بازی چه‌کار کنم. به این فکر می‌کنم که در دل هر لحظه، نقطه‌ای وجود دارد برای کشف. من آن نقطه‌ها را مثل انفجار ممتد خورشید در دل خودش کشف می‌کنم؛ انفجارهای کوچک کوچک ایجاد می‌کنم. من درباره خودم حرف نمی‌زنم. اینها توهم است؟ خب بگذارید باشد. ولی به شما چه ربطی دارد؟ من اصلا توهم دارم که خوبم. به کسی چه ربطی دارد. من فیلم بد هم بازی کرده‌ام، خودم می‌دانم؛ «خواهرخوانده». باز هم دارم، هم فیلم بد دارم و هم بازی بد. هر وقت بد بازی کنم، خودم بهتان می‌گویم. من خودم راست می‌گویم، دروغ نمی‌گویم. صداقت از من وام می‌گیرد. خودم بلدم. من مالِ این کارم. من حالا دیگر فقط برای سرور شخصی‌ام بازی می‌کنم. فقط برای آنکه کشف کنم؛ وه! چقدر زندگی! اما، یک نقدی هم به من وارد است. این را نمی‌گویم که تو به عنوان یک خبرنگار یا روزنامه‌نگار یا یک همکار از «دونه» کمترت سوءاستفاده کنید.یا یک بازیگر درجه چهار و پنج از «دونه» کمتر، سوء استفاده کند. دونه یعنی آن را در خاک بکاری و چیزی نشود. این را می‌گویم که یک طالب بازیگری که اولی‌اش خودم باشم، استفاده کند و چیز یاد بگیرد. بازیگری یعنی روایت انسان توسط انسان. من متاسفم از اینکه اینقدر کوچکم و بدبختم و کاش در شرایطی بودم که می‌توانستم وجوهات نامکشوف خودم را کشف کنم. بازیگری چیز مهمی‌ست. این نیست که بلیت مرا پاره کنند و بروند توی سینما. داشتم چی می‌گفتم؟
داشتید می‌گفتید که یک نقدی به من وارد است.
بله، یک اتفاقی در بازی من افتاده است و آن اینکه... یک نقدی به من وارد است. البته می‌دانید که نقد به آدم‌های جدی وارد می‌شود نه به آدم‌های غیرجدی. الان اسم‌های‌شان دارد جلو چشمانم رژه می‌رود. می‌خواهم اسم بیاورم، اما می‌دانم که شما نمی‌نویسید و چاپ نمی‌کنید.
اگر چاپ کنیم، می‌گویید؟
معلومه!
پس بگویید، چاپ می‌کنیم.
باز هم نمی‌گویم. (خنده) روزی می‌گویم که تو جرأت نکنی چاپ کنی. یک روزی اسم می‌آورم. بله، من درباره کسانی حرف می‌زنم که نقد جدی بر آنها وارد است. آنها که در کارشان جوشش است.
منبع این جوشش چیست؟
این جوشش به سرچشمه ربط دارد.
سرچشمه کجاست؟
«مارلون براندو»، او تجلی تمام بازی‌ها و بازیگری‌ست. تمام ٱموزه‌ها، همه‌اش در «مارلون براندو» تجلی پیدا کرده است.
برگردیم به آن نقدی که به بازی شما وارد است.
قبلش داشتم چی می‌گفتم؟
همان نقد.
(بهداد درباره نقد مفصل حرف می‌زند) یک کاراکتر باید یکدست به یک اصولی وفادار باشد و باید کلیات نقش را هم حفظ کند. نباید فقط جزئیاتش را استخراج کنیم. گمان می‌کنم که بعضی از نقش‌های من از یکدستی برخوردار نبوده است. البته نقش‌هایی بوده که من کلی و جزئی خوب بازی کرده‌ام، مثل نقشم در «روز سوم» که خوب بازی کردم. شاید در نقش «امیرحسین» باید یکدست‌تر بازی می‌کردم. گمانم در نقش «امیرحسین» به خاطر تنبلی یا سهل‌انگاری، بیشتر به جزئیات نقش توجه کرده‌ام و یکدستی کار حفظ نشده است.
هیچ ترسی ندارید وقتی قرار است به یک نقش نزدیک بشوید؟ یا اینقدر به خودتان اعتماد دارید که مطمئن‌اید از عهده‌اش برمی‌آیید؟
می‌ترسم. همیشه همینطور است. آره بابا، هر وقت از من نقش بدی دیدید، بدانید که من قبلش نترسیده‌ام. ترس باعث می‌شود که بروی و تسهیلاتت را قوی کنی، آره بابا!
حالا یک سوال مهمتر. هیچ ترسی در رابطه با بازیگری نداری؟ مثلا نمی‌ترسی از اینکه فید شوی؟
نه بابا، من آن‌موقع که آمدم در سینما، فید بودم. تازه فید بشوم، چه اهمیتی دارد. ولی آخر، «من» فید بشوم؟! من اصلا دیر به سینما آمدم که فید نشوم. من فید نمی‌شوم. علائم حیات و انرژی از کودکی در من وجود داشت. وقتی فیلم بازی می‌کنم؛ این من هستم با همه عاطفه‌ها و ترس‌هایم. داشتم یک قسمت از سریال «یک مشت پر عقاب» را می‌دیدم، بعد به خودم گفتم؛ آخی! همین روزها بود که عاشق شده بودم! من هستم، خودم هستم آنجا. من «حامد بهداد» هستم. من آنجا زندگی کرده‌ام. آره بابا! بعضی از بازیگرها مزخرف هستند.
چرا به تو سیمرغ نمی‌دهند؟
چه بگویم؟ (سکوت) واقعا فکر می‌کنی دلیلش را می‌دانم؟


