مجيد توکلي؛ باران کوثري مي نشيند روبه روي حامد بهداد تا از بازي شان در روز سوم حرف بزنند. بازي در فيلمي که يک ماهه ساخته شد و بازيگرانش بدون فيلمنامه اي قرص و محکم جلوي دوربين رفتند. نقاط مشترک و تضاد زيادي هم بين هر دو نفرشان وجود دارد. مي گويند حامد بهداد يکي از بهترين بازي هايش را در اين فيلم انجام داده و مي گويند بازي باران انتظار را برآورده نکرده است. آنها روبه روي هم مي نشينند تا از فيلم شان بگويند. از دختري که نماد وطن است و مرد عراقي که عاشقانه دوستش دارد.
***
موضوعي که در روز سوم وجود دارد و ما را تا پايان قصه پيش مي برد، داستان «عشق و نفرت» است. عشق و نفرتي که بين سميره و فواد وجود دارد.
باران؛ در مورد فواد نفرت وجود دارد؟
حامد؛ نفرت از جنگ در ناخودآگاه جمعي تماشاگر ايراني بعد از هشت سال وجود دارد. ولي قبل از جنگ چه نفرتي مي تواند بين اين دونفر باشد، جز اين که فواد اندکي عرب تر است و سميره اندکي ايراني تر و حد فاصل اين دو نفر، اروندرود و شط العرب است که در طول تاريخ بر سر آن دعوا بوده.
باران؛ به نظر من عشق است ولي در اين بين اتفاقاتي مي افتد که به عشق و نفرت ربطي ندارد. يک مرزبندي سياسي شکل مي گيرد و تو مجبوري يا اين طرف خط باشي يا آن طرف خط و به جز اينها انتخابي نداري. چيزي که به نظرم «روز سوم» را زيبا مي کند، همين است. فواد در آن طرف خط ايستاده ولي هنوز به شدت عاشق است و مي خواهد سميره را به دست بياورد. سميره هم تا يک جايي عاشق فواد است.
تا جايي که بحث عرق به وطن پيش نيامده.
باران؛ نه. فراتر از بحث ملي گرايي است. قبل از جنگ هم بحث ملي گرايي وجود داشته ولي عشق از آن برتر بوده. اما جنگ اين قدر اتفاق بزرگي است که مي آيد و حتي عشق را تحت تاثير قرار مي دهد.
حامد؛ فواد آدم عاشقي نيست. مرد بسيار خودخواهي است. نه به خاطر اين که نماد عراقي ها است بلکه چون عرب است. عرب حتي اگر در جنگ هم باشد خودخواه است. عرب جماعت اخلاق منحصر به فرد خودش را دارد. عشقش تملک است. به زن مثل يک شي نگاه مي کند.
حتي يک جايي هم مي گويد سميره مال من است.
حامد؛ مي گويد سميره مال من است. اما مگر زن ميز تحرير است؟ مگر کالسکه است؟ عرب اين جوري است ديگر. مثلاً زن و شتر و نخل را معامله مي کند. اين ربطي به جنگ ندارد.
پس يک جورهايي عشق سميره حقيقي تر است؟
حامد؛ عشق سميره حقيقي تر نيست، عشق سميره زنانه تر است. آن هم از نوع ايراني اش.
حامد موقع بازي در فيلم به اين فکر کردي که بايد چه عشقي و از چه جنسي را نشان بدهي؟
حامد؛ اجرا از تحليل جدا است. تو تحليل مي کني ولي بايد ببيني چطور اجرايش مي کني. بايد در خودت به يک رواني و نرمش برسي. به طور مثال وقتي صحنه اي را بازي مي کنم که باران آن طرف دوربين نيست، ولي حسمان خوب در مي آيد، دليلش اين است که همديگر را شناسايي کرده ايم.
مثل کدام سکانس؟
حامد؛ دقيقاً همان سکانسي که سميره مي خواهد از جلوي گلوله اش در برود و به رضا مي گويد نيا.
باران؛ آن سکانس را در دو روز جداگانه فيلمبرداري کرديم. اتفاقاً من و حامد اين صحبت ها را قبل از فيلمبرداري به آقاي لطيفي گفتيم تا شخصيتمان شکل بگيرد. قرار بود سميره نماد مام وطن باشد و فواد هم يک عراقي که فکر مي کند سميره براي او است. سميره يعني خرمشهر.
