تبليغاتX
برای حامد بهداد
 

حامد بهداد با اشاره به استقبال از "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" بهمن قبادی در کن به خبرنگار مهر گفت: تماشاگران با فیلم ارتباط برقرار کردند و خوشبختانه نظر مثبت تماشاگران را جلب کرد. زمان آن رسیده که سینمای جدید ایران به محافل هنری جهان معرفی و دوران اوج این سینما که نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی است، آغاز شود. "گربه های ایرانی" نماینده این موج است. بهداد افزود: کارنامه سینمایی من نشان می دهد که هرگز نخواسته ام در نقش های مشابه و یکسان کلیشه شوم. از بازی در فیلم هایی که برای جذب مخاطب ساخته می شوند و فیلم هایی که گرایش هنری دارند، نترسیده ام. سینما برایم عرصه ای برای تجربه کردن و لذت بردن از این تجربه ها است و بازی در "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" در ادامه این مسیر است.


بازیگر فیلم های "بوتیک" و "محاکمه در خیابان" ادامه داد: "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" داستانی اجتماعی دارد که زوایای کمتر دیده شده بخشی از جامعه ایران را بازتاب می دهد. جامعه ای که ویژگی های مثبت و منفی فراوان دارد و فیلم های سینمای ایران تصاویری متنوع از این جامعه به مخاطب داخلی و خارجی نشان داده اند. بهداد ، نگار شقاقی و اشکان کوشانفر در "کسی از گربه های ایرانی  نداره" نقش آفرینی می کنند و داستان درباره دختر و پسری جوان است که پس از آزادی از زندان می کوشند یک گروه موسیقی تشکیل بدهند. این فیلم امسال در بخش نوعی نگاه شصت و دومین جشنواره فیلم کن روی پرده رفت.

منبع : خبر فارسی


 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 14:5  توسط فرزاد | 
 

                                                انگار او مرا انتخاب كرد

  

                             

نويسنده: امير پوريا

     از نقش جوانان عاصي و پرخاشجو در «بوتيك» و «اين زن حرف نمي زند» و «كافه ستاره» تا بيمار رواني فيلسوف منش «حس پنهان» تا عراقي عاشق «روز سوم» تا نقاش پيري به نام حسين سياوش كسرايي (و نه برخلاف تصور برخي، سياوش كسرايي شاعر) در فيلم «شبانه روز» ساخته خوش تركيب و اثرگذار كيوان عليمحمدي و اميد بنكدار، حامد بهداد ده ها نقش متفاوت را در كارنامه اش ثبت كرده كه فارغ از هر ويژگي مثبت يا منفي و عميق يا متوسط، يك نكته مهم و دروني ديگر را درخصوص خود او نشان مي دهند: در منش و رفتار و نوع مواجهه او با زندگي و سينما و نقش و كار، خبري از «عادي بودن» نيست، حتماً به سراغ نقش ها و تجربه هاي عجيب و بعيد مي رود، حتماً رويكردهاي نامعمولي را براي ايفاي آنان برمي گزيند و حتماً حتي ريسك بد درآمدن نقش هاي غيرمتعارف و تجربه هاي تازه را به اطمينان از كار روي نقش هاي دم دست امتحان پس داده ولي منفعل و بيش از حد آشنا ترجيح مي دهد. اينها همه مي تواند بسته به كار و زمان و عرصه تصميم گيري او، خوب ً خوب يا بدً بد از كار دربيايد. اينها به تنهايي «ويژگي» است: نه كاستي است و نه امتياز. ولي گاهي كه اين ريسك پذيري به نتيجه يي دلخواه مي رسد، مي توان با اطمينان گفت كه همان انتخاب هاي غيرعادي بهداد مهم ترين بستر شكل گيري نقش و بازي او بوده است. بازي بهداد در يكي از چندين واحد داستاني فيلم «شبانه روز» يكي از اين موارد است. با او درباره اين نقش و نوع حركت او براي ايفايش به گفت و گو نشستم و مثل هر هم صحبتي ديگر با او، اين بار هم مطمئن شدم كه آن انتخاب هاي عجيب ريشه در نگاه و فرديت عجيب خود او هم دارد.
    
    
    
    
    -به يك معناي كلي، معتقدي بازيگري واقعاً هنر است؟ يعني آن را مثلاً تزيين يا ابزاري براي كار خلاقه دو عرصه فيلمنامه و كارگرداني نمي داني؟
    
    به نظرم تفاوت عمده خيلي از بازيگران با همديگر، درست همين جاست كه خودش را نشان مي دهد. ماجرا اين است كه تئاتر و حركات موزون في نفسه هنرند و جزء هفت هنر محسوب مي شوند. و تئاتر اتفاق نمي افتد مگر اينكه آدمي روي صحنه باشد. آن آدم بازيگر است و ضمناً يكي از كارهايش بايد احاطه بر حركات موزون باشد و در ضمن بايد ديالوگ هايش را خوب بگويد و تو نخواهي توانست ديالوگ را خوب بگويي مگر آنكه اشراف به ادبيات داشته باشي و باز ادبيات هم خود يكي ديگر از هنرهاي قديم و عظيم است. همين طور مي شود ادامه داد و حتي آواز خواند به عنوان بازيگر: كه اين خودش بخشي از موسيقي است و موسيقي خودش هنر ديگري است. يك بازيگر مي تواند اتفاق هنرمندانه يي باشد. همين طوري خالي خالي. يعني همين طوري خودش و نه فقط توي كارش. به طور فردي و در خلقت اش مي تواند هنرمندانه باشد. چنين آدمي نمي تواند فقط يك تزيين كننده خلاقيت فيلمنامه و كارگرداني باشد. بازيگري به نظرم ترجمه انديشه است. نه از زباني به زبان ديگر، بلكه فقط از مديومي به مديوم ديگر، براي كشاندن ماورا به ورا، يا تبديل ذهنيت به عينيت. دو بازيگر خوب مي توانند با دو روش متفاوت، از يك نقش نوشته شده روي كاغذ دو اثر متفاوت خلق كنند. پس اين نشان مي دهد كه كار آنها خلق است، نه تزيين. چون در غير اين صورت، اگر فقط ابزاري بيش نبودند، نمي بايست كارشان در محصول با هم تفاوتي مي كرد. دو آچار، دو پيچ گوشتي، با هر ميزان تفاوت ظاهري در نهايت فقط پيچ را مي بندند يا باز مي كنند. از تفاوت محصول مي شود به ذات خلاقه كارها پي برد. بازيگران خلاق اين طورند و بقيه، حتي به نظرم تزيين هم نيستند يعني حتي ممكن است به جاي زينت بخشيدن، زشتي هم ايجاد كنند.
    
    -پس تعريف ما به سطح و نوع كار بازيگر بستگي دارد و هميشه واحد نيست. اما آيا معتقدي كه اين خلاق بودن حتماً با تغيير وجوهي از نقش همراه است؟
    
    ممكن است همراه باشد و ممكن است اين تغييراتي كه بازيگر در نقش به نسبت آنچه روي كاغذ بوده، به وجود مي آورد، به قدري ريز و جزيي باشد كه حتي به چشم نيايد. ولي در شكل كلاني تاثير مي گذارد و جلوه نقش را عوض مي كند. تصويري كه مارلون براندو در فيلم «زنده باد زاپاتا» از اميليانو زاپاتا مي سازد، شايد ربط چنداني به رئاليته زاپاتاي واقعي نداشته باشد. اما وجوه شاعرانه يي از نقش را منتقل مي كند كه باور ديگري نسبت به آن در تماشاگر شكل مي گيرد. به حس او رجوع مي كند و به آن جسم مي دهد.
    
    -برسيم به نقش عجيب پيرمرد نقاشي كه در «شبانه روز» بازي كرده يي. فيلم واحدهاي داستاني مختلفي دارد كه ظاهراً از هم جدا هستند ولي در همان حس و حال و فضاي شاعرانه به هم ربط پيدا مي كنند. با نقش ات خيلي مستقل از بقيه فيلمنامه مواجه شدي يا اينكه مدام حواست به پيوندش با حال و هواي داستان هاي ديگر بود؟
    
    نه، خيلي مستقل از بقيه ديدم اش. فيلم خودش لحن يكدستي دارد و به رغم اينكه حتي سبك بصري اپيزودهاي مختلف با هم فرق مي كند و برخي مونوكروم و برخي رنگي اند و به رغم اينكه حتي زمان قصه ها به لحاظ دوره تاريخي گاه با هم تفاوت هايي دارد، فيلم يكدست است. به جهت زيبايي در كادربندي و عكاسي، اندازه معلق بودن دوربين، اندازه مجاز فوكوس و فلو بودن تصاوير، يكدستي دارد. اما با همه اين حرف ها اگر حسين سياوش كسرايي را خود حسين سياوش كسرايي بازي مي كرد، مي شد همان چيزي كه گفتي. يعني سعي مي كرد خودش را در ارتباط با بقيه قصه هاي فيلم بازآفريني كند. ولي براي من كه دارم نقش او را «بازي» مي كنم، كارم مجرد و جدا از بخش هاي ديگر مي شود و شد. چون تفاوت سني ما به اندازه كافي نقش را بين بقيه نقش و داستان ها منحصر به فرد مي كند و روش هاي ديگري را مي طلبد. لزوم اش را نمي دانم...
    