                                                          مارلون کبیر ما

                          

 

بهرام رادان: «حامد بهداد» را از زمانی که وارد سینما شد، می‌شناختم. خوب یادم هست که او و مرحوم «گلدره» برای «آخر بازی» که اولین بازی‌شان بود، نامزد سیمرغ شدند. چه حیف که هنوز آن فیلم را ندیده‌ام اما، اکنون که قریب 9 سال، از آن روزگار می‌گذرد، به راحتی می‌توانم بگویم که به داشتن چنین همکاری افتخار می‌کنم و یقین دارم که در آینده نه چندان دور، احساس من به بقیه همکارانم نیز تسری پیدا خواهد کرد. حامد عزیز، حامد دوست داشتنی، بالاخره «مارلون» کبیر ما خواهد شد؛ بدون میانبر و با طی مسیر... آمین
 
 

                                           
                                                  مرا یاد « فنی‌زاده» می‌اندازد  
 

همایون اسعدیان : در فیلم «آخر بازی»، قراربود «رامبد جوان» بازی کند. آن موقع «رامبد» به دلیل گرفتاری‌هایی که داشت نتوانست در «آخر بازی» باشد. او «حامد بهداد» را به ما معرفی کرد. روزی که «حامد» به دفتر ما آمد تا برای اولین‌بار او را ببینیم، یک جوان کمی عصبی و پرخاشگر بود و در رفتارهایش حالت اعتراض داشت. آن نقش در «آخر بازی» هم چنین ویژگی‌هایی داشت. پس «حامد بهداد» را انتخاب کردیم و بعد که کار تمام شد هم، از ریسکی که کرده بودیم، راضی بودیم. با آنکه «آخر بازی» در زمان خودش خیلی نفروخت چون فیلم تجاری‌ای نبود، هیچ وقت باعث نشد فکر کنم در انتخاب «حامد بهداد» اشتباه کرده‌ام و هیچ زمان از انتخاب خودم پشیمان نشدم. بعدها که بازی «حامد» را در فیلم «بوتیک» دیدم، از دیدن اینکه چقدر او در فیلم «بوتیک» خوب و راضی کننده است، لذت بردم و خوشحال شدم از اینکه «ما»، «حامد» را به سینما معرفی کردیم. این روزها هم که بازی‌هایش را می‌بینم، به این نتیجه می‌رسم که او بازیگر جدا شاخص و خاصی شده و پخته‌تر و پرتجربه‌تر از همیشه به مسیرش ادامه می‌دهد. آن روزها کار کردن با «حامد» سختی‌های خودش را داشت، اما او مسلما این روزها کمتر کارگردان‌ها را اذیت می‌کند! از اینکه او را در کار «اصغر هاشمی» می‌بینم، خوشحالم. او بازیگری حسی و نه تکنیکال است و اگر شخصیتی برای او جا بیفتد و جدی شود و نقش هم حسی باشد، «حامد» به خوبی از پسش بر‌می‌آید. «حامد» در نقش‌هایی که به نوعی، عصیان و پرخاشگری و اعتراض را به تصویر می‌کشند، موفق است و از نظر حسی با نقش‌هایی که به خود او نزدیک‌تر هستند، بهتر رابطه برقرار می‌کند. حتی در همین نقش او در سریال «یک مشت پر عقاب» هم باز عصیان و اعتراض می‌بینیم؛ مثلا همین که از پادگان فرار می‌کند و پای خطر می‌رود یا وقت‌هایی که غیرتی می‌شود و مثلا می‌گوید که اگر خواهرش زنده بود، او را می‌کشت و... باز هم یک نقش عصیانی دارد. البته این عصیان در نقشش در فیلم «بوتیک» کمتر است. در «بوتیک» این عصیان و پرخاشگری را اصلا نمی‌بینیم. به همین خاطر «حامد بهداد» را در فیلم «بوتیک» خیلی دوست دارم. بازی او برای من در این فیلم، بازی شاخصی‌ست. با آنکه نقش او در این فیلم، نقش اول نیست ولی، باز هم به چشم می‌آید. «حامد بهداد» از این جهت مرا یاد «پرویز فنی‌زاده» می‌اندازد. «فنی‌زاده» در نقش‌های کوچک هم به چشم می‌آید و شاخص است. امیدوارم «حامد» این مسیری را که به نظر می‌رسد، با دقت و وسواس پیش می‌رود، همچنان ادامه بدهد.