اينکه در خاک خودش را استتار مي کند يعني همان نماد خاک وطن ديگر.
باران؛ دقيقاً. به نظرم برخورد فواد با سميره همان برخوردي است که با خرمشهر مي کند. يعني شهري که دوستش دارد و فکر مي کند مال اوست.
ولي برخوردي که سميره با فواد مي کند با احساس فواد فرق دارد.
باران؛ نه ديگر. آن طرف داريم برخورد يک زن ايراني را مي بينيم که گذشت دارد.
حامد؛ يک رفتار تاريخي در اين زن وجود دارد. رفتار تاريخي که تو در افسانه ها آن را مي بيني و در ناخودآگاه همه مادران ما هم هست. ببين ما چه طور در وصف مادرانمان شعر مي گوييم. تو ببين معشوق ايراني چطور توصيف مي شود. در غزليات حافظ هم اين نکته را پيدا مي کني.
باران؛ من فکر مي کنم تصويري که از سميره دريافت مي کنيم، تصوير خواهري است که براي دو برادرش مادري مي کند و در عين حال مي خواهد عشقش را هم حفظ کند. به نظرم اينکه مي خواهد با چنگ و دندان همه چيز را حفظ کند، ويژگي زن ايراني است.
حامد؛ تو اصلاً راه دوري نرو. به خود باران نگاه کن. رفتارهاي باران چه شکلي هستند؟ ما بازيگر را به علاوه نقش مي کنيم. تو کافي است فواد را بدهي يک بازيگر ديگر بازي کند، يک اتفاق ديگر مي افتد.
باران تو با پوريا بازي کردي ولي با حامد نه. بازي مقابل پوريا به کمکت نيامد تا با هم راحت تر باشيد؟
باران؛ من و پوريا در يک سريال با هم بازي کرديم ولي دو سکانس بيشتر با هم بازي نداشتيم.
اصلاً بازي مشترک در گذشته تاثيري در ارتباط بهتر با بازيگر مقابلت دارد؟
باران؛ ندارد. تنها چيزي که براي من اهميت دارد اين است که آيا بازيگر مقابلم را دوست دارم يا نه.
بازيگري اش را؟
باران؛ هم بازيگري اش و هم شخصيتش را. براي اينکه وقتي مقابل من مي ايستد، بايد کاملاً احساس امنيت کنم. آيا دوست دارد مقابل من بايستد؟ حوصله اش سر نرفته؟ دارد مرا مسخره مي کند يا نه؟ ولي حامد به شدت همراه امني است. يعني هم نسبت به من، هم نسبت به پوريا اين طوري بود. ما کاملاً زماني که با حامد بازي داشتيم بسيار راحت بوديم. حساسيتش روي پلان هاي ما بيشتر از پلان هاي خودش بود. پيش مي آمد که به خاطر ما کات بدهد. خيلي از روزهايي که بازي نداشت، فقط به خاطر پلان هاي ما مي آمد سر صحنه تا کمکمان کند. حامد همراه فوق العاده خوبي است. وقتي او سر صحنه بود مي دانستم که يک آدمي غير از کارگردان، حواسش به بازي من هست و چون خودش بازيگر است راهنمايي هايش خيلي درست خواهد بود. درست درآمدن شخصيت هم ، نه تنها در اين فيلم که در اکثر کارهايم اگر اتفاق افتاده باشد به بازيگر مقابلم ارتباط داشته است.
يعني مي خواهي بگويي حتي اگر بازي ات درنيايد، مقصر بازيگر مقابل است؟
باران؛ نه. ترجيح مي دهم اگر جايي تقصيري است، گردن من باشد. براي اينکه بايد اينقدر بازيگر با اعتماد به نفسي شوم که حتي اگر بازيگر مقابلم را دوست نداشتم بتوانم بازي خودم را به خوبي انجام دهم.