    -يعني لزوم اينكه تو بايد اين نقش را بازي مي كردي؟
    
    بله، اينكه اصلاً چرا به سراغ من آمده اند.
    
    -يعني كلاً هيچ وقت اين را از كارگردان نمي پرسي؟ نمي پرسي كه اصلاً چرا مرا انتخاب كردي تا بداني از تو و كارت چه شناختي دارد و تو را چطور مي بيند، تا دستگيرت شود كه از تو چه مي خواهد؟
    
    اين بار نپرسيدم. همين «شبانه روز» يكي از معدود مواردي بود كه نپرسيدم. راستش را بخواهي، فقط وقتي بازي اش كردم، تازه پرسيدم. نمي فهميدم چرا دارد اين اتفاق مي افتد. ولي يك چيز را مي دانستم و آن اينكه در خرافات ذهنم اين بود كه خود حسين سياوش كسرايي مرا انتخاب كرده. شايد هم بتوانم برايت توضيح بدهم چرا. شايد وجوه مشتركي يا گاهي حس و حال مشتركي با هم داريم كه او مرا انتخاب كرده و من نمي دانم اين اشتراكات ممكن است چه باشد، يا اصلاً وجود دارد يا نه؟ گفتم كه گوشه يي از خرافات ذهن من است. راستش محصور شدن من توي آن لباس، مثل گرفتار شدن توي قفس بود. و من تا وقتي توي آن قفس قرار نمي گرفتم، حس نمي كردم نقش در من نشسته. آن همه ريش و مو و سبيل روي صورتم و آن طرز ايستادن كج و حالت قرار گرفتن پاها، واقعاً باعث مي شد حس كنم نقاش فقيد در جسم من هبوط كرده است. خب، اين همه بازيگر 60-50 ساله داريم كه خيلي هايشان با گريمي خيلي ساده تر از اين چهار ساعتي كه من هربار زير گريم مي نشستم، شباهت هاي ظاهري لازم را با نقش پيدا مي كردند. چرا بايد سراغ من مي آمدند. بعد از بازي متوجه شدم كه آنها پشت اين ظاهر، پشت اين سن و سال، انرژي مشخصي مي خواهند. در واقع مي خواهند با وجود رنجوري فيزيكي و كهولت، اين انرژي مثل همان جسمي كه محصور يك قفس است، در حسين سياوش كسرايي فيلم وجود داشته باشد. فقط همين. مغناطيسي لازم بود كه برايش پي من آمدند. وگرنه كار خاصي نكردم.
    
    -نگران اغراق نبودي؟ نقشي با اين گريم سنگين و با اين اختلاف سني با بازيگر، اين خطر را دارد كه بازيگر به جلوه نمايي خودش و هيبت ظاهري متفاوت و عجيبش دچار شود. احتياط براي پرهيز از اغراق، توي ذهنت نبود؟ اصلاً احتياط هايت حين اجراي نقش چه بود؟
    
    جسارت گاهي ممكن است از سر جهل باشد و گاهي بسيار آگاهانه و مثلاً از سر اتكا به چيزي. ولي راستش را مي گويم، جسارت من از جهل است. گاهي خودم نمي دانم دارم چه كار مي كنم. به قول رضا كيانيان كه بهم مي گفت فقط بايد احمق باشي كه چنين كاري بكني. الان هم خودم فكر مي كنم حماقت كرده ام، از جهاتي. ولي همين كار را اگر نمي كردم، اتفاق و تجربه يي برايم شكل نمي گرفت. حالاتا همين اندازه يي كه به بار نشسته، خدا را شكر مي كنم. شايد به طور كامل به بار ننشسته باشد، ولي خود تلاش و تجربه براي من بيشتر اهميت دارد. خودم از خودم بيشتر توقع داشتم، ولي نمي دانم چرا موقع انجام كار بدون ترس اتفاق افتاد. احتياطي به خرج نمي دادم. شايد اين از همان جهل مي آيد. ترس من حالاست كه ديگر نمي شود براي بهتر شدن اش كاري كرد. اين طوري كه هست، شكل گرفته و روي پرده است و تمام. براي بازيگر تجربه متفاوتي است و نصيب هركسي نمي شود. وقتي چنين نقشي بهت پيشنهاد مي شود و امكان كار در آن به وجود مي آيد، بايد ازش استقبال كني. فقط بايد اين را بگويم كه در طول كار يك چيزي كه پيش آمد و فكرش را نمي كردم، اين بود كه نسبت به سواد بصري اميد و كيوان، احساس ضعف كردم. اين نوع سواد هيچ ربطي به پژوهش و اندازه مطالعات ندارد. اين نوعي حس بصري و سواد بصري است در ارتباط با مقوله زيبايي شناسي تصويري. متوجه شدم آنها احتمالاً فيلم، خوب مي بينند و نقاشي، خوب مي شناسند.
    
 
   -مهم اين است كه در اين نتيجه حاصل شده، تماشاگر مدام در طول فيلم از خودش نمي پرسد بازيگر نقش اين پيرمرد كيست. اگر اين دغدغه را مي داشت، ممكن بود دليل اش جلوه نمايي بيش از حد تو باشد. ولي الان ميان آن نماهايي كه اغلب نوعي حجاب بر چهره حسين سياوش كسرايي مي اندازند و با ريش و مو يا زاويه دوربين و اندازه قاب، نمي گذارند خيلي تمام رخ و رو در رو صورت اش را ببينيم، تماشاگر پيرمرد را با صدا و طرز بيانش مي پذيرد و البته امكان دارد بعداً با ديدن تيتراژ آخر و اسم تو در نقش پيرمرد نقاش، دچار تعجب شود و واكنش نشان بدهد.
    
    اين چيزي كه مي گويي، دقيقاً به دكوپاژ فيلم برمي گردد. دكوپاژ اينقدر منظم بود و درست توي كار مي نشست كه كار را يكدست مي كرد و من را شبيه خود كار: و بالطبع شبيه و نزديك به يكدستي. به هرحال اين نقش يك مابه ازاي واقعي و بيروني داشت. بايد به خود او هم فكر مي كردم و بازآفريني مي كردم. در مورد صدايش اين را بگويم كه طبعاً مجبور بودم و تلاش كردم به جنس صداي خود او نزديك شوم. به عنوان يك بازيگر اين توضيح را بدهم كه خودم مي دانم مهم ترين ضعف من در بازيگري، صدايم است. بيان را نمي گويم، خود صدا و جنس صدا و تناليته مورد نظرم است. صداي من يك صداي چپ كوك است كه بخش بم اش به شدت ضعيف است. وقت و سرمايه توقف طولاني و بورسيه شدن و تمرين كردن را ندارم و اين از مصائب كار در هنر در سرزمين ماست كه وقت بازپروري قواي خودمان را نداريم يا بايد به زور و زحمت در لابه لاي كارهاي متوالي، كمي وقت بدزديم و به تمرين و احيا برسيم. تلاشم را مي كنم اما مي دانم اين مشكل اصلي ام است.
    
    -آگاهي، خودش امكان پيشروي به وجود مي آورد... نقش در اجراي تو با وجود مقداري تلاش براي نزديك شدن به خود حسين سياوش كسرايي و واقع نمايي آن، مقداري هم آبستره است.
    