                                                        یك حامد بهداد

سیامک رحمانی: 1- «چرا چیزهایی كه یك ستاره سینما می‌گوید برای همه اینقدر مهم است؟ ستاره سینما آدم مهمی نیست. فروید،گاندی و ماركس آدم‌های مهمی هستند. بازیگری سینما یك كار كسالت‌بار خسته‌كننده بچگانه است و بیش از آن هیچ.» این جمله‌ها مال چه كسی می‌تواند باشد؟ یك فیلسوف؟ یك سیاستمدار؟ یا به هر حال یك سینما‌ستیز؟ راستش اینها جملات مشهوری از مارلون براندو هستند. استاد مسلم بازیگری كه بیش از هر كسی سینما و فیلم‌هایش، ستاره‌های سینما و بازیگری را تحقیر كرده است. این كه چرا مطلبم را با جمله‌ای از براندوی كبیر شروع می‌كنم كه روشن است (این عبارت براندوی كبیر را هم از بهرام رادان عاریت می‌گیرم كه بگویم همه چه دل‌سپردگی مشتركی دارند.) حامد بهداد یك «عشق براندو»ی اصیل است و مطمئنا خودش و طرفدارانش خوشحال می‌شوند كه در هر اشاره‌ای به او ، یادی از استاد براندو بشود. اما این اشاره كاركردی دقیقا عكس دارد. اگر بار دیگر برای گفت‌وگو مقابل حامد بهداد بنشینم می‌خواهم ازش بپرسم كه نظرش درباره این حرف‌ها چیست. می‌دانم حامد با توجه به ستایش بی‌پایانی كه نسبت به استاد دارد خواهد گفت كاملا با این حرف‌ها موافق است. می‌دانم كه اگر اعتماد به نفس‌اش كمی بیشتر شود مشابه همین حرف‌ها (یا به دلیل اخلاق خاص ایرانی رقیق شده این حرف‌ها)را درباره سینما و بازیگرانش خواهد گفت. همه‌مان می‌دانیم كه در چنین اظهاراتی چه خودزنی خودستایانه‌ای نهفته است. همه‌مان می‌دانیم با وجود احترام و عشقی كه نسبت به براندوی كبیر و صراحت و صداقت‌اش داریم او در گفتارش و كارهایش چقدر اغراق می‌كند. همه‌مان می‌دانیم این اغراق چه نسبتی با كاراكتر حامد بهداد در بیرون از سینما در زندگی شخصی دارد. اما چه اهمیتی دارد؟ مهم این است كه براندو یك بازیگر بی‌‌همتاست. ما او را با همه اغراق‌هایش با همه دروغ‌هایی كه می‌گوید باور می‌كنیم و دوستش داریم. او حتی موقع تحقیر كردن سینما ، بازیگری و خودش هم بازیگری درجه یك است كه می‌تواند همه مان را مسحور كند. این شاید همان وجه اشتراك حامد بهداد با او هم باشد. شاید خیلی‌ها بگویند حامد بهداد در علاقه‌اش به براندو در اظهارنظرهایش در مورد دنیا و بازیگری و شخصیت خودش اغراق می‌كند، اما باشد. مهم این است كه ما این علاقه و این كاراكتر را پذیرفته‌ایم و باور كرده‌ایم و این یعنی اینكه حتی اگر بهداد دارد همه زندگی‌اش را بازی می‌كند (كه من چنین اعتقادی ندارم) آن را خوب بازی می‌كند. او بازیگر فوق العاده‌ای‌ است و گمان می‌كنم كمتر كسی در سینمای ما در این حقیقت تردیدی داشته باشد.