حامد؛ تو يک جاهايي با کارگردانت قرار مي گذاري. با فيلمبردارت قرار مي گذاري و ماکتي را مي سازي و به آن جان مي دهي. حالا اگر بداني که بازيگر مقابل رفيقت است و مطمئن باشد که قصد تخريب اش را نداري به تو اعتماد پيدا مي کند. اعتماد مي کند که نمي خواهي پلانش را بدزدي و وقتي اعتماد کرد، تو فضاي بيشتري به او مي دهي تا ديده شود. چون دوستت است، رفيقت است. آن وقت او هم همين کار را براي تو مي کند.
برعکس اين اتفاق هم برايت افتاده؟
حامد؛ فيلمي بازي کردم که بازيگر مقابلم يکي از معروف ترين بازيگران سينماي ايران بود. خدا را شکر جور نشد که جلوي من بايستد، چون اگر مي ايستاد به جمع اعلام مي کردم لطف کنيد ايشان اينجا نباشد. بعضي وقت ها يک خاک انداز جلويت بگيرند بهتر حس مي گيري تا بعضي از بازيگران. بعضي وقت ها تو مي بيني بازيگر مقابلت براي تو دل مي سوزاند و عاشق اين است که تو جلوه کني. خب معلوم است که همه چيز خوب مي شود. سر «روز سوم»، چهار نفر پشت دوربين مي ايستادند. باران، پوريا، برزو و مجيد. بعد به ظاهر مي گفتند خوب است ولي چشمانشان آن طور که بايد راضي باشد نبود. من اين را مي فهميدم و مي گفتم؛ «آقا يک بار ديگر بگيريم». اينها چهار تماشاگري بودند که به اندازه چهل تماشاگر برايم ارزش داشتند.
پس منکر حس خوب بازيگر مقابل نيستي؟
حامد؛ حس خوب فقط از بازيگر مقابل نمي آيد. گاهي اوقات آبدارچي پشت صحنه به تو حس خوبي مي دهد. يک وقتي هم مي بيني عوامل صحنه آن چنان فضا را به هم ريخته اند که همه چيز خراب مي شود. اين فقط به بازيگر مقابل بستگي ندارد.
باران؛ تو وقتي 100 تا انرژي داري و بايد همه آن را خرج کني تا حس بد پشت صحنه برايت قابل تحمل شود، ديگر براي ايفاي نقش انرژي نداري. در روز سوم با توجه به شرايط سخت، چون پشت صحنه خوبي داشتيم اين اتفاق نيفتاد.
سکانس هاي ابتدايي فيلم بيش از اندازه طولاني است يا بهتر بگويم، سکانس هاي ابتدايي فيلم آن طور که بايد من تماشاگر را روي صندلي ميخکوب نمي کند، هيجاني ندارد.
باران؛ به نظرم سکانس هاي ابتدايي فيلم از بازي من و مونتاژ ضربه خورده است. چون همان اتفاقي که تو مي گويي نمي افتد. پوريا اتفاقاً يکي از عوامل نجات دهنده سکانس هاي ابتدايي است.
شايد به اين خاطر است که فيلمنامه نداشتي.
باران؛ اين دليل نمي شود. چون همه به يک اندازه فيلمنامه نداشتيم. حامد و پوريا هم فيلمنامه نداشتند ولي خيلي خوب بازي کردند و من آنقدر که دلم مي خواست خوب نبودم. شايد دليل اش دو کار قبلي باشد. در صاحبدلان و خون بازي، من آنقدر وابسته و متکي به فيلمنامه بودم که همه چيز برايم راحت بود. وقتي هم سر روز سوم آمدم، کم آوردم. چون پوريا هم سر صاحبدلان بود و در «روز سوم» خوب بازي کرد.
اين به باران کوثري مغرور آن روزگار ربطي ندارد؟ به نظرم خيلي با اين حس به سراغ روز سوم رفتي.
باران؛ سر روز سوم، واقعيت سينما برايم روشن شد. يعني فهميدم خانم کوثري؛ از اين خبرها نيست. اينکه مثل خون بازي يا صاحبدلان، گروه در خدمت شما باشد. متن داشته باشي و همه چيز سر جايش باشد. يک وقت هم در يک شرايطي قرار مي گيري که هيچ چيز همراه تو نيست به جز يک گروه خوب. البته شايد اين چيزي که مي گويي هم باشد.