    باز اين در آن فضا و دكوپاژ، خودش اتفاق مي افتد. مثل يك تابلوي نقاشي است كه بلندش مي كني و توي نور مستقيم مي گيري و مي بيني پشت هر رنگ، روي بوم رنگي ديگر و زيرساختي ديگر وجود دارد. در كار بازيگري، آن زيرساخت جسم و فرديت خود بازيگر است كه رنگ ها خودش در لايه اول ديده نمي شود و فقط براي ديده شدن رنگ هاي كاراكتر، پس زمينه مي سازد. اندازه نزديكي و دوري دوربين به سوژه و كادر غيرمتعارف مثل قاب اريب يا كادري كه يك سرش سنگين تر است، اينها خودش آن آبستره بودن را ايجاد مي كند. كادرهايي كه ظاهر ناموزوني دارند اما در واقع نوع ديگر و خاصي از توازن در آنها وجود دارد. خودشان آبستره را ايجاد مي كنند. ولي من به عنوان بازيگر بايد تا مي توانستم خودم را به نقش نزديك مي كردم. به واقعيت بيروني و دروني او نزديك مي شدم. چون آبستره خودش اتفاق مي افتاد. من اگر بهش آگاهانه فكر مي كردم، بازي ام از حالت متعادل خارج مي شد و تظاهر تويش مي آمد. از دكوپاژ و شيوه بصري اميد و كيوان آگاهي كامل داشتم، اما نبايد در لحظه لحظه اجرا به آن فكر مي كردم و بايد مي رفتم سراغ جزء جزء خود نقش و لايه هاي مختلفش. عكس هايش را كه اميد و كيوان در اختيارم گذاشتند، ديدم. ايشان را هيچ وقت نمي شناختم و اين يكي ديگر از دلايلي است كه مي گويم خرافه يي در وجودم به من مي گويد او مرا براي نقش خودش انتخاب كرده، نه من او و نقش را. تا پيش از شروع كار، در آن يك ماهي كه نقش به من پيشنهاد شده بود تا وقتي جلوي دوربين رفتم، فقط او را و عكس ها و حالات ايستادن و نگاه و دست هايش را توي عكس ها و كارهايش نگاه مي كردم. در آن مدت هيچ وقت تمرين نكردم، هيچ وقت صدايش را نساختم و تقليد نكردم: تا شب آخر. فقط صدايش را روي موبايلم داشتم و مدام گوش مي كردم و هميشه همراهم بود. خواستم تمرين كنم، ولي باز ديدم بهتر است او را بشنوم و ببينم. تا وقتي گريم شدم و لباس پوشيدم. اين ظاهر تازه باور را به من داد. تا قبلش مي گذاشتم در پس ذهنم وجود و حضور داشته باشد. بعد شروع كردم به بازآفريني. زيرسازي نقش، خود بازيگر است. زيرساخت اين نقش خود منم، جسم و حضور من يا هر بازيگري است كه به جاي من در مقام اجرايش برآمده باشد. روسازي آن اميد و كيوان اند، قصه است، دكوپاژ است، خود حسين سياوش كسرايي است.
    
    -بعد ديگر توانستي تمرين كني و نقش را به عمل و به عينيت دربياوري؟
    
    بعد حس ديگري شكل گرفت. حسي كه خيلي عميق بود و از همان موقع مرا به طرف اين فكر خرافي برد كه او مرا برگزيده. كاري كه در عمل مي كردم، خيلي ساده بود. مثل همه نقش هاي ديگرم سعي مي كردم به خود نقش شبيه شوم. واقعاً فكر نمي كردم دارم كار مهم و پيچيده يي مي كنم. نمي خواهم براي كارم شاني بسازم، فقط مي گويم بايد محمل نشستن او در وجود خودم را مي ساختم. بعضي اتفاقات ريز به اين پيكره جان مي داد. زندگي خودش فصل هايي دارد كه توي محيط شخصي و فضاي حسي خود آدم ها جاري مي شود و نتايجي غيرقابل پيش بيني به بار مي آورد. من گاهي حس مي كردم چيزهايي، انرژي هايي در اين شخصيت وجود دارد كه اجازه مي دهد ديالوگي بگويم يا رفتاري بكنم كه توي فيلمنامه نيست، ولي در مسير خود فيلمنامه است. از همان جنس است و شايد حتي در پس سطرهاي فيلمنامه نهان شده اما وجود دارد. مثلاً جايي هست كه حسين سياوش كسرايي با همسرش، پيش از آنكه فوت كند، حرف مي زند و مي گويد به بهار گفته يي كه ممكن است به زودي زود صاحب يك برادر شود؟ زن از اين شوخي كاملاً خصوصي و مردانه مي خندد. بعد پيرمرد مي گويد ها، چيه، مي خندي؟، اين توي متن نبود، ولي وقتي من اين را گفتم، همسر خود مرحوم آنجا بود و گفت باورت مي شود كه اين را مي گفت؟ خود او اين را مي گفت.
    
    -و حتماً خيلي هم متاثر شد.
    
    سر صحنه گريه مي كرد. به هرحال من خيلي ساده و حسي با نقش رو به رو شدم. ولي مي خواهم بگويم انگار چيزي، حسي، حس هايي از خود حسين سياوش كسرايي به من مي رسيد و انتقال مي يافت و كار خودش را مي كرد و شباهت ها يا احساس مشترك پديد مي آورد. من اهل اين اداها و شعارها نيستم كه بگويم اصلاً تبديل به نقش شده بودم و دنيا را از ديد او مي ديدم و اينها. ولي واقعاً در صحنه ختم كه اطرافيانش و بستگانش دور و بر او هستند، حتي پيش از فيلمبرداري گريه ام گرفت. انگار حس سياوش بود كه در من مي گريست. نمي دانم اين از كجا مي آمد، ولي به هر حال اتفاق افتاد و من همه اش اميدوار بودم اين در اجرا هم ديده شود. اين حس مشترك به چشم بيايد و صادقانه هم به نظر برسد. نمي دانم تا چه حد اين اتفاق افتاده است. اما از نتيجه نااميد نيستم و از خود تجربه
خوشحالم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 2:15  توسط فرزاد | 
 

                                    كسي جرات اين كارها را ندارد !

            شماره ي جديد مجله ي زندگي ايده آل ( نيمه ي اول بهمن ۸۷ ) منتشر شد

               

 

حامد بهداد يك چيزيش مي‌شود! يعني هميشه يك چيزيش مي‌شده؛ از همان وقت كه وارد سينما شد... برو عقب‌تر، از همان بچگي. اين را از همه كارهايش مي‌توانيد بفهميد؛ از بيقراري و سرسامي كه در لحظه لحظه زندگي‌اش موج مي‌زند. آخر يكي نيست به او بگويد اين كارها چيست كه مي‌كني! چرا آرام نمي‌گيري؟ مثل عكس‌هايش. نگاه كنيد... در همين‌ها هم مي‌شود روحيه ناآرام و منحصر به فرد او را جست‌و‌جو كرد. او عكس‌هايش را در گالري شيرين به نمايش گذاشته بود. دنيا و آدم‌هايش از نگاه اين هنرمند ديدن دارد. تعدادي از اين عكس‌ها را ببينيد.

 

                      براي ديدن گالري عكسهاي حامد بهداد كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 2:14  توسط فرزاد | 

                                                     حامد بهداد : يه بي قرارم


سي سال پيش، خيلي‌ها مي‌گفتند با آغاز انقلاب، سينما در اين كشور نابود خواهد شد، اما معمار پير انقلاب، با برنامه ريزي درست خود و پايه‌گذاري بنيادي براي سينما نه تنها باعث اين اتفاق نشد، بلكه پس از سال‌ها، بازيگران سينماي ايران برخلاف سينماي قبل از انقلاب موفق به دريافت جايزه‌هاي مختلف در دنيا شدند. در اين بين بازيگران جواني بودند استعدادهاي خود را نشان دادند، درست مثل «حامد بهداد» كه آرزوهاي بزرگي در سر دارد.

                                          http://i43.tinypic.com/2rc52tg.jpg


مصاحبه با بازيگري كه در صحبت كردن با نشريات آن هم از نوع غيرتخصصي، سختگير است و اصولا سعي مي‌كند به كم گفتن و گزيده گفتن بسنده كند، خالي از جذابيت نبود... حتي اگر مصاحبه در شرايطي نه چندان مناسب، پس از چند ساعت انتظار در روز پاياني فيلمبرداري يك كار سينمايي و قبل از گرفتن آخرين پلان انجام شود و در حالي كه آدم‌هاي زيادي ناظر مصاحبه هستند و هرازگاهي هم يكي يادآوري مي‌كند كه پلان آخر كار است و همه منتظرند تا بازيگري كه روبه‌روي تو نشسته، گفتگو را به پايان برساند.

در هر صورت، مصاحبه با انتظار به آخر رسيدن هر چه زودتر شروع شد! هر چند در راه برگشت هم چيزي از بار علامت سوال‌هاي ذهنم كم نشده بود، چون از بازيگري مثل «حامد بهداد» سوال‌هاي زيادي مي‌شد پرسيد، اما همه چيز هميشه آن طور كه بخواهي پيش نمي‌رود. به قول «ژان پل سارتر» يا از پيش برنده‌اي يا بازنده!!

مخصوصا زماني بيشتر اين حس را داري كه سنگ محك مناسبي براي تخمين زدن عيار مصاحبه‌ات هم انتخاب نكرده‌اند. مقيد بودن نام نشريه به قيد تخصصي، اين روزها براي خيلي از بازيگران تنها شرط لازم كه حتي شرط كافي مصاحبه كردن است!! به طوري كه نام تخصصي مي‌تواند محتوا را تحت‌الشعاع خود قرار دهد، حال آنكه از تخصص فقط نامي را در بر داشته باشد و نه نشاني... و اين جمله قطعا بر اين معنا نخواهد بود كه همه نشريات تخصصي هنري فقط نامي را يدك مي‌كشند بدون معنا، كه دادن حكمي چنين مطلق جز از سر بلاهت نخواهد بود و البته عكس آن نيز صادق است كه هر نشريه غيرتخصصي را با چوب ضعف و فقدان محتوا نمي‌توان راند.

گفته شد از بازيگراني كه حكمشان را از قبل صادر كرده‌اند و خود را در ساحتي نشانده‌اند كه عرصه سيمرغي است، نه جولانگه غير.

بايد از كساني هم گفت كه گاه پا بر خطوط ترسيمي خود مي‌گذارند، چون بهداد كه در شرايطي نه چندان مناسب كه ذكرش پيش‌تر رفت، به مصاحبه نشست. بازيگري كه براي لذت بردن از بازيش، تخصص لازم نيست برخلاف نقدش، كه خود معتقد است: «هر كس نمي‌تواند و نبايد اين كار را انجام دهد، اگرچه مي‌تواند نظر خود را بگويد.»

بهداد، بازيگري است كه نقش‌هاي كوتاه را چنان باورپذير و اثرگذار بازي مي‌كند كه گاه در پايان فيلم مي‌بيني بيشتر جذبت كرده تا نقش‌هاي پررنگ. اينجاست كه مي‌پذيري گاه بازي خوب اصالت دارد تا جايي كه مي‌توان يك فيلم نه چندان خوب و جذاب را ديد تنها براي حظ بردن از چند دقيقه بازي خوب و اين هنر يك بازيگر است...

... اهل تواضع تصنعي نيست و گاهي چنان خود را باور دارد و از توانايي‌اش مي‌گويد كه درست نمي‌فهمي خودباوري است يا غرور و يا خودبزرگ‌بيني و به راستي گاه فاصله اينها چنان باريك است كه تشخيصش، تخصص مي‌خواهد!

در طول مصاحبه چنان با هيجان و حالت‌هاي مختلف صحبت كرد و چنان اجزاي صورت و دستانش او را در حرف زدن همراهي مي‌كردند كه گويي بازي بود، يا نه! وقتي بازي مي‌كرد، خودش بود و زندگي مي‌كرد. در هر صورت مصاحبه جامع و كاملي نشد چون براي من كه بزرگترين دلخوشي‌ام كلمات هستند و روزگاري است با آنها سر مي‌كنم، با او كه كلماتي را با هيجان و تاكيد براي بيان تفكراتش بر زبان مي‌راند، راه يك سويه نبود. اصرار بر نشر آنچه كه در لف مي‌آمد فقط مي‌توانست سخن را به درازا بكشاند بي‌آنكه راه به جايي برد. آنچه كه در پي آمده ماحصل اين گفتگو با «حامد بهداد» مي‌باشد كه توانايي ديگري غير از بازيگري دارد، همچون هنر خواندن كه چندي پيش در كنسرتي همراه با گروه داركوب اجرا كرد و آن را به نمايش گذاشت، كسي كه وقتي براي مصاحبه روبه‌رويش قرار مي‌گيري حس مي‌كني خود را در موضعي بالاتر نشانده و بازنده بودن سرنوشت محتوم توست چون او مصاحبه كردن را هم از هنرهاي خود مي‌داند و در اين شرايط اگر عطاي چند سوال را به لقايش ببخشي، مي‌تواني اين را هم به هنرهايش اضافه كني تا باور كني به هنرهاي بسياري آراسته است و اين را از سر صدق مي‌گويم كه اگر نقدي بر او رواست، نشان آن است كه محتوا و ارزش براي نقد دارد، مگر نه اينكه نقد همواره معنا را نشانه مي‌رود، نه ياوه بي‌معنا را و آنكه در معرض چون و چراي نقد است در بردارنده چيزي است كه ارزش نفي و اثبات و بحث و جدل دارد.

  هنر را چه‌طور معنا مي‌كني؟

بهداد: هنر به طور اعم و بازيگري به طور اخص روايت شاعرانه‌اي است از انسان توسط آدميزاد... مسير آدميزاد رو به انسانيته يعني آدمي مي‌ره تا انسان بشه... آدميزاد انسان را مي‌سرايد... آدميزاد انسان را مي‌سرايد...

  منظور از شاعرانه بودن، دخالت حس خياله؟

بهداد: هم اين و هم هزاران تعريف جامع و مانع ديگه.

  و مد نظر شما...؟

بهداد: همون تعريف جامع و مانع.

  خب اينكه خيلي كلي شد...

بهداد: جزيي‌اش هموني مي‌شه كه در سينما مي‌بينيد... جز به جز...فريم به فريم... شعر بازيگري ديدنيه نه شنيدني و كلي‌اش همين مي‌شه كه عرض كردم خدمتتون.

  و دليل انتخاب اين هنر از طرف حامد بهداد؟

بهداد: مي‌خواستم سراينده باشم.

  اگر روزي به فرض محال اين هنر با شهرت حاصله تداخل داشته باشه، كدوم رو انتخاب مي‌كني؟

بهداد: توفيق در هر امري شهرت در پي داره... حتي اگر قاتل خوبي باشي به طور حتم معروف خواهي شد... اگر و اما نداره، من خوبم پس اسمم هست... چه در خوبي، چه در بدي. شهرت زيرمجموعه توفيقه، يعني توفيق نمي‌تونه شهرت نياره، اصلش توفيقه.

  يعني بايد افاضه بشه؟

بهداد: افاضه يعني چي؟

  يعني از يك جايي ماورايي نصيب آدمي بشه.

بهداد: آها.. ريشه افاضه از فيض مياد؟!

  بله.

بهداد: حالا من به اين كلمه فيض و افاضات كاري ندارم ولي بله گاهي اوقات از جايي مياد و نصيب آدم مي‌شه.

  پس يعني در اختيار شما نيست؟

بهداد: بله، يك بخشي از توفيق دست ما نيست، دست ديگريست، دست شرايطي شايد، پروردگار متعال و...

  شما انتخاب نمي‌كنيد؟

بهداد: شما به عنوان يك انسان، موجود صددرصد انتخاب‌گري نيستي، انتخاب تو در حد همراهيه. تو اگر انتخاب كني و اختيار كني كه هر آنچه باد مي‌وزد، مي‌وزم، هر آنچه آب مي‌رود، مي‌روم، يعني همراه طبيعت شدي. چون گردشي كه پروردگار و جهان هستي براي تو در نظر گرفته بايد همراه باشي. اگر مقاومت كني با فشار زندگي روبه‌رويي و اگر رها كني و اختيار كني كه مقاومت نكني مثل يك گهواره تو را در آغوش خواهد گرفت.

  خب اين اختيار كه خود جبره!؟

بهداد: من آدم جبرگرايي هستم و اصولا مقدار اختيارم همينه كه مقاومت نكنم. آنقدر اختيار دارم كه بپذيرم، پس مي‌پذيرم. تو بايد قدرت پذيرشتو بالا ببري. همين. به اين مي‌گن اختيار. حالا مي‌توني اختيار كني نپذيري تا بيشتر زجر بكشي...

  در كار هم همين طور هستي؟

بهداد: اين اتفاق بايد هوشمندانه بيفته.

  يعني وقتي فيلمنامه‌اي

برايت مي‌فرستند، همراه مي‌شي و

مي‌پذيري؟ هر قدر هم ضعيف باشه؟

بهداد: اگر با فيلمنامه همراه بشي، باب تخيل باز مي‌شه، تصاوير رو مي‌بيني، بوها رو استشمام مي‌كني و صداها رو مي‌شنوي. به هر حال تا يه حدي بايد اعتماد كني و اين اعتماد خودش توليد خواهد كرد و بعد تو به آن اضافه مي‌كني.

  پس بيشتر از آن، به خودت اعتماد مي‌كني؟

بهداد: گاهي اوقات به خودم، بله... ولي در كل به جريانات و به اتفاقات اعتماد كردن. البته گاهي با فيلمنامه ضعيف همراه مي‌شوم و گاهي با فيلمنامه قوي مثل «لبه پرتگاه» آقاي بيضايي كه حتي قراردادم بستم، همراه نمي‌شوم.

  براي همين در فيلمي مثل «مجنون ليلي» بازي كردي؟ همه معتقدند كار، فيلمنامه ضعيفي داشت كه شايد درحد بازيگري مثل بهداد نبود.

بهداد: من بازيگري نيستم كه بتوانم تا انتها بيننده را حفظ كنم، درسته كه خودم مي‌گم من سلطان همه بازيگرام... شاخ سينمام... اما اينو مي‌گم كه يه چيزي گفته باشم ، جلب توجهي كرده باشم، همين. فيلم «مجنون ليلي» هم اتفاقي شد... من و قاسم جعفري پيش‌تر رفاقتي داشتيم... در فيلم همسفر برايش بازي كرده بودم هر چند فيلم بسيار بدي بود، اما قاسم رفاقتش با من موند بعدها هم خيرش به من رسيد... بارها و بارها براي همه سريال‌هايش از من دعوت به كار كرد، كه نشد تا رسيد به «مجنون ليلي». من به همون سكانس هم راضيم خدا رو شكر. زندگي كردم. ارتزاق كردم. اگه شهرته، اگه پوله، اگه توفيقه اگه هرچي ...

  اين اعتماد به نفس يا غروري كه داري از كجا ناشي مي‌شه؟ همه به بازي خوب بهداد اذعان دارند و تاييد مي‌كنن، ولي لزوم اين تكرار و تاييد از جانب خودش چيه؟

بهداد: معتقدم اين تعريف رو خودم بايد كنم نه ديگران. همه جا بر عكسه. مي‌گن بگذاريد ديگران از شما تعريف كنن، خودت تعريف نكن. اما من مي‌گم نه! لطف كنين، ديگران از من تعريف نكنن، بگذاريد خودم از خودم تعريف كنم. چرا؟! چون من وكيل كار خودم هستم، چون خودم بهتر بلدم از كار خودم دفاع كنم، شما ادله دفاع از كار منو نداري، شما نمي‌دوني چرا من بازيگر خوبيم، چرا بازيگر بديم، اما خودم مي‌دونم.

 و اين موضوع دشمن‌تراشي نمي‌كنه؟

بهداد: دشمن و بدخواه زياد داشتم، اما چرا سوءتفاهم وقتي صداقت يار منه؟!

 پس با اين حساب باب نقد هم بسته مي‌شه، چون هيچ‌كس به چرايي خوبي و بدي كار ديگري واقف نيست؟

بهداد: چرا... مگه مي‌شه بي‌نقد... اگر من در اين باره يا در مورد خودم نظر مي‌دم چون كارم رو بلدم، درسش رو خوندم... شما نقدي نداري به بازيگري... خود بازيگر هم نمي‌تونه بازيگر ديگري رو نقد كنه.

  منظورم خودم نبود... انتقاد از ديدگاه منتقدين.

بهداد: به هرحال نقد وجود داره، آنها مي‌تونن نقد كنن. نظر من درباره خودم اينه...

ما مراسمي داريم در باب نقد... آنها به من مي‌گويند: «آقا تو متوهمي، تو بيمار رواني هستي، ديوانه‌اي» من جواب مي‌دهم: «بله، درسته... نظر شما محترمه... ممكنه من ديوانه باشم، اما منم، همه چيز منم، منم كه اين طوري بازي مي‌كنم، آقا شما برو جلو دوربين بازي كن، بعد ببين من چه‌طور نقدش مي‌كنم.» شماي نوعي مي‌توني نقد كني، مي‌توني ايراد بگيري، مي‌توني بدي يا خوبي بگويي اما من نمي‌پذيرم... اما شده در يك مناظره استاد سمندريان منو نقد مي‌كنه، از ايشان خوبش رو مي‌پذيرم و حتي بدش رو، چون صاحب‌نظره اما آقايي كه حوزه تخصصش در بازيگري عميق نيست چه‌طور مي‌تونه نظر جدي و درستي داشته باشه.

  اين حرف رو قبول دارم كه هر كي با هر مدركي نمي‌تونه دخالت كنه...

بهداد: دخالت نه ها !... همه مي‌تونن نظر بدن.

  ولي تخصص هم لازمه...

بهداد: بله، كه البته بيشترشون، حتي بزرگ بزرگشون هم نداره.

  با اين اوضاع فكر مي‌كني هنر بازيگري در ايران به كدام سمت و سو كشيده مي‌شه؟

بهداد: متاسفانه به سمت جهاني شدن نمي‌ره... خوشا به سعادت بازيگراني كه امكان يافتن تا جهاني بشن. از خداوند متعال طلب مي‌كنم كه توفيق نصيبشون كنه و اميدوارم شكست نخورن. مي‌خوام كه آنها باعث افتخار ما ايراني بشن. مگه آقاي رضازاده نشد، يا همين هادي ساعي، عليرضا سليماني، عليرضا سوخته‌سرايي، عليرضا حيدري و... يا اين همه المپيادهاي علمي كه بچه‌هاي ما مقام كسب مي‌كنن. دولت بايد به ما كمك كنه و مارو ساپورت كنه تا ما هم افتخار كسب كنيم. چند روز پيش با پرويز پرستويي صحبت مي‌كرديم، ايشون مي‌گفت: «هر چه دقيق مي‌شم مي‌بينم كه بازيگرهاي اونوري كار خاصي نمي‌كنن...» راست مي‌گه. حالا آقاي پرستويي انسان ماخوذ به حياييه، اينو محكم نمي‌گه، اما من اينو محكم به شما و غول منتقدها مي‌گم، كه بازيگرهاي اونوري كار خاصي نمي‌كنن جز استثناهاشون. امكانات اونها با ما قابل مقايسه نيست.

  غير از بازيگري، در زمينه كارگرداني و فيلمنامه‌نويسي و... هم همين نظر رو داري؟

بهداد: نه خير... اونجا اوضاع خيلي بهتره... در زمينه فيلمنامه‌نويسي آزادي فرهنگ، آزادي قلم، بيان و دمكراسي تقريبا واقعي‌تري حكمفرماست، هم فيلمنامه‌نويسي هم كارگرداني از نظر تيم و پول و شرايط خيلي بهترن.

  و محتوا چه‌طور!؟

بهداد: همه چيز... با وجود اينكه مجله شما تخصصي نيست، اما دوست دارم حرفي كاملا تخصصي بزنم. بازيگري و تكنيك‌هاي عميق شدن و تمركز در بازيگري از خاور دور به دست مياد. از فضاي شرق، از هند، از يوگا، از تنفس صحيح و تغذيه صحيح. عقل سالم در بدن سالم و اينها همه برخواسته از فرهنگ و تمدن قديم شرقي است. بازيگري مثل آدميزاده، همان طور كه مي‌دونيد شرق مهد تمدن بوده و هست، مهد معرفت و بازيگري نيز هست و بازيگري آگاهي است به بدن، آگاهي است به مفاصل، در كل ما آدم‌هاي مشرق زمين آدم‌هاي تكنيكي و تكنسين‌هاي درجه يكي هستيم.

  رك بودن خصيصه بدي هم نيست و حامد بهداد شهره است به اين خصلت. اما بعضي اوقات عواقبي داره. مثل اينكه فيلمنامه رو پاره مي‌كنيد و بعد به فيلمساز رك مي‌گوييد...

بهداد: فيلمسازي كه اين حرف رو به شما زده بيجا كرده، فيلمنامه هنوز تو خونمه... زماني كه فيلمنامه رو به من داد، يك فيلمنامه 16 قسمتي سريال دستم بود كه بايد تمومش مي‌كردم، از اون خواستم يك هفته بهم فرصت بده، اما بعد از سه روز زنگ زد كه فيلمنامه رو بفرست. گفتم: شما كه گفتي يك هفته فرصت دارم؟ گفت: نه، نمي‌شه... منم گفتم فيلمنامه رو انداختم سطل آشغال... اين رو به دليل بدقولي كه كرده بود گفتم وگرنه دليلي نداره اين كار رو بكنم، بعدها رضا كاهاني(كارگردان فيلم آدم) به من گفت كه همون فيلمساز كه الان اسمش در ذهنم نيست گفته، هر جا باشه پشت سر حامد بهداد اين قضيه را حتما عنوان مي‌كنه.

  سينماي ما گنجايش چنين رفتاري رو داره؟ چقدر اين كار پذيرفته شده است؟

بهداد: پذيرفته شده نباشه... من آنقدر كارهاي پذيرفته نشده انجام دادم كه اين چيزي نيست. من هراسي ندارم. اگه فيلمنامه رو دور انداخته بودم حتما مي‌گفتم، اما هنوز دارمش. همون كار خوابيد و اصلا به سرانجام نرسيد، خود تهيه‌كننده تعطيل كرد، اون فيلمساز، فيلم‌سازي بلد نبود... كدوم فيلمساز؟! فيلمنامه آقاي ناصر تقوايي رو انداختم سطل آشغال يا بيضايي؟! اينها رو به اين دليل مي‌گم كه بدونه، فيدبك شايعه‌اي رو كه درباره من ساخته تا كجا كشيده شده.