2- بازی حامد بهداد در سریال یك مشت پر عقاب را جزء بهترین كارهای او نمی‌دانم و معتقدم توانایی او خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. او در فیلم كافه ستاره و روز سوم بازی‌های درجه یكی ارائه می‌كند اما ندیده‌اش می‌گیرند. راستش گمان می‌كنم دلیل‌اش این است كه برای سینمای ایران زیادی خوب است. اینجا سلیقه سینمایی اغلب تماشاگران، از تماشاگر ساده گرفته تا حتی بسیاری از داوران جشنواره فیلم فجر اینجوری است كه بازی بازیگر و حتی كارگردانی كارگردان باید توی چشم بزند. اگر كسی دیده نشود می‌گویند نبوده. احیانا (با عرض پوزش از همه) برای همین هم هست كه فیلم‌های آقای بیضایی از بالا تا پایین این همه ستایش می‌شود. برای همین است كه بازی بهرام رادان در فیلم كنعان دیده نمی‌شود. مثل سلیقه فوتبالی‌مان است؛ بهترین بازیكن كسی است كه بیشتر از همه دریبل می‌زند و توپ را بیشتر زیر پایش نگه می‌دارد. از این منظر حامد بهداد بازیگر خیلی خوبی نیست و دلیلی هم ندارد در جشنواره‌ها دیده شود یا خیلی ارج و قرب ببیند. امیدوارم او هیچ وقت دنبال چنین ارج و قربی نرود.
3- حامد بهداد بازیگر متفاوتی است. آدم عجیب و غریبی است. این را حتی دوستانش هم می‌گویند. خودش هم ظاهرا بدش نمی‌آید اینطوری به نظر برسد و خوشبختانه استعداد این را هم به شدت دارد. بعضی‌ها شاید قدمی جلوتر بگذارند و بگویند او آدم ناهنجاری است. می‌خواهم بگویم حتی اگر واقعا اینگونه باشد، چه بهتر! اگر به آدم‌های بزرگ نگاه كنید خواهید دید كه چه درصد زیادی از آنها ناهنجار بوده‌اند. نبوغ همیشه با نوعی ناسازگاری با یك جور دیوانگی همراه است و این را در فلاسفه و هنرمندان بزرگ به راحتی می‌توان دید. اگر عده‌ای واقعا معتقدند كه حامد شخصیتی ناهنجار یا به قولی پرابلماتیك دارد پس باید قدرش را بدانیم. باید مواظب‌اش باشیم . در دنیایی كه سلطه هنجارها و این ادبیات رسمی و ریاكارانه از هر سو نفس‌مان را بند آورده و در جایی كه همسان‌سازی به شدت دارد تبلیغ می‌شود و همه به طرز نفرت‌انگیزی می‌خواهند شبیه الگوی حاكم شوند اینكه یك نفر شبیه خودش باشد و با بقیه فرق كند شبیه معجزه است.
4- منتقدان مدام از سینمای بدنه و گیشه می‌نالند و داد همه از ستاره‌های بفروشی كه حتی حرف زدن جلوی دوربین را هم بلد نیستند به هواست. ستاره‌هایی كه فیلم‌هایشان فروش میلیاردی می‌كند اما از سینما چیزی نمی‌دانند و وقتی برای مصاحبه دهان باز می‌كنند آدم گریه‌اش می‌گیرد. دارم فكر می‌كنم كه با این ستاره‌ها نباید بد كرد و باید ازشان متشكر بود. آنها هیچ كاری كه نكنند پول را به سینما می‌آورند تا چند فیلم قابل دیدن و چند بازیگر قابل احترام هم در این اتمسفر بتوانند كار كنند. حامد بهداد طفلك را ببینید كه بر اساس این فرضیه وامدار ستاره‌های قلابی هم شد!


