تير ۸۶
كار كردن با بازیگرهای جوان، برای هر كارگردانی یك جور ریسك است. چرا؟ چون خیلی از جوانهای سینما دوست دارند از دوربین به عنوان نردبان استفاده كنند و بروند آن بالاها، معروف شوند و برای خودشان «اسم» دست و پا كنند.
این البته یك طرف ماجراست. از آن طرف اگر نگاه كنی، خوبی انتخاب یك بازیگر از نسل جدید، این است كه آنها میتوانند خیلی خوب كنار همدیگر قرار بگیرند و فیلم را بالا بكشند. شاید تیزهوشی محمدحسین لطیفی در روز سوم این بود كه مثلث فیلمش را با جوانهایی ساخت كه نگران «دیده شدن» نبودند.
اگر كارنامه هر كدام از این سه نفر (حامدبهداد، باران كوثری و پوریا پورسرخ) را نگاه كنید، معنی جمله قبل را راحتتر میفهمید. آنها آنقدر خوب هستند و آنقدر كار خوب در پروندهشان دارند كه دنبال سكوی پرتاب نگردند و برای همین است كه «روز سوم» حتی اگر فیلم فوقالعادهای از آب در نیامده باشد، پر است از بازیهای فوقالعاده.
در این گفتوگو حامد بهداد و باران كوثری روبهروی هم نشستهاند تا درباره روز سوم حرف بزنند. این مصاحبه سه بخش دارد؛ بخش اول (همین كه الان میخوانید) درباره خود فیلم است و اشكالاتی كه به آن میگیرند، بخش دوم درباره سكانسهای مشترك حامدبهداد و باران كوثری است و در قسمت سوم درباره بازیهای این دو نفر حرف زدهایم.
به نظرتان بهترین سكانس فیلم كدام است؟
ب.ك: همان صحنهای كه سمیره و فواد توی خانه هستند. من آن نگاهی را كه جلوی در به فواد میكنم خیلی دوست دارم.
ح.ب: آره؟ سكانس آخر چی؟ نظرت چی است؟
ب.ك: آن سكانس، سكانس خوشگلتری است.
ح.ب: سكانس خوشگلتر یعنی چی؟ اصلا بهتر یعنی چی، خوشگلتر یعنی چی؟
ب.ك: بر اساس هر فیلمی فرق میكند. روز سوم قرار است آدم را احساساتی كند وموفقترین جایی كه این كار را میكند همان سكانس من و تو است. همان صحنه «نرو» گفتن تو.
یعنی من سرمرگ هیچكدام از بچهها این قدر احساساتی نمیشوم كه سر آن نرو گفتن تو میشوم.
ح.ب: روز سوم قرار است ما را احساساتی كند؟
ب.ك: آره! هدف فیلم را كه من و تو تعیین نمیكنیم؛ آقای لطیفی تعیین میكند.
ح.ب: واقعا لطیفی میخواهد آدم را احساساتی كند؟
ب.ك: آره و بعد آدم گریه كند!
ح.ب: پس چرا وقتی مینشینیم پیش حسین لطیفی بهاش میگوییم سینمایت با سینمای بقیه فیلمهای جنگ فرق میكند. این فرق در كجاست؟
ب.ك: او یك آدمهایی را ساخته كه تو بیشتر دوستشان داری و بیشتر با آنها همذاتپنداری میكنی، در نتیجه وقتی هم كه میمیرند بیشتر غصه میخوری.
ح.ب: پس فیلم دارد ما را احساساتی میكند؟ خب اگر اینجوری است پس ما داریم چه كار میكنیم؟ یعنی این فیلم فقط فیلمبرداریاش بهتر است یا بدتر. یا مثلا داستانش بهتر یا بدتر است. اِ! یعنی ما فقط داریم احساساتی میشویم؟ همین؟ همین؟تصویر آدمهای این جنگ یك خرده با آدمهای دیگر جنگ فرق نمیكند؟یك كوچولو؟
ب.ك:چرا.اتفاقا من هم میگویم آدمهای این فیلم فرق میكنند، ولی این را باید بپذیریم كه روز سوم اولین كاری كه میخواهد با آدم بكند این است كه آدم را احساساتی كند و به گریه بیندازد. آقای لطیفی خودش این را گفت.
ح.ب: اِ!؟ باشد. من نمیتوانم خیلی مقاومت كنم. اگر این جوری است من جوابی ندارم بهات بدهم.
ب.ك: من میگویم اگر ما از یك چیزی خوشمان نمیآید نمیتوانیم بگوییم اصلا اینجوری نبوده، اینجوری بوده ولی تو میتوانی بگویی اگر من یك روز فیلم بسازم دوست ندارم فیلمم فقط این كار را بكند. اینكه میگویم فیلم میخواهد گریه دربیاورد منظورم این نیست كه میخواهم سطح فیلم را بیاورم پایین. میگویم اولین كارش این است كه آدم را به گریه بیندازد.
- موافقید راجع به نقطه ضعفهای فیلم حرف بزنیم؟ مثلا از همان صحنه اول شروع كنیم. به نظر نمیرسد صحنههای توی خانه جذابیت شروع فیلم را داشته باشند.
ح.ب: آن سكانس طولانی است. من الان واقعا جای قیچیهای بازی باران را بلدم.
ب.ك: میدانید، ما اصلا با آن سكانس، كار را كلید زدیم در حالی كه خیلی سكانس حساسی بود. نبودن فیلمنامه میتواند من را بكشد و در روز سوم كشت. همه اینها به اضافه كمبود وقت دست به دست هم داد تا صحنه اول آن جوری كه باید نباشد.
البته قرار نیست توجیه كنیم. من قبول دارم كه شروع فیلم خیلی بهتر از این باید اتفاق میافتاد.
- این مشكل طولانی بودن كه حامد گفت، خیلی جاهای دیگر هم تكرار میشود.
ح.ب: من میگویم همه اینها را توی مونتاژ میشود درست كرد. تو فكر كن! مثلا یك نفر میخواهد بمیرد. اگر تایم مردن تو یك ثانیه است، خب توی این یك ثانیه بمیر دیگر! حالا 4 ساعت جان میدهد... چون لحظه خوبی است! بازی خوب مگر چقدر میتواند ادامه پیدا كند؟ پس و پیش بازی زائد دارد، خب برش دارید.
ح.ب: ببین! لوندی برای یك بازیگر آن هم با دیالوگ برای سریال خوب است و برای خانه عمه! اصلا قرار نبود بعضی شخصیتها خندهدار باشند، ولی ما حالا داریم بهشان میخندیم. برای همین است كه میگویم بازیگر باید باهوش باشد. نباید به یك چیزهایی تن بدهد. البته این جوری برداشت نكنیدها، میخواهم بگویم شخصیت عراقی خوب است چون من بازیاش كردم و بقیه بد هستند. اصلا و ابدا این وصلهها به ما نمیچسبد. من نه مشتاق پلان بیشترم نه كلوزآپ و اینها. اصلا كلوزآپ برای من ضرر دارد! شات باز ما را بس!
- در اینكه روز سوم در سینمای جنگ فیلم متفاوتی است حرفی نداریم ولی من این را قبول ندارم كه روز سوم فیلم خوبی از آب در آمده. چون مثل خیلی از فیلمهای جنگ هم تویش شعار دارد، هم تصویر غیر واقعی.
ب.ك: تصویر غیر واقعیاش كجاست؟ من شعار را میپذیرم ولی نمیدانم تصویر غیرواقعی یعنی چی. مثال بزن!
- مثلا آن صحنه كانال. اصلا منطقی نیست كه آدمها در آن وضعیت برای خودشان وصیت كنند و دشمن هم بایستد و تماشا كند.
ب.ك: آن صحنه شعار زیاد دارد ولی خیلی غیرواقعی نیست.
ح.ب: ببین آنجا منطق دارد ولی ریخت ندارد. ما آنجا دچار شتاب زدگی در تدوین شدیم. من نمیخواهم حرف بزنم. نمیخواهم دلخور بشوند. اگر هم دلخور شوند بی منطق دلخور شدهاند. آن صحنه اشتباه است. اِ! همه عالم و آدم میگویند صحنه خندق اشكال دارد.
همه اشتباه میكنند؟ اگرچه الان اگر هم بگویند حامد بهداد تو خوب بازی نكردی میگویم همه عقلشان ناقص است جزمن. (با خنده) اما دیگر داریم میبینیم بابا! آن صحنه طولانی است. اتفاقا به نظرم منطق وجود دارد ولی این فرصت را به تماشاگر نمیدهیم كه منطق را متوجه شود.
- من هم دارم از نگاه تماشاگر حرف میزنم.
ح.ب: آره! هندسهاش غلط است. در ضمن شعارزدگی هم دارد.
ب.ك: به نظر من هم طولانی است. به نظر من هم شعار زیاد دارد. من چند بار گفتم باز هم میگویم، به من باشد تنها وصیتی كه آن تو نگه میدارم، وصیت مالك است. بقیه را غلفتی در میآورم. نه به دلیل بازی بچهها. اتفاقا بازیها خوب است، ولی صحنه طولانی است.
ح.ب: ماشاالله ! ولی من راجع به بازیها هم نظر دارم.
ب.ك: آخه تو جرات میكنی راجع به بازیها نظر بدهی!
ح.ب: آره! برای اینكه شتر سواری دولا دولا نمیشود. آنجا انگار بازیگرها متوجه نمیشوند كه ضیق وقت هست؛ عجله كن بابا!
من از همین جا به بازیگر نقش مالك تبریك میگویم. بی نظیر است! مالك آنجا را عالی بازی كرده. بازیگر باید باهوش باشد. اصلا معطلش نمیكند. ولی همان جا شهرام قائدی عزیز من دارد طولش میدهد. ببین دیالوگی كه میگوید خیلی خوب استها، اصلا برای همانجا ساختهاندش ولی سرو تهاش را بزنید!
اعتراض دارم به بازی برزو. سرو تهاش را بگیرید! میخواهم بگویم بازیها بد نیست، تایمش طولانی است. دچار یك خودشیفتگی میشویم، طولش میدهیم.
- برگردیم سر بحث اصلی! روز سوم صحنههای زیادی دارد كه باعث میشود فیلم به آدم نچسبد. مثلا در درگیریهای شهر همه این آدمها حضور دارند و هیچكدام تیر نمیخورند ولی درست از جایی كه سمیره را میآورند بیرون یكی یكی شروع میكنند به مردن !
ب.ك: به هر حال داریم قصه میگوییم دیگر!
ح.ب: خب فیلمساز میخواهد قهرمانهایش را تاآخر نگه دارد. این حق را بهاش بدهیم. در سكانسهای درگیری، كارگردان یك سری ایرانی دیگر را به كشتن میدهد. یعنی آنها فدای قهرمانهای اصلی میشوند، چون او قهرمانها را برای آخر داستان لازم دارد. تو 7دلاور را نگاه كن! میجنگند اما كشته نمیشوند.
یارو رفته یول برینر را آورده، استیو مك كویین را آورده، چارلز برانسون را آورده! بابا اینها كلی پول گرفتهاند كه بیایند 7دلاور را بازی كنند. بابا اینها هر كدام یك فیلم را میگردانند. بابا دوستشان داریم اینها را. نمیخواهم قیاس كنمها.
اما كارگردان نمیخواهد قهرمانهایش را تا آخر از دست بدهد. ما داریم فیلم میسازیم. اصلا توی همین جاذبههای سینما است كه میتوانیم یك داستان را بـبـیـنـیـم. قهرمـانهـای شیكان پیكان ترسیم میكنیم، فواد علم میكنیم، رضا درست میكنیم تا بتوانیم راجع به وطن حرف بزنیم.
- در مورد صحنه تیر اندازی از هلی كوپتر چه میگویی؟چطور میشود از آن بالا با كلت، حمال زیر برانكارد را زد؟ پس قوانین فیزیك چه میشود؟ قانون خط مستقیم؟
ب.ك: آره خب! هر فیلمی سوتی دارد دیگر.
ح.ب: من تقصیر را میاندازم گردن تدوینگر. كاوه دوست صمیمی من است و روزهای خوبی برایش پیشبینی میكنم، ولی اینجا تقصیر تدوینگر است. تقصیر كارگردان است. اصلا توی آن سكانس تكتیراندازها حمال را میزنند، من قشنگ یادم هست.
من نمیدانم چرا گذاشتهاند روی دست قهرمان. میخواهد من را گنده كند؟ من كجا میتوانم چنین نشانهای بگیرم؟ آیا قبلا ما فواد را تكتیرانداز معرفی كردیم؟ بابا من توی آن صحنه صد بار به اینها میگویم حواستان باشد به سمت دختره شلیك نكنید. بعد چطور خودم با كلت میزنم؟
- و در مورد سكانس آخر چه میگویید؟ وقتی سمیره به فواد شلیك میكند، سر اسلحه رو به آسمان است!
ح.ب: آن كه مشكل ندارد.
ب.ك: هی نگو مشكل ندارد. معلوم است كه مشكل دارد.
ح.ب: آنجا بازی باران را یادت هست؟ میتوانی شعر بازی باران را بگویی؟ میتوانی حرف بزنی راجع به نگاهش؟ ببین! اصلا سر اسلحه كج است. به درك اسفل! بیا راجع به بازی بازیگر حرف بزنیم. فكر میكنی وقتی شلیك میكند چی یادش میآید؟
- آن صحنه داخل خانه را و این كه فواد او را نزد.
ح.ب: دیگر؟
- صحنه خواستگاری، صحنه داخل خانه زمان جنگ.
ح.ب: دیگر؟ دیگر؟ دیگر؟... همه چیز یادش میآید، نه؟ میشود آدم این همه چیز را ببیند و بعد گلوله بزند به طرف؟
- آره خب، دیدیم كه شد.
ح.ب: اصلا فرمان مغزش نبود، دیدی؟ فرمان برزو ارجمند هم نبود. چی بود پس؟ تو را خدا یكی حرف بزند! باران آنجا را خیلی خوب بازی كرده، آنهایی هم كه این را نمیفهمند بیشعورند. اصلا سمیره از یك جایی عوض میشود. این هوشمندی بازیگر است. باران تو میدانی از كجا سمیره عوض میشود؟
ب.ك: از وقتی از خانه میآیم بیرون؟ یا وقتی میروم زیر خاك؟
ح.ب: نه! تو نمیدانی نقطه تحول كارت كجاست؟ از بعد مرگ رضا،جایی كه سمیره دیگر هیچی نمیگوید. از آنجا به بعد فاجعه از یك حدی میگذرد. این را فقط یك بازیگر میتواند دربیاورد و آن سكانس آخر عجب سكانسی است و عجب بازیهایی دارد و عجب فضایی و عجب، دم همه گرم!
من خودم كه نگاه میكنم همهاش میگویم دم آن روزها گرم، دم آن ثانیه گرم. شعر فیلم اینجاست، چون تم فیلم تم عشق است و نفرت. حالا ازت سؤال میكنم توی این چند دقیقه كه من حرف زدم سر اسلحه كج بود یا نه؟
كج بود!
ح.ب: كج بود ولی اهمیتش را از دست میدهد. به هر حال هر جوری فكر كنی تو توی سینما نشستهای. عروج كه نمیخواهیم بكنیم. ما توی سینماییم. ما تماشاگر حرفهای هستیم و بعضی چیزها را میگذاریم كنار تا به اصل برسیم.
از قبل میشناختمش
او بمب انرژی است. یك جوری درباره روز سوم حرف میزند كه فكر میكنی دارد از بهترین فیلم تاریخ سینما برایت تعریف میكند. حامد بهداد، درست به اندازه بازیهایش دوستداشتنی است؛ دوستداشتنی و پر از ریزهكاری.
وقتی با او گفتوگو میكنی، مدام حسرت این را میخوری كه چرا مجبوری حرفهایش را بنویسی. موقع حرف زدن بازی میكند و ای كاش دوربینی بود كه هیجان حرف زدنش را نشانتان میداد!
- حامد بهداد در بازیهایش یك عالمه جزئیات دارد كه خیلی هم خوب ازشان استفاده میكند. اینجور بازی تمیز و یكدستی را بین بقیه بازیگرها سراغ نداریم.
بهداد: توی هم سن و سالهای خودم منظورتان است؟
- آره. اصلا این را قبول داری كه بازیگر خوبی هستی؟
بهداد: آنكه بله. (به خنده) البته باید میگذاشتی من این سوال را بپرسم كه حامد بهداد بازیگر خوبی هست یا نه.
كوثری: آقا بدجنسی نكنید! حامد بهداد آدم صادقی است و وقتی این طوری جواب میدهد، همه میگویند چه آدم از خود متشكری!
بهداد: خیلی اهمیتی ندارد. من خیلی محتاجم. خیلی وقتها یك چیزی را با جانم میطلبم. گاهی این را در بازیگری پیدا میكنم. بازیگر خوبیام. خیلی هم بازیگر خوبیام.
- واقعا برای این همه جزئیات دلیل داری؟
بهداد: برای خیلیهایش! مثلا چند وقت پیش یكی از دوستانم میگفت آن صحنهای كه گچ دیوار را فوت میكنی خیلی خوب است، كار خودت است؟ گفتم آره.
- واقعا؟ كارگردان كه آن صحنه را دید چه كار كرد؟
بهداد: خیلی خوشش آمد. میدانی؟ حسین كارگردان فوقالعادهای است. ما در طول فیلم مدام با هم حرف میزدیم. من میگفتم، او میگفت...
باران كوثری نمیخواهد به بازی حامد بهداد ایراد بگیرد؟
كوثری: فكر میكنم در روز سوم بازیاش بینقص است.
بهداد: من هم همین فكر را میكنم (باخنده). من جایی بد بازی نكردم.
- چقدر روی نقش فؤاد كار كردی؟
بهداد: راستش را بخواهی واقعا برایش زحمت نكشیدم.
كوثری: اِ!
بهداد: هاوالا! هیچ كار نكردم. توی آستینم داشتمش.
- پس لهجه و زبان چی؟
بهداد: لهجه و زبان حكم همان هزار پا را دارد. بالاخره هر كسی با یك زبانی صحبت میكند. من همین الان میتوانم اسپانیولی حرف بزنم. یك معلم به من بدهید، دیالوگها را هم بدهید. بعد فیلمنامه را برای من معنی كنید تا من لهجه را برایتان دربیاورم؛ با هر زبانی كه باشد. میدانی؟ چیزی كه به بازیگری جهت میدهد خود خود ذات بازیگری است. توی این فیلم بیشتر از یك سری فرم استفاده كردم تا تكنیك. چون قبلا آرزوی چنین نقشی را داشتم.
- انگار از خیلی وقت پیش توی ذهنم تمرین كرده بودم.
كوثری: آرزوی چه نقشی را داشتی؟
بهداد: یك چیزی شبیه فؤاد را.
كوثری: یعنی یك آدم نظامی مثلا؟
بهداد: آره! ویژگی این آدم شكوهش است. حس میكنم از قبل توی آستینم داشتمش. مثل بوتیك، بوتیك هم اصلا توی آستینم بود. میدانستم چی است. باهاش زندگی كرده بودم. این اقتدار و این شكوه و این ترك بزرگی كه روی این آدم است.
چوب میزنی!
راجع به بازی هم نظر میدهند؛ به همین سادگی در كمال رفاقت و صداقت. هم از هم انتقاد تند میكنند هم تعریفهای اساسی. البته شدت هیجان و انرژی نظرهای حامد بهداد بیشتر است ولی باران كوثری هم صریح و البته با آرامش حرفش را میزند.
- از همان صحنه شاهكار توی خانه شروع كنیم؛ جایی كه فؤاد و سمیره داخل خانه هستند و بقیه آن بیرون. حامد بهداد آن نگاه آخر را چه جوری درآورد؟
بهداد: البته این اتفاق قبلا در ایران افتاده؛ قبل از اینكه سینما وجود داشته باشد، چون شعری داریم كه میگوید: «با نگاهت این روزا داری منو چوب میزنی». شما تصور كن آدم بتواند با نگاه به كسی چوب بزند. با نگاه خیلی كارها میشود كرد.
كوثری: در آن پلان حامد واقعا بههم ریخت. خیلی كم پیش میآید كه چنین اتفاقی برایش بیفتد و آن روز مجبور شدیم چند دقیقه صبر كنیم و دوباره فیلمبرداری را شروع كنیم.
بهداد: یادم بینداز!
كوثری: رفتی آن ور و واقعا گریهات گرفت.
بهداد: آها! رفتم آنور گریه كردم؟ مطمئنی؟ یادش بهخیر!
- آخ آخ، چقدر عجیب بود. آنجا گریه نكردم... ولی نه همانجا بود. سر داد و بیدادها بود یا سر «نرو» گفتن؟
كوثری: سر نرو گفتن بود.
بهداد: نه، میدانی كجا بود؟ آنجا كه میكوبید توی صورتش و میگفت «سمیره حبی!» راستی من و باران كوثری آن بخش را بدون همدیگر بازی كردیم. آره! و من خیلی تعجب كردم. حسین لطیفی به من گفت حامد، باران دیروز یك بازی كرده، بیا و ببین! میگفت نمیدانی چه نگاهی داشت.
كوثری: آره، آن سكانس را من روز قبل بازی كرده بودم. البته هنوز هم فكر میكنم كه یككم حیف شد. یعنی اگر آن همه عجله وجود نداشت خیلی تاثیرگذارتر از این میشد. ضمن اینكه نمیدانم بهخاطر گریم یا نور یا چی بود كه نگاهی كه جلوی در به فواد میكنم، الان در فیلم معلوم نیست. من این نگاه را خیلی دوست داشتم.
بهداد: چرا معلوم است!
كوثری: نه! فقط یك صورت سیاه است.
بهداد: نه نمیپذیرم، به خاطر اینكه حقیقتا معلوم میشود.
بهداد: به نظر خودت در كدام سكانس از همه جا بهتری؟
كوثری: بخش دوم سكانس داخل خانه با فواد. از آنجایی كه با هم روبهرو میشویم تا لحظهای كه میروم بیرون.
بهداد: میبینی چقدر نامرد است! من هی میگویم خوب است، خوب است ولی قبول نمیكند.
كوثری: و سكانس آخر. فقط حیف كه آنجا موقع توی آبرفتن چشمهایت بسته میشوند. تقصیر مونتور است، باید قبل از رفتن توی آب قطع میكرد.
بهداد: آب خیلی سرد بود! تمام تمركزم رفته بود. با همه این حرفها باز هم خوب است. خوب است كه نگهش داشته.
كوثری: چرا؟
بهداد: آن اتفاق باید میافتاد. باید با چشم باز میرفتم توی آب، ولی نشد. نتوانستم دیگر. تیك تیك میلرزیدم، از آن طرف هم هی اشاره میكردند؛ حامد چشم باز، چشم باز. 10بار رفتم ولی چشمم بسته شد.
فضا مهم است، فضا
او به دنبال تفاوت است. یك نگاه به سه تا نقش اخیرش كه بیندازید متوجه میشوید كه متفاوت بودن چقدر برای باران كوثری مهم است. اول قرار بود باران كوثری از ریزهكاریهای سمیره روز سوم بگوید ولی بحث كه داغ شد، حامد بهداد این مسئولیت را برعهده گرفت تا حتی به خود باران بقبولاند كه نقشش را عالی بازی كرده.
از سوسك میترسی؟
كوثری: آره! هزار پا هم واقعی بود.
یك كم از همان صحنه هزارپا بگو.
كوثری: من فكر میكردم خیلی كار مهمی كردهام. ولی بعد حامد بهداد گفت ببین این خیلی خوب است كه بازیگر برای نقشاش فداكاری كند ولی از آن مهمتر این است كه بعد از اینكه هزارپا را گذاشتند روی صورتت چه كار كنی. بعد دیدم راست میگوید. من آن لحظه احساس كردم بازیگر مهمیام و دیگر لازم نیست كاری بكنم. خیلی خودم را رها كردم. شاید اگر یك كم بهاش فكر میكردم بهتر میشد.
بهداد: خون بازی را آنقدر خوب بازی كردهای كه بقیه كارهایت برایم كمرنگ است. دست مریزاد! به نظرم یك جاهایش خارج از توان بازیگری است. اما در مورد صاحبدلان و بازی باران كوثری اصلا نظر مثبتی ندارم.
در روز سوم آن سكانسی كه سمیره را از خانه میآورند بیرون، بازی باران كوثری عالی است، شاهكار است. خدایا عجب سكانسی است. خدایا عجب لحظهای است. خدایا اعصابم خراب است!
اینها میآیند جلوی توپ و تانك با این گلولههای كوچولو كوچولو. درست مثل حمله زنبورهای گاوی میماند به كندوی زنبور عسل. انگار كه زنبورها دارند ملكه را نجات میدهند.
عین هاچ زنبور عسل! ببین بازیگری این نیست كه بازیگر اجازه بدهد هزارپا یا شیر از رویش رد بشود، بازیگری وجه بعدی آن است. صحنهای كه دو دستش را میگذارد روی گوشش من دیگر او را به چشم یك دختربچه نمیبینم. من، من حامد بهداد تماشاگر حرفهای سینما اینجا دیگر ناموس و وطن میبینم.
- اگر صحنه خوب دیگری هم در بازی باران كوثری سراغ داری بگو.
بهداد: درست جایی كه رضا كشته میشود. یكی از هوشمندیهای بازیاش این است كه قبل از اتفاق، خبر مرگ رضا را میشنویم. یك تاكیدی روی صدا كردن رضا دارد كه میفهمی این دیگر برنمیگردد. كاش بروبچههای مخاطب همشهری جوان به جای خواندن این جمله صدایش را میشنیدند: «رضا!... رضا!» ببین! با شعر دارد زودتر به ما تقلب میرساند. با شعر بازیگری.
- و اما سمیره چند تا مشكل هم دارد. اولیاش لهجه. خصوصا در مقابل رضا لهجهاش درنیامده.
كوثری: بله، كاملا. برای اینكه پوریا پورسرخ بهشدت با انگیزه آمد سر فیلم و بهشدت هم زحمت كشید. اصلا هم درگیر هیچ عجله و بگیریم بگیریم نشد و من بهشدت شدم و نمیدانم چرا. آره من خودم هم به لهجهام انتقاد دارم.
گریههای سمیره هم همان گریههای باران كوثری است در صاحبدلان و خون بازی.
كوثری: نمیپذیرم! من دو جا گریه كردم و شبیه خونبازی نبود. ببین این را كه نمیشود كتمان كرد كه بازیگر هر سه تا نقش منم ولی خب من در روز سوم انگیزهای كه در صاحبدلان یا خونبازی داشتم را ندارم. آقا نمیخواهم توجیه كنم، بیفیلمنامگی آدم را میكشد. من به فیلمنامه وابستهام.
بهداد: ببینم تو در صاحبدلان بهتر بازی كردی یا روز سوم؟
كوثری: صاحبدلان.
بهداد: چرا حرف الكی میزنی؟ توی روز سوم بهتر بودی. نقشت هم بهتر است، بازیات هم بهتر است. میخواهم بگویم چیزی كه باعث میشود آدم بهترین بازیاش را بكند فیلمنامه نیست. فضایی است كه مهیا میشود. به تو فضای خوبی داده شده و تو خبر نداری.
كوثری: اگر فضا مهیاست، چرا بین حامد بهداد و پوریا پورسرخ و باران كوثری، بدترین بازی برای من است؟
بهداد: نه! اگر این جوری بگویی نامردی كردهای. چون ما با هم خیلی متحد بازی كردیم. فضا مهم است، فضا!
كلیشهها ایده را كشتند
موقعیت مركزی «روز سوم» آنقدر كشش دارد كه وقتی خلاصه فیلم را میخوانید، قطعا هیجانزده خواهید شد اما وقتی كه جایتان روی صندلی محكم شد و قصه فیلم راه افتاد، اگر گاردتان را باز نكرده باشید و موذیانهتر به فیلم نگاه كنید، قطعا خیلی از چیزها اذیتتان خواهد كرد.
شاید مهمترین مشكل فیلم ایجاد موقعیتهای بسیار ساده، بیظرافت و به طرز وحشتناكی كلیشهای برای ایجاد حس تعلیق باشد. دقت كنید به لحظاتی كه سمیره به رضا التماس میكند كه او را بكشد؛ به آن لحظه كلیشه و گل درشت تردید در فشار دادن ماشه كه بارها و بارها و بارها دیدهایم و هر بار هم مطمئنیم كه شلیك نمیشود؛ یا فرمول كهنه و پوسیده «نجات در آخرین لحظه» كه در سطحیترین حالت ممكن به كار رفته بود. به یاد بیاورید لحظهای را كه نگهبان عراقی به خاطر جاگذاشتن كیفش، به خانهای كه سمیره در آن پنهان است بر میگردد و در همین زمان حامد بهداد هم قصد خانه یار را میكند.
سپس درست در لحظهای كه نگهبان میخواهد به سمیره آزار برساند و به نیم وجبیاش رسیده، این بهداد است كه از پشت او را میكشد. غیر از این موقعیتپردازیها، یكی از مشكلات اساسی فیلمنامه، شخصیتپردازی و ساختمان سكانسهاست.
گویی فیلمنامهنویس برای اینكه فضای فیلم را واقعیتر كند و آن را از اتمسفر «حاجی، سیدی» بیرون بیاورد، سعی كرده رگهای از طنز را توی داستان تزریق كند. به طور مثال بعضی سكانسها فقط و فقط برای خنده گرفتن از تماشاچی طراحی شدهاند، بدون اینكه در پیشبرد قصه اساسا كمكی كنند و حتی این سكانسها جوری است كه به افراد ماجرا هم هیچوجهه شخصیتی نمیدهد. شوخیها اغلب كلامیاند و در هیچكدامشان موقعیت عجیب و غریب جنگ، تهدید و ترس دیده نمیشود و صرفا برای خنداندن طراحی شدهاند.
ناشیگری این تكههای مزهپران طوری است كه تماشاگر ناخودآگاه به بسیاری از صحنههای جدی فیلم هم میخندد و در نهایت با ملغمهای طرف میشویم كه نمیدانیم باید به آن بخندیم، از آن بترسیم یا لطافت روحمان را آزمایش كنیم.