شايد يا واقعاً..؟
باران؛ من خودم هنوز دارم تجزيه تحليل مي کنم که واقعاً سر «روز سوم» چه اتفاقي برايم افتاد. حامد شاهد است. مثلاً ما مي خواستيم پلان تجاوز سرباز عراقي را بگيريم و من بايد گريه کنم. من بازي مي کردم و وقتي به گريه کردنم مي رسيدم، مي گفتم ببخشيد. اصلاً نمي توانستم. انگار آن اتفاق رواني که بايد بيفتد، نمي افتاد.
حامد؛ راست مي گويي... چرا اين جوري بود؟
باران؛ نمي دانم و جالب اينجاست. تنها چيزي که من را نجات داد، حضور همراه باهوشي مثل حامد بود که کنار دوربين مي ايستاد و مدام انرژي مي داد. سر پلان گريه کردن من که رسيديم، اشاره مي کرد«خوبه... خوبه... خوبه...». من هم اعتماد به نفس پيدا مي کردم و پلان را مي گرفتيم. آن آدم ديگر فواد نبود. حامد بهداد دوست بود. مي خواهم بگويم نمي دانم چرا، ولي سر روز سوم خيلي جاها قفل مي کردم.
روز سوم قبل از هرچيز حاصل باراني است که در خون بازي، بازي حسي کرده و در صاحبدلان بازي تکنيکي و فکري کرده اين يکي هم درمي آيد ولي اين طور نشده. بين بازي حسي و تکنيکي گير کرده اي. به طور مثال در سکانس پاياني فيلم آن طور که انتظار مي رود نيستي.
باران؛ همه چيز را مي پذيرم که تقصير من است ولي به شدت با دکوپاژ پاياني فيلم مساله دارم. با اينکه هميشه به دکوپاژ آقاي لطيفي اعتقاد دارم، ولي نمي فهمم چرا پايان فيلم اين شکلي است. اصلاً زاويه، زاويه چغري است.
اگر يک بازيگر معمولي اين صحنه را بازي مي کرد، مشکل حل بود و مي پذيرفتيم. ولي هوشمندي اي که باران در خون بازي و صاحبدلان از خود نشان مي دهد، اين انتظار را به وجود مي آورد که حداقل يک نگاه خاص در سکانس پاياني داشته باشد. نگاهي که پايان فيلم را براي ما باورپذير کند.
حامد؛ باران در صاحبدلان پايين تر از روز سوم است.
باران؛ حامد صاحبدلان را دوست ندارد.
چرا؟
حامد؛ باران در صاحبدلان کاري نکرده است.
به نظرم تصوير آن دختر چادري را عوض کرده. يعني مردم راحت او را پذيرفتند.
باران؛ حامد اين نکته را قبول نداري که او قرار نبود کار عجيبي انجام دهد، به جز اينکه درست چادر سرش کند؟
حامد؛ اين شامل آن نقش نمي شود. ما سرعت را با عجله، ترس را با احتياط و جسارت را با شجاعت اشتباه نگيريم.
يعني باران روز سوم از باران صاحبدلان بهتر است؟
حامد؛ صد درصد...
باران؛ من پاي کليت بازي ام در روز سوم مي ايستم. به شدت هم مي ايستم.
حامد؛ پاي کليت صاحبدلان مي ايستي يا روز سوم؟
باران؛ صاحبدلان. ولي به خودم در «روز سوم» يکسري انتقاد دارم.
درباره لهجه سميره چطور؟ لهجه ات خوب در نيامده؟
حامد؛ لهجه چه اهميتي دارد.
به هر حال بازي بازيگر را سخت مي کند.
حامد؛ شما به سالوادور نگاه کنيد. وارد روستايي از يک ايل مي شويم که من هنوز اسم آن را بلد نيستم. شما مي دانيد مردم سالوادور با چه لهجه اي حرف مي زنند؟ ما آن زبان را نمي شناسيم. اصلاً نمي دانيم که آن لهجه درآمده يا نه. ولي بازيگر به گونه اي بازي مي کند که تو بازي اش را در آن نقش مي پذيري. بعداً کاشف به عمل مي آيد که اين بازيگر در لهجه خيلي موفق نبوده. اصلاً مهم نيست تو با چه لهجه و زباني حرف مي زني. اين آخرين کاري است که يک بازيگر بايد به آن توجه داشته باشد.
باران؛ من در مخالفت با تو نمي گويم. اما يک سوال دارم. ما مي خواهيم با لهجه اي در فيلم حرف بزنيم که براي همه شناخته شده است، پس مجبوريم وفادار باشيم. از اين طرف من دو همراه دارم مثل تو و پوريا که هر دو لهجه هايتان فوق العاده شده. تو که عين بلبل داري عربي حرف مي زني، من هم همان کار شما را انجام مي دهم ولي لهجه ام در نمي آيد.
حرف حامد هم همين است. هوشمندي بازيگر به اين است که اگر لهجه را درست اجرا نکرد بازي اش اينقدر تاثيرگذار باشد که آن را زير سايه قرار دهد.
باران؛ اعتماد به نفسش را ندارم. سر گيلانه اين تجربه را داشتم و دوباره اين اشتباه را سر روز سوم تکرار کردم.
حامد؛ اصلاً مهم نيست. حميد فرخ نژاد در ارتفاع پست. لهجه اش در ارتفاع پست چه فرقي مي کند؟ وقتي حميد درست بازي مي کند ديگر هيچ چيز مهم نيست. بازيگري وراي لهجه است. حبيب رضايي در آژانس شيشه اي با لهجه مشهدي حرف مي زند، الحق والانصاف عالي حرف مي زند. اما پر از اشتباه است. من يک مشهدي خالصم. يک خراساني اصيل. مي فهمم که اين لهجه عميقاً اشتباه است. ولي شديداً مورد پسند من است. او دارد يک کار ديگري در بازيگري مي کند. حبيب اينقدر درست بازي مي کند که براي من حيرت آور است. چون بازي تاثيرگذاري دارد. مگر ليلا حاتمي در ارتفاع پست لهجه دارد؟ ولي آن قدر تو را در تنگنا قرار مي دهد که فرصت نداري هيچ کاري انجام دهي. فقط با يک ته لهجه تو را در جغرافياي مورد نظر قرار مي دهد. ما با کارگردان و مخاطب حرفه اي قرارداد مي گذاريم. بازيگري رسيدن به شعر است. رسيدن به يک فهم. چيزي که از ازل تا ابد بين همه مرسوم خواهد بود.
باران؛ چرا ما هميشه بازي هايي را دوست داريم که عين واقعيت اند؟ اداي واقعيت را در آوردن. مثلاً سر خون بازي يکي به من مي گفت آدم وقتي خمار مي شود بالا و پايين نمي پرد. معتاد ديگر جان ندارد. من گفتم مهم اين است که اين آدم باور پذير شده باشد، همين.
حامد؛ زبان بازيگري گاهي اوقات به موازات واقعيت است ولي عين واقعيت نيست. تو وقتي يک متن را مي نويسي براساسش مي نويسي ولي عين آن را نمي نويسي. باران هر وقت اعتماد به نفسش را از دست داد، مي تواند بنشيند و بازي اش را در خون بازي ببيند.
باران؛ تو خودت اين کار را مي کني؟
حامد؛ مي داني کدام بازي ام را دوست دارم؟ هميشه عاشق آن فيلم هايي هستم که در مرحله تدوين است و هنوز نديدم شان. مي دانم آن بهترين بازي ام است. الان مطمئن هستم «حس پنهان» عالي شده. مي خواهم با اشتياق بنشينم و آن را ببينم. سريال «يک مشت پر عقاب» را هم دوست دارم با اشتياق بنشينم و ببينم. حتماً در آن سکانس هايي وجود دارد که از آن لذت ببرم. بعضي وقت ها از حمام که بيرون مي آيم، يک حوله اي را به سبک روميان دور خودم مي پيچم و مي گويم؛ روميان، بعد يک گشتي مي زنم روي اسب خيالي ذهنم. بعد يک شمشيري مي کشم و....
باران؛ حامد تمام عشقش بازيگري است. ما در آبادان تمام عشقمان اين بود که کارمان تمام شود و برويم هتل و...آن وقت آقاي بهداد يک روز آمد گفت برويم اسب سواري. به اين خاطر که ممکن است بعداً فيلم تاريخي بازي کنيم. رفتيم اسب سواري. بعد از ده روز مربي مان مات و مبهوت مانده بود. حامد مي تاخت ولي من تازه بعد از ده روز ترسم از اسب ريخت.