  مدتي است بازيگران ما هنرهاي ديگه‌اي از خود نشون دادن ، شما هم خوندن رو تجربه كردي؟

بهداد: به شما پيشنهاد مي‌كنم حتما كار رو گوش كنيد، بعد حتما متوجه خواهيد شد كه اين كار صرفا در ازاي شهرتم نيست، هر چند من نه بازيگر معروفي هستم و نه چهره‌ام. من فقط متخصص بازيگري‌ام، تكنسينشم... حامد بهدادشم...حتما تاييد مي‌كنيد كه خوانندگي من در گروه داركوب، هيچ ربطي به بازيگري من نداره و باز مربوطه به توانايي‌هاي من، در ضمن توانايي‌هاي ديگه‌اي هم در حوزه‌هاي ديگه دارم كه در وقت مناسب در خدمت شما هستم حتي مثل همين مصاحبه كردن.

                                                                         بهداد از نوع دوم

در چه روز و چه سالي به دنيا آمدي؟

بهداد: 26 آبان ماه سال 1352.

 با برادرت حسام چند سال اختلاف سني داري؟

بهداد: او دو سال از من كوچكتر است.

 حامد بهداد را چه‌طور معرفي مي‌كني؟

بهداد: يك بي‌قرار مهيج و يك سرگردان رو به ترس، اگر به قرار ننشيند و اگر به آرامش نرسد.

 اين بي‌قراري از كجاست؟ اين انرژي كه وقت حرف زدن خرج مي‌كني؟

بهداد: بي‌قراري از آينده است و اين انرژي براي حرف زدن، بايد داشته باشي و بايد صرف كني.

 راه درآمدي غير از بازيگري داري؟

بهداد: هيچ‌گاه نتونستم غير از بازيگري از راه ديگه كسب درآمد كنم، امتحان كردم ولي نشده.

 زندگي...

بهداد: تنها چيزي كه بايد به خاطر آن مرد.

 مشهد و امام رضا(ع)؟

بهداد: مشهد كه محل تولد، از كودكي عاشق حياط و پرنده‌هاي حرم امام رضا(ع) بودم.

 آخرين حضور جلوي دوربين؟

بهداد: فيلم سينمايي «دلخون».

 گفتگو؟

بهداد: فقط با مجلات تخصصي.

 خانواده‌سبز...

بهداد: پيش‌تر دوست نداشتم با مجله شما مصاحبه كنم، تنها از اين جهت كه مجله متخصصي نيست چون با هيچ مجله غيرتخصصي حرف نمي‌زنم. هر چند با هرمز شجاعي‌مهر دوستي دارم. موفق باشيد.



+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 0:21  توسط فرزاد | 
 

خاطره علي نسب : بازی شروع شده بود. بدون شمارش معکوس از همان سال 79 که برای همایون اسعدیان در "آخر بازی" پویا صادقی شد. دانشجویی عاصی، چند بهار فرصت خواست تا عاصی بودنش در "بوتیک" شکی باشد برای منتقدان. هنوز همه در حال و هوای همان شوک بودند که شیشه شکنی اش در "کافه ستاره" توانایی اش را به رخ پرده های نقره  ای سینما کشید. محمد حسین لطیفی پیش تولید کار جدیدش را کلید زده بود. حامد بهداد به او پیشنهاد شد، ولی لطیفی مخالفت می کرد. سرصحنه می رسی از لطیفی میپرسی؛ چرا حامد بهداد را انتخاب نکردید؟ لطیفی میخندد:«نام بهداد را با یک بازیگر دیگر اشتباه گرفته بود، همان دیروز که برای اولین بار دیدمش پای میز قرارداد نشستیم.» چندی نمیگذرد که سر لوکیشن قرارگاه مسکونی لطیفی می آید تا از علی مشهدی و دوستانش حالی بپرسد. میگویم: حامد بهداد چطور بود؟ لطیفی این بار بلندتر از دفعه پیش میخندد:«حامد بهداد واقعا بازیگر است» زنگ پایان اکران خصوصی فیلم "روز سوم" به صدا درمی آید. پرویز پرستویی را می بینی که دستش را روی دوش بهداد گذاشته و می گوید:«حامد این تنها عراقی قابل باوری بود که من تاکنون دیدم. خسته نباشی» و او با ذوق از تایید پرستویی دلگرم می شود. سالن سینما خالی می شود و تو می مانی و یک سوال که به مغزت میرسد. «فواد روز سوم لیاقت سیمرغ را نداشت؟» بیست و ششمین جشنواره ی فیلم فجر از راه میرسد و "حس پنهان" و "هرشب تنهایی" تو را یاد یکسال پیش می اندازد و این بار مجری جشنواره می ماند و صدای حاضرین که حامد بهداد را صدا می زنند و حال اینکه حتی کاندیدا هم نشده بود.

 

حامد بهداد، صدا، دوربین، حرکت...

در این برهوت توهم بازیگری که فقط شبه بازیگر می بینی و بس داغ ترین سوژه است. باید کمی شانس در کوله پشتی ات همراه داشته باشی تا با او به بحث بنشینی. اکران فیلم "دایره زنگی" و "مجنون لیلی" را بهانه می کنی نه نمی گوید روبرویت می نشیند. خورشید نمیروز را ورق می زند، تاکید و باز تاکید که تاکنون با هیچ نشریه خانوادگی گفتگو نکرده است. به صندلی های کنج سالن اشاره می کند و حتم دارد دنج ترین جا برای مصاحبه است. این برگ برنده را داری که تمام گفته هایش را با حالات چهره و تن صدایش تطبیق دهی. صدا، دوربین، حرکت...

 

·     بگذارید گپ و گفتمان از همین تاکید بخورد. چرا با نشریات خانوادگی مصاحبه نمی کنید مگر نه اینکه بیشترین طرفداران بازی شما از عام مردم هستند و مجله تخصصی نمی خوانند؟

کسی که سلیقه اش جنس بازی من باشد و منتظر خواندن مصاحبه ای با بهداد، برایش نشریه تخصصی و غیر تخصصی فرقی ندارد. من ترجیح می دهم با نشریاتی که گفتمان را به سمت زرد بودن می برند گفتگو نکنم.

·          گاهی بیننده منتظر خواندن مطلبی درباره روحیه و شخصیت ستاره اش است آن هم به زبان ساده و نه تخصصی!

همیشه سعی کردم، بازی و گفتارم به گونه ای باشد که هم عوام درک کنند و هم خاص. مطمئن هستم که این گفتگو باید انجام می شد. شاید مدیوم وسیع تری باشد برای ارتباط.

·          سفری کنیم به چند سال پیش، به زمانی که حتی فکرش را هم نمی کردید به اینجا برسید؟

به کجا؟ اصلا گیرم که رسیدم آخرش چی؟

·     «من یه عمر کنار ضریح امام رضا (ع) وایستادم، التماس کردم که هنرپیشه بشم. حالا بعد از 15 سال کنار خودش مشغول به کارم...» گفته خودتان بود وقتی فیلم "هرشب تنهایی" دلیل سفرتان به مشهد شد!

چهار سالم بود که در حرمش مادرم بلندم می کرد تا دستم به ضریح برسد. حالا بزرگتر شدم. دست خودم نیست عاشق آن حیاط و آن پرنده ها هستم، چقدر جلوی پنجره فولادین ایستادم. به اینجا رسیدم ولی...

·          ولی! از حامد بهداد راضی هستید؟!

از من نخواهید که از خودم راضی باشم، نیستم. راضی نبودنم به معنای ناشکریم نیست. همیشه شاکرش هستم به خاطر فرصتهایی که به من داد مطمئنم که دوستم دارد ولی من هنوز از حامد ناراضی ام.

·          چرا؟

توان و انرژی اش را دارم، پس چرا امکاناتش فراهم نیست تا در عرصه ی بین المللی یک بازیگر محسوب شوم. در ورزش همه یک تن می شویم تا تیم ملی به جام جهانی برسد اما در عرصه سینما و...، دیگر وقتش رسیده که حرفی در جهان سینما داشته باشیم.

·          پس یقین دارید که می توانید روبروی مطرح ترین هنرپیشه های دنیا بازی کنید؟

ایمان دارم؛ تشنه فرصتم. اگر امکاناتش بود ثابت می کردم که می توانم.

 

انرژی فوق العاده ای دارد، بی ریا بودنش پررنگ ترین صفتش است. می خندد عصبانی می شود. جلوی خودش را هم نمی گیرد، اینجا دیگر بازی در کار نیست. این حامد بهداد است. میخواهم که گفتگو را صمیمی تر کنیم، می خندد.

می گویم بدون سانسور، تایید می کند.

·          سربازی رفتید؟عکس از: بابک مانی

معاف شدم.

·          صمیمی ترین دوست دوران نوجوانی تان چه کسی بود؟

دوست صمیمی خیلی داشتم.