                                             پرهیاهو، پر دغدغه و عصیانگر

                        

پژمان بازغی: من این را همیشه به «حامد» می‌گویم؛ وقتی او برای بازی در فیلم «آخر بازی» کاندیدای جشنواره فجر بود و در مراسم اختتامیه، خرامان‌خرامان می‌رفت تا روی صندلی بنشیند، ما تازه پشت در، منتظر ایستاده بودیم تا برویم تو و در مراسم اختتامیه شرکت کنیم. من این را همیشه گفته‌ام. برای شخص من اهمیت دارد که بازیگران همنسل من، از چه راهی و به چه طریقی وارد سینما شده‌اند. خوشحالم که «حامد بهداد» با سواد و دانش و پشتکارش وارد این سینما شد. جالب اینجاست که هشت سال پس از «آخر بازی»، وقتی من و «حامد بهداد» برای اولین‌بار در «سایه آفتاب» همبازی شدیم، نقش دو رفیق را داشتیم. در «کافه ستاره» هم نقش دو رفیق را داشتیم و بعدها در یک کلیپ تلویزیونی باز هم با هم رفیق بودیم. او همیشه پرهیاهو و پرانرژی و پردغدغه است و اتفاقا جزء معدود بازیگران ماست که سینما دغدغه‌اش است. و از قضا فراتر از یک حرفه به آن نگاه می‌کند و از این نظر کمی هم شبیه خود من است؛ من هم به سینما فراتر از یک حرفه و شغل نگاه می‌کنم و جدا دغدغه‌اش را دارم. احتمالا به همین خاطر هم رفیق هستیم. او جزء دوستان خانوادگی خوب من است و همین که پنج سال پشت‌سر هم کاندیدای جشنواره فجر می‌شود به اندازه کافی گویا هست برای آنکه بدانیم با چه کسی و با چه استعدادها و قابلیت‌هایی در بازیگری طرف هستیم. این به آن معناست که او با هر سلیقه داوری باز هم دیده شده و به چشم آمده و این جزء محاسن کار اوست. «حامد» بازیگری حسی است و وقت‌هایی که در یک نقش غرق می‌شود، به خوبی از پس آن بر‌می‌آید. من کاری به انتخاب‌های غلط یا درست او ندارم و اینکه آیا به تکرار رسیده است یا نه؛ این نظر منتقدان است. اما من از همین دو کاری که در کنار او بوده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که او بلد است نقش‌های شبیه را هم متفاوت بازی کند. مثلا در «سایه آفتاب» یک جوان عصیانگر باشد که آرزوهای دور و دراز دارد و در «کافه ستاره» یک جوان سرخورده باشد. ما امثال «حامدبهداد» را در سینما کم داریم. باید قدرش را بدانیم. او از سرمایه‌های این سینماست. سینما بعدها به این نسل می‌رسد و ای‌کاش به دست کسانی از این نسل بیفتد که استحقاق و توانایی‌اش را دارند. هیچ وقت فراموش نمی‌کنم آن سکانسی را که «حامد بهداد» در «سایه آفتاب» چاقو می‌خورد. من در نقش دوست او بالای سرش بودم و چنان تحت‌تاثیر بازی او قرار گرفتم که گریه می‌کردم. همه عوامل پشت صحنه هم گریه می‌کردند.