این ایراد بزرگ (بیمنطقی طراحی سكانسها) در صحنههای بهاصطلاح اشكدرآر فیلم هم دیده میشود؛ یعنی بعضی سكانسها به این علت طراحی شدهاند كه از ما گریه بگیرند، بدون اینكه كوچكترین اثری در پیشبرد داستان داشته باشند.
اینكه عراقیها قرارگاه بچههای ما را در نیمهشب میزنند، انگار فقط و فقط برای این طراحی شده كه كودك خردسال توی انفجارها بمیرد و اشك ما را در بیاورد! آیا واقعا نمیشود كل این سكانس را حذف كرد؟ آیا اشكالی به فیلم وارد میشود؟ آیا قصه سمیره و رضا و فؤاد خدشهدار میشود؟ بشمارید و ببینید چند تا صحنه خنده و گریه اینجوری در فیلم است، آن وقت حذفشان كنید و ببینید فیلم چند دقیقه میشود.
سینما كه همهچیز نیست
چند تا آدم توی فیلمهای جنگی دیدهاید كه دارند فریاد میزنند؟ و از خدا یك چیزی طلبكارند و میخواهند اشك شما را دربیاورند؟ چند تا فیلم جبههای دیدهاید كه كارگردانش زور زده تا آخر فیلم از آدمهایش برایمان قهرمانهای عجیب و غریب بسازد یا كاری كند برایشان دل بسوزانیم؟
فیلمهای جنگی زیادی دیدهایم كه این طوریاند؛ فیلمهایی كه تصمیم داشتند و میگفتند میخواهیم راجع به یك چیز مقدس برای مردم حرف بزنیم و بعد از اول تا آخر، فیلم همین طور یكسره به رویتان میآورد كه دارد راجع به یك ارزش سخنرانی میكند.
ولی «روز سوم» این طوری نیست. یعنی از اول برایت یك قصه تعریف میكند كه ظاهرا هیچ ربطی به جنگ ندارد و فقط در یك موقعیت جنگی اتفاق میافتد. بعد هم تو را درگیر قصه میكند و قهرمانهای این قصهاش، كارهایی میكنند و خلاصه آخر سر به این نتیجه میرسی كه «اِچقدر قشنگ! چه ارزشمند».
در «روز سوم» یك چیز را خیلی دوست داشتم؛ اینكه كارگردان یك شیفته و واله جنگ و فضای جنگ نبود، یعنی از فیلمش میشد فهمید كه فیلمساز توی آن حال و هوا غرق نشده و خاطراتش را با تعدادی شعار برایت تعریف نمیكند و این چیز نایابی توی یك اثر سینمایی ایرانی راجع به جنگ است.
«روز سوم» هم وقتی تمام میشود به این نتیجه میرسی كه جنگ عجب نابودگر قهاری است؛ جنگ چه پست و حقیر است و چقدر وحشی است كه حتی به عشق هم رحم نمیكند و خیلی خوب آخر فیلم آدمهایی كه آنجا هستند برایت مهم میشوند؛ آنجا یعنی وسط آتش و خمپاره و فاجعه؛ آدمهایی كه از هر چیزی كه برایشان باقی مانده با چنگ و دندان دفاع میكنند.
این آدمها حالا برای تو قهرمان هستند؛ درست به همان اندازه كه باشو یك قهرمان بود یا «لیلا»ی گل پامچال.
كاری ندارم كه فیلمنامه چند تا سوتی دارد و كارگردانی چند تا گاف یا اینكه فیلم از جایی بهشدت افت میكند و بازیگرها بعضی جاها واقعا فقط برای خنداندن یا گریاندن آدمها كارهای الكی میكنند؛ چون دیدن یك فیلم متوسط را كه یادم بیندازد اصل جنگ چی بوده و آدمهایش چه آدمهای بزرگی بوده اند و در عین حال، معمولی، ترجیح میدهم به فیلمهایی كه فیلمسازانشان ادعا دارند و در دكوپاژ و فیلمنامه و دیالوگ میتركانند؛ چون بعد از اینكه این فیلمها تمام میشود، آدم احساس میكند سنگینی شعار و ریا روی دلش بدجوری مانده ولی «روز سوم» دقیقا به بیادعایی و سادگی آدمهایی بود كه راجع به آنها حرف میزد. من ترجیح دادم به این آدمها نگاه كنم تا سینما.
محمد جباری- ایمان جلیلی – فاطمه عبدلی- سعید جعفریان