·          پس کلی رفیق بازید؟

تا دلتان بخواهد. محسن طالبی بود، هادی، پرویز سامانی پور، رامین مبارکی ولی با همایونی از همه صمیمی تر بود. راستش را هم بخواهید دوستیمان با یک درگیری شروع شد.

·          با کتک کاری؟

یک مزه پرانی، یک دعوا.

·          اهل دعوا بودید؟

سر پر سودایی داشتم. سر همین کارهایم پدرم از ادامه فعالیت در ورزش بوکس منعم کرد.

·          مگر هر که بوکسور است، روحیه خشن دارد؟

نه، اما بوکسور بودن به بعضی ها اعتماد به نفس کاذب می دهد.

·          یک خاطره از آن روزها برایمان تعریف کنید!

محسن طالبی به طوطی معروف بود. قد کوتاهی داشت وقتی می خواست حرف بزند یا دعوا کند مثل طوطی بالا و پایین می پرید. علی همایونی بلند قد بود. یک روز یک عکس از طوطی را در بالاترین نقطه تخته زد. محسن که وارد کلاس شد، انگار که آب داغ روی سرش ریختند خودش را به در و دیوار می زد. تداعی این خاطره همیشه من را به خنده می اندازد.

·          در آن دوران مردود هم می شدید؟

خیلی. اولین بار که در دوران راهنمایی مردود شدم یاد گرفتم که جایم نیمکت آخر کلاس است. رفتم و آخر کلاس نشستم.

·          چه شد تئاتر قبول شدید؟

سال سوم دبیرستان بودم. باید قبول می شدم، از قضا یک معلمی داشتیم که اصلا دوست نداشت حتی پایم هم به دانشگاه برسد. به حرص آن هم شده درس می خواندم. عدو شود سبب خیر ار خدا خواهد. بلاخره با رتبه ی 19 قبول شدم. شهرام حقیقت دوست هم با رتبه 20. من باید چهارم را می گذراندم. یک سال رزرو کردم. شهرام هم خدمت سربازی بود آن هم یکسال رزرو کرد.

·          رشته مورد علاقه، حتما نمراتتان بالا بود؟

فکرش را هم نمی کنید از 10 نمره نظری که هم 10 می گرفتند به زور 2 می گرفتم ولی از 10 نمره عملی که همه 2 می گرفتند به راحتی 10 می گرفتم. خیالم راحت بود که در بازی کم نمی آورم.

·          ضرب المثلی که بیشتر اوقات از آن استفاده می کنید؟

موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست. نمی دونم چرا ولی اولین ضرب المثلی که یاد گرفتم همین بود.

·          بهترین تفریحتان چیست؟

فیلم دیدن و مهمانی رفتن.

·          بیشتر صدای کدام خواننده را می پسندید؟

اریک کلاپتون. گاهی با سید محمد شهنازدار سر بحث موسیقی را باز می کنم، دوست دارم به معلوماتم اضافه شود. سید محسن در بخش تئوری و تکنیک خیلی کمک می کند. گاهی هم با علیرضا ثانی فر و امیر ویپاسانا وارد میزگرد گفتگو می شویم.

·          ویپاسانا به چه معناست؟

یک نوع روش مراقبه است که من خیلی دوستش دارم. امیر بین ما به ویپاسانا معروف است.

·     فکر کنید یک راننده بی احتیاط با سرعت پیچیده جلوی شما و تازه ادعا هم میکند که تقصیر شما است. چه عکس العملی نشان می دهید؟

اتفاقا چند شب پیش با همین حادثه روبرو شدم ولی برای اولین بار خوب برخورد کردم. گفت رانندگی بلد نیستی؟ جواب دادم: ماشینم خرابه. ادامه داد: ماشینت خرابه برو خونه بشین، نیا بیرون. گفتم: تو هم اگه اعصات خرابه برو دکتر قرص بخور. قرص. گذشتم، تازه هیجان زده از اینکه خوب برخورد کردم راندم تا به پلیس راهنما رسیدم داد زدم: خبردار. پلیس از جایش پرید و برایم جریمه نوشت. اما خب یک بخشیدن باعث شد کلی انرژی بگیرم.

·     اولین هنرپیشه ای بودید که با اعتماد به نفس گفتید با روانشناس در ارتباط هستید. نترسیدید که حرف و حدیثی گریبانگیرتان شود؟

چرا نگویم، مگر بد است که با کسی ارتباط داشته باشی و از او مشورت بگیری؟ مشکل این است که فرهنگ ها باید ارتقا پیدا کند.

·          تداعی چه اتفاقی در زندگی شما بیشتر از هرچیزی ناراحتتان می کند؟

روابط عاطفی. همیشه بدترین اتفاق شکست خوردن و یا اذیت شدن در روابط عاطفی است. من هم مثل همه اقرار می کنم صدمه دیدن احساسات در روابط عاطفی خیلی اذیتم کرد.

·          با مادر و پدر صمیمی تر هستید یا با برادرتان حسام؟

هر سه نفرشان ولی با مادرم صمیمی تر هستم. مادرم عاشق هنر است.

·          چند سال با حسام تفاوت سنی دارید؟

من 2سال بزرگترم.

·          اگر یک چراغ جادو داشتید، اولین آرزویتان از او چه بود؟

نمی دانم. نمی خواهم دروغ بگویم. اصلا می دانید همه چیز تقصیر پدرم است. پدرم اولین کتابی که در دوران کودکی برایم خرید غول چراغ جادو بود همیشه دوست داشتم یک چراغ جادو داشته باشم ولی به آرزو کردن که می رسد، می مانم. ای کاش پدرم نمی گذاشت با افسانه شروع کنم.

·          اهل تماشای تلویزیون هستید؟

خیر. تنها سریالی که پیگیری اش میکردم "یک مشت پر عقاب" بود.

·          مسابقات فوتبال چطور؟

اصلا

·          در اینترنت کلی سایت و ایمیل به نام شما وجود دارد. کدامیک واقعا به خودتان تعلق دارد؟

هیچکدام. من فرصت این کارها را ندارم.

·          تاکنون نقشی بوده که نتوانید از عهده اش برآیید؟

نقشم در "دایره گچی قفقازی". استاد سمندریان می گفت: حامد آن طور که من می خواهم بازی کن. هرکاری کردم نمی شد، نشد. بلاخره حسن پورشیرازی به جای من بازی کرد.

·          و حالا به اینجا رسیدید، کارگردان های به نام، دستتان را در ایفای نقش باز می گذارند؟

این اطمینان ها، این معدود کات دادن ها از کجا سرچشمه می گیرد؟ بازیگری را باید درک کنی، با وجودت بازی کنی. دوست دارم همیشه بازی کنم و شاید همین قابل باور بودن جلوی دوربین اطمینان ها را حلب کرد.

·          پس به جایی رسیدید که کمتر کسی می رسد!

باید یاد بگیریم. نباید مثل آب راکد بمانم، آنوقت فسیل می شوم.

 

  

 منبع: خورشید نیمروز

 

با تشكر از وبلاگ خيلي دور خيلي نزديك

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 3:29  توسط فرزاد | 
 
                                                  
                                                   من يك جادوگرم !
 
                       
 
 
 

  

گاهی برای شروع بهتر است چیزی ننویسی و سکوت کنی یا بهتر بگویم سکوتت را بنویسی و آنچه را در ذهنت میگذرد با خود مرور کنی، با این اطمینان که همه آنانی که سکوت تو را میخوانند به همان چیزی فکر کنند که در ذهن تو چرخ میزند و تو به تفاوتها فکر میکنی و ...!

بی انصافی است اگر حامد بهداد را بازیگری از نوع دیگر ندانیم و شاید همین تفاوتهاست که گاهی تو را آنچنان با لحظه لحظه هایش همراه میکند که مرزها معنا می بازند! ریتم تند، نگاه عمیق و بازی های درونی او تو را در حقیقتی فرو میبرد که همچون نبضی در تو میزند، انگار تو را بازی میکند، لحظه های تو را...!

بهداد، در حس پنهان دقایقی را در برابر چشمانت به تصویر میکشد که بی اختیار از شدت غمی که بر دلت سنگینی میکند، چشمانت را تر می کنی و دلت میخواهد بلند بلند جملاتش را تکرار کنی. کلامش بر دلت و بر حس پنهان درونت چنگ می اندازد...و عجب! اگر نام این را هنر نگذاریم...گلایه نه! اما بی مهری تا کی، تا کجا؟!

 

                   

 

  • از جشنواره شروع کنیم فیلمها را دیدید؟!

چندتایی را دیدم.

  • جشنواره امسال چطور بود؟

افت کرده، خیلی افت کرده...هرسال هم میگوییم و کسی ترتیب اثر نمیدهد. در دوره هایی کیفیت جشنواره خیلی بالاتر بود، با فیلمهای فرهنگی تر و هنری تری رو به رو بودیم. جای ارزش های هنری با یک سری ارزش های دیگر عوض شده است.