                                                   متفاوت در حس پنهان

علیرضا امینی: من متاسفانه تا الان نتوانسته‌ام با «حامد» در یک پروژه مشترک کار کنم. همیشه «حامد» درگیر بوده و نشده است، اما چند سالی هست که او را از نزدیک می‌شناسم و بازی‌هایش را دنبال می‌کنم. او همچنان حضور پر انرژی‌ای دارد؛ چه در زندگی خصوصی و چه در بازیگری. و جالب اینجاست که وقتی او به صحنه می‌آید، با خودش انرژی می‌آورد. حضور و انرژی او در پلان‌ها حس می‌شود و همین که حضور خودش به پلان‌ها انرژی می‌دهد و او بدون دیالوگ و در حین سکوت هم حضورش در صحنه احساس می‌شود، نکته مهمی‌ست. درباره «حامد» یک چیز دیگر هم اهمیت دارد و آن اینکه؛ نقش‌ها را باورپذیر می‌کند؛ شخصیت‌ها را باور می‌کند و حس آن نقش را به تمام حرکات بدنش می‌آورد. ما هیچ‌وقت خود «حامد بهداد» را جلوی دوربین نمی‌بینیم. حتی اگر دیالوگ نداشته باشد، باز هم نقش‌اش را بازی می‌کند. بازی‌های «حامد» را خیلی دوست دارم و قطعا یک روز با هم کار می‌کنیم. وقتی در فیلم «بوتیک» او را به یاد می‌آورم که چطور در آن صحنه داخلی و آن دعوای زن و شوهری، بالا و پایین می‌رفت، شیشه می‌شکست و دوباره به سکوت می‌رسید یا وقتی در «کافه ستاره» با «شاهرخ فروتنیان» زد و خورد و کتک‌کاری می‌کرد، به اهمیت بازیگری او بیشتر پی می‌برم. از آن گذشته، بازی‌اش در «حس پنهان» به نظرم بسیار متفاوت بود و در سریال «یک مشت پر عقاب» هم حضور گرمی دارد. گفتم که؛ من کارش را خیلی دوست دارم.

 

 منبع :  كارگزاران ۱۶/۱۲/۸۶

 

 
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 9:31  توسط فرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پوشش اخبار فعالیتهای حامد بهداد , هنرپیشه سینمای ایران

پیوندهای روزانه
گفتگوي روزنامه كارگزاران با حامد بهداد - اسفند 86
گفتگوي همشهري با حامد بهداد درباره ي " زخم هاي رويا " - بهمن 86
گفتگوي باني فيلم با حامد بهداد - آذر 86
عكسهاي حامد بهداد در نمايشگاه مطبوعات - آبان 86
گفتگوي شرق با حامد بهداد و باران كوثري - مرداد 86
صد نكته از حامد بهداد
حامد بهداد در صندلي داغ - مرداد 86
عكسهاي حامد بهداد در مراسم دهمين جشن دنياي تصوير - تير 86
گفتگوي سميرا عليزاده با حامد بهداد - تير 86
گفتگوي همشهري جوان با حامد بهداد و باران كوثري - تير 86
گزارش تصويري از نمايش و نقد روز سوم در دانشگاه شهيد بهشتي - خرداد 86
گفتگوي حامد بهداد با مجله نقش آفرینان - اردیبهشت 86
گفتگوي حامد بهداد با مجله طاق بستان - آذر 85
گفتگوي حامد بهداد با همشهری جوان - نیمه اول سال 85
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
خبر
گفتگو
بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر
دانلود آهنگ متن فيلم مجنون ليلي با صداي حامد بهداد
بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر
نمايشگاه عكس حامد بهداد ( گزارش و عكس )
نمایش سگ سکوت ( عکس و مطلب )
حامد بهداد با فيلم قبادي در جشنواره كن(عكس و مطلب)
پیوندها
هواداران حامد بهداد در سايت كلوب
منفي مثل حامد بهداد
خيلي دور خيلي نزديك
" مارلون براندوي سينماي ايران " حامد بهداد
وبلاگ هواداران حامد بهداد
صدا .. دوربين .. حركت
سينما در منطقه ممنوعه
وبلاگ هواداران حاتمي كيا
بهرام رادان آكتور سينما
اندر احوالات بهرام خان رادان
بهرام سينما
بيوگرافي دان - عكسها و بيوگرافي هاي هزاران هنرمند
من از نهايت شب حرف مي زنم
دايره زنگي
گروه زيست شناسي
عمو بهرام و دايي علي
خبرهایی از فیلم های سینمای ايران
ترانه عليدوستي
خاك خوب ( فتو بلاگ)
باران به روايتي ديگر ...
سلطان سينما حامد بهداد
بهرام و بهداد و شهاب
سينما
حامد بهداد- حامدکمیلی -سیاوش خیرابی
طرفداران حامد در مشهد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM