![]() |
![]() |
|
|
نيمه اول سال ۸۵
همشهری جوان - مجید توكلی:
مصاحبه عجیب و غریبی بود. نیمساعت اول مصاحبه روی صندلی، ولو شده بودیم و فقط زل زده بودیم بهاش. انگار روی صندلی سینما نشسته بودیم و داشتیم یكی از صحنههای بازی انفجاریاش را میدیدیم. آن صحنه فوق العاده بوتیك را یادتان هست كه حامد بهداد یك دفعه از جا میپرد و میز را خرد و خاكشیر میكند؟ یا همین صحنه دعوای بهداد با شوهر خواهرش(شاهرخفروتنیان) در كافه ستاره كه با آن لگد ناگهانیاش شیشة ماشین را درب و داغان میكند؟ همة آن صحنههایی كه خیلی از ما را عاشق بازی حامد بهداد كرد جلوی چشمانمان و در اتاق كوچك و تنگ مجله زنده شده بود. چند برابر آن انرژی مرعوبكنندة بازیهایش را داشت خرج این گفتوگوی دو ساعته میكرد. انگار داشت برای ما یكی دیگر از همان نقشهای «بهدادی»اش را با همان شور و حال بازی میكرد. حیف كه جواد منتظری نبود تا از حركات دست و سر و بدنش موقع حرف زدن عكس بگیرد. این جوان 33 سالة خراسانی با همان لحن براندوییاش (حتما خیلی كیف میكند كه ببیند برای صفت لحنش از عشقش براندو مایه گذاشتهایم) بالا میرفت، پایین میآمد و دایرة كلمات سخت و پیچیدهاش را با هم جفت و جور میكرد و میدان مصاحبه را از آن خود میكرد. ما هم با خیال راحت، میدان مصاحبه را به او واگذار كردیم تا به تاخت و تاز خودش ادامه بدهد و مارلون براندوی زنده را روبهرویمان ببینیم. بله، كاملا اغراق است، به قول خودش حامد بهداد كجا و مارلون براندو كجا. ولی روبهرویش كه بنشینید و او شروع به حرف زدن بكند، با دیدن میمیك صورت و شنیدن لحن و حركات بدنش سریع یاد براندو میافتید، بی برو برگرد. اگرچه خودش میگوید: «اینها همه ناآگاهانه است.» بهداد زیاد اهل گفتوگو و یك جا نشستن نیست و چند بار میخواست قرار همین مصاحبه را لغو كند. ولی پیگیریهای مجید توكلی بالاخره جواب داد. وقتی هم آمد گفت عجله دارد و زود باید برود. از همان لحظهای هم كه نشست بیتاب بود و آرام و قرار نداشت. آنقدر كه وقتی میخواستیم روكش نوار را باز كنیم و باز نمیشد حوصلهاش سر رفت و با نگاهی غضبآلود میخواست نوار را بگیرد و بشكند! ای كاش این كار را میكرد تا بزم «بهدادی»مان تكمیل میشد! گفتوگو را از كجا شروع كنیم؟ راستی چرا اینقدر بیتابی؟ بهخاطر فشار عصبی الان هست یا همیشه اینطوری هستی؟ گاهی دیوانهام میكند. واقعیت این است كه همهاش ترس از این دارم كه در دوران پیری، دچار جنون بشوم. یعنی، عاقبتم ختم به خیر نشود. خدا نكند، خدا نكند این اتفاق بیفتد. من مدتی است كه آرزوی مرگ میكنم. ولی مردن توی رختخواب و جنون و سطل و دستمال كاغذی، پرستار استخدام كنم و بچهها حوصلهام را نداشته باشند، وای خدا. هرگز نمیدانم این بیقراری از كجاست. حالا چرا فكر خوب نمیكنی؟ این كه شاید دورانِ پیری لذتبخشی داشته باشی؟ خب چرا در این سن و سال فكرش را میكنی؟ زندگی سختی را گذراندی؟ چرا شاعر نشدی؟ عالیجناب مارلون براندو (صحبت یكی از اسطورههای بازیگری است) برای من نمونه این شعر و شاعری است. من از كنارش عادی عبور نمیكنم. براندو؟ تصویر از این زیباتر؟ از این انتزاعیتر؟ این تصویر است كه شعر به ما میدهد. حالا در بازیگری، بازیگری را مارلون براندو برای ما معنی میكند. از براندو میپرسند: نظر شما دربارة بازیگری چیست؟ او میگوید: بازیگری قبل از براندو یا بعد از براندو؟ براندو، رنسانس بازیگری است. كورم، كورم. نمیبینیم بازیگر دیگری به جز مارلون براندو... تو هم در بازیگری خوبی بودی؟ من باورم را گفتم. این خودباوری همیشه در حامد بهداد هست یا نه؟ دارم از سیاهی و تباهی فرار میكنم. سهم من این نیست. من كه بیشرمساری احدالناسی داعیه عاشقی دارم. اگر ركعتی میخوانم برای دل خودم میخوانم. اگر سنا و حمد بزرگی را گفتم برای خودمان گفتیم. ما مجیز كسی را میگوییم كه او از مجیز بینیازه و اون خداست. و دیگر متصلان نورانی بهشت. با چه اطمینانی جواب دادی كه گفتی خوب بازی میكنم؟
در كافه ستاره این جنون را مثال میزنی؟ مرگ عزیز، سخته، ولی مرگ رفیق بدجوری است. رفیق، جایگاه خوبی دارد. میرود پیش رفیقش. میرود پیش اعتماد، اطمینان، میرود پیش ابراهیم؛ ابی. و ابراهیم آن بالای پشتبام، زیر برف و باران، مشغول معشوق است.
به كارگردان اجازه میدهی به تو بگوید بد بازی كردی؟ حتی اگر تو از آن پلان راضی باشی؟ براندو هم همین كار را میكرد؟ تا به حال شده با كارگردانی كار كنی كه سلیقهاش با تو جور نباشد؟ برگردیم به همان سكانس كه تعریف میكردی؟ میخواهد بگوید ابی... ابی... بیخیال میشود سرش را میاندازد پایین. دوباره میآید بالا و میبیند فشار این طرف قویتر است، فشار مرگ. میگوید: «ابی... ابی...» شما آن پلان را نگاه كن. برای من، الان جنون وجود دارد. بقیه هم بازی میكنند ما هم بازی میكنیم. صحنه، صحنة جنگ است. باید بجنگیم تا در بیاید. بازیگرانی داریم كه با عشق میجنگند و نزاعشان عاشقانه است. مثل خسرو شكیبایی. خسرو شكیبایی بدون جنگ و دعوا بازیگر است. بیاصطكاك. بیتصادف با عناصری مثل مولكولهای هوا بازیگر است. هامون. مثل یك عسل كه از قاشق میچكد روی نان، هامون همانجور شكر ریزان است. شما لطف كنید در نقش حمید هامون یك بازیگر دیگر را بگذارید. نمیشود. بدون نزاع و بدون اصطكاك، فقط خسرو شكیبایی. حالا من چرا دست و پا میزنم؟ به خاطر این كه عقدهها فراوان و سركشیها بینتیجه و زندگی گاهی اوقات سرد و بیرنگ و لعاب و عشقها نافرجام و كیسه تهی و خانه بیخانه و مركب بیمركب و نفس بینفس. در جوانی كم میآورم. زانوهایم نمیكشد. نه زانوی روحم. نه زانوی معنویام. بلكه مفاصل جرمیام كه با آن راه میروم. یكهو فكر میكنم مصاحبه بینتیجه است. یكهو حوصلهام سر میرود. جالب بود كه یك بازیگر را اینگونه قبول داری، خسرو شكیبایی را. آخر براندو هیچكس را قبول نداشت. واقعا كسی را قبول نداشت؟ آره ولی با ترحم میگوید. یادم میآید وقتی برای اولین بار فیلم را در جشنواره دیدم و سكانس دعوا رسید، احساس كردم با تمام وجود بازیگر مقابل را كتك میزنی و هیچ كلك و گولزدنی در كار نیست. برای این صحنه ضربهها واقعی بود؟ واكنش سامان بعد از این صحنه چه بود؟ چون احتمالا اگر هر كسی دیگر بود و چوب از دستش میافتاد، كات میداد تا چوب بیاورند و دوباره صحنه را بگیرند. یعنی وقتی ابزار از بازیگر گرفته شود تازه بازی شروع میشود؟ اگر پایت میشكست چی؟ تو توجه نكردی اگر آن لگد را بزنی، شیشه توی صورت شاهرخ فروتنیان خرد شود و... از این هدیه پروردگار، در كارهای قبلی هم اتفاق افتاده بود؟ همان روز كه رفتیم، داستانی در كار نبود. یك چیز كلی شنیدم و ایشان گفتند اینها را دنبال كن. و من هر بار دنبال كردم. و هر بار از كیارستمی تشویق شنیدم. و آن روز برای من مصادف بود با یك سال كار جلوی دوربین همة كارگردانها. دقیقا چه اتفاقی افتاد كه كیارستمی داستان هدیه را گفت؟ در كافه ستاره، شعر بازیگری كدام صحنه بود؟ با همة این حرفهایی كه میزنی ولی یكبار گفته بودی برایم پیش آمده كه به خاطر پول، بازی در كاری را قبول كنم. انگار، خیلی دوست داری مثل براندو باشی؟ برای حامد بهدادی كه از شعر بازیگری سخن میگوید و اینقدر برای بازیاش ارزش میگذارد، ممكن است سر قرارداد برای یك میلیون، دو میلیون چانه بزند؟ خبر مرگ براندو برایت چگونه بود؟ گریه كردی؟ حامد بهداد در زندگی واقعی هم همینطور پر انرژی است؟ فكر نمیكنی یك وقتی روند زندگی طوری پیش برود كه مجبور بشوی در هر كاری بازی كنی و دست به هر كاری بزنی؟ به غیر از بازیگری شغل دیگری هم داری؟ من در زمان دانشجویی باید خرجم را درمیآوردم. ولی در نمیآمد من فقط مرحله رد میكردم و تا رسیدم به رامبد جوان. دوست با معرفتم كه خودش هم سختی كشیده. كه نه تنها خودش عدد صفر را تبدیل به یك كرد. بلكه كمك كرد كه من هم بتوانم صفر را به یك یا هر عدد دیگری تبدیل كنم. تا به حال شده بروی سینما و واكنش تماشاگران نسبت به بازیات را ببینی؟ این همه اعتماد به نفس و غرور، برایت دشمن درست نكرده؟ دوست داری مقابل چه بازیگری بازی كنی؟ اگر بد باشد چطور؟ اگر طرف مقابلت بازیگر نباشد تو در مقابلاش چه كار میكنی؟
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پوشش اخبار فعالیتهای حامد بهداد , هنرپیشه سینمای ایران
|
|
RSS
|