  • فکر میکنید چرا؟

نمیدانم، واقعا نمیدانم. به نظر من هیچ ضرورتی ندارد فضا برای آدمهای فرهنگی و اساتید تنگ شود. برعکس باید دست آنها را باز بگذارند تا بتوانند کارهای آزمایشگاهی انجام دهند و فضا برای بهتر اندیشیدن و کار و زندگی مهیا شود.

  • شما امسال بازیگر پرکاری بودید اما...

بله، اما از سه تا کار فقط یکی به جشنواره آمد. دایره زنگی، حس پنهان و هرشب تنهایی. "دایره زنگی" که...و "هرشب تنهایی" هم نرسید.

                   

 

  • از حس پنهان بگویید!

در موردش چه باید بگویم؟ کار کردم، کار کردم و...شما فیلم را دیدید؟

  • بله.

کار کردم و شد. کار کردم و بازتابش را هم دیدیم! نمی دانم دیگر چه بگویم...

  • چرا نقش را پذیرفتید؟

من کار میکنم، برایم فرقی نمیکند. من همه نقشها را بازی میکنم و تلاشم بر این است که همه آنها به نقش خوبی تبدیل شوند.

  • یعنی نقش یا فیلمنامه برای شما مهم نیست؟!

نه خیلی! هر نقشی را به من پیشنهاد بدهند کار میکنم، فقط سعی میکنم سر و شکل خوبی به آن نقش بدهم که کار خوبی از آب دربیاید. این عادت من است و البته شانس هم دارم احتمالا...! من خیلی نقشها را دوست نداشتم مثل همین نقش بهرام در حس پنهان. اول با آن ارتباط برقرار نکردم اما بعد از یکی دو جلسه کار به یکباره متوجه شدم که آ...مثل اینکه اصلا این نقش قسمت من بوده!

  • و خیلی ها حس پنهان را بازی حامد بهداد میدانند و بس؟

چه بگویم؟...در حوزه سینما، هر فعالیتی مثل بازیگری، کارگردانی، نوشتن، تدوین و ...از قضا از آن کارهایی هستند که شما به عنوان مخاطب حرفه ای متوجه میشوید که اینجا بازیگر دست به یک سری عملیات خلاقانه میزند و یا اینجا کارگردان است که فرا و ورای متن حرکت میکند و یا اینکه استخوان بندی فیلم، ار فیلمنامه می آید. همه مخاطب های حرفه ای این مسئله را تشخیص میدهند و متوجه می شوند که بازیگر شخصا، کجا نقش را فراز و نشیب می دهد و کجا حوزه کارگردان است و کچا حوزه تدوینگر و ...

  • امسال آنطور که باید دیده شدید؟

دیدن و نادیده گرفتن. تکرار میکنم، آنهایی که باید می دیدند، دیدند و نادیده گرفتند!

  • فکر نمی کنید دلیلش میتواند خود فیلم باشد؟ اگر فیلم شاخص تری بود باز هم این اتفاق می افتاد؟

البته حس پنهان به نظر من فیلم خوبی است و هرچه بیشتر میگذرد تازه متوجه میشوم که اثر قابل تاملی است...اول فکر میکردم که شاید فیلم متوسطی باشد، اما الان می بینم نه، فیلم متوسطی نیست و با خودش نکاتی را همراه می آورد که جالب توجه است. وقتی برای بار دوم دیدم، این را متوجه شدم. فیلمهای خیلی ضعیفتری هم وجود داشت که بازیگرش را دیده گرفتند نه نادیده!

  • چرا؟

نمیدانم، نمیدانم و ترجیح میدهم در مورد این موضوع صحبت نکنم چون یادآوری آن ناراحتم میکند.

  • با سکوت این مسئله را تایید نکنید!

تایید؟ نه، پذیرفتم. نپذیرم چه کار کنم؟!

  • البته بسیاری از مخاطبان شما نظر متفاوتی دارند.

خب به هرحال وقتی در مراسم اختتاحیه همه فریاد میزنند حامد بهداد...پس معلوم است که دیده و انتخاب شدی! حالا یک زمانی مردم انتخاب میکنند، یک زمان داوران و گاهی هم هردو. الان چه اتفاقی افتاده؟ شما چی فکر میکنید؟!

  • بهتر است از این بحث خارج شویم!

بله!

  • بازی در برابر بازیگران حرفه ای یا آماتورها، ترجیح شما با کدام است؟

نمیدانم چطور باید جواب بدهم. ببینید، اگر یک بازیگر معروف نباشد اما استعداد ذاتی بازیگری داشته باشد، خب برای من خیلی بهتر است تا یک هنرپیشه معروف که بازیگر خوبی نباشد. چه نابازیگر و چه بازیگر معروف بهتر است که استعداد داشته باشند. من جلوی خیلی نابازیگرها بازی کردم که بسیار بااستعداد بودند. مثلا در فیلمی به نام"رقص با ماه" کار آقای کاهانی که توقیف هم شد، ما در یک روستا به نام "بار" با چند نفر از اهالی کار میکردیم، پسری بود که ما بهش میگفتیم ژنرال. خیلی بچه ناآرام و شروری هم بود اما آنقدر بااستعداد بود که من گاهی پیشش کم می آوردم. جلوی خیلی از بازیگران و هنرپیشه های معروف هم بازی کردم که از هنر بازیگری به واقع چیزی ندارند و فقط در طالعشان بوده که مشهور بشوند و شدند! در نهایت اینکه هر کسی هنرمندتر است مقابلش بهتر کار میکنی.

  • پس قوت و ضعف او در بازی شما مؤثر است؟

بله، قطعا جلوی یک نابازیگر نابلد ضرر میکنی. چون بازیگری یک تبادل حسی، فکری و حرکتی است که فقط در رفتار، دیالوگ و میزانسنها به دست می آید. هزاران پیشنهاد خوب میتوانی از طرف مقابلت بگیری که همه آنها هم به کارت بیاید...هر هزارتا!

  • انتقادی که گاهی به شما وارد میشود این است که حامد بهداد دچار تکرار شده است.

شاید، بله. نه! نمیدانم چه بگویم!؟ این حرفها برای من مهم نیست. آدمها اولا از هر هزارتا 999 نفر کلیشه ای فکر میکنند و البته عامیانه! این افراد آدمهای خاص و ویژه ای نیستند. برای این چنین تفکراتی بهتر است بگویم که بله، من خودم را تکرار میکنم. درست است، همان که شما میگویید! وگرنه برای آدمهای خاص و کسانی که دانش این موضوع را دارند، تعریف و اعتقاد دیگری وجود دارد. آدمهای بی دانش و سطحی نه تنها در مورد بازی من، حتی در مورد معدود بازیگران بزرگ تاریخ سینمای ایران مثل خسرو شکیبایی هم همین اعتقاد را دارند و می گویند که خسرو خودش را تکرار میکند. خب برای اینکه همه آن نقشها را خسرو بازی کرده. این تکرار نیست و اصولا نقطه ارزیابی خسرو شکیبایی، این نیست که بگوییم او خودش را تکرار میکند. او کاشف لحظه هاست.یک روز میرسد به داریوش مهرجویی، لحظه های او را کشف میکند. یک روز کارگردان دیگری و کشف لحظه های تازه تر. او هزاران لحظه کشف میکند و به نمایش میکشد. این تداوم هنر خسرو در لحظه لحظه های بازی اوست نه تکرار و تکرار و تکرار!

  • و شما در بازی خودتان هم به این نتیجه رسیدید؟

بله...بله. تکرار اتفاق می افتد. تکرار، حضور من است نه بازی من! من همان آدم هستم! اما با نقشهای متفاوت. آیا به نظر شما روز سوم شبیه حس پنهان است؟ و یا کافه ستاره و بوتیک و یا...؟

  • خود نقشها نه، اما در همه آنها حس و حال مشابهی وجود دارد.

بله درست است. این شناسنامه کار من اسنت. مؤلف همه آن نقشها من هستم. این جانی است که من می بخشم. خدا میداند که من معجزه میکنم! تفاوت یعنی چه؟ باور کنید من جادو کردم. دیگر چه کار باید بکنم؟ من جادوگرم! من جادوگر این کارم! چه میگویند؟ تکرار کدام است؟!

  • این حس و حال و بیقراری ها، همان شناسنامه کاری حامد بهداد، از کجا می آید؟

بیقراری، از عدم امنیت می آید از عدم اعتماد به نفس!

  • عدم اعتماد به نفس؟ برداشت متفاوتی میتوان از صحبتهایتان داشت!

نخیر، من خودم دارم به شما میگویم عدم اعتماد به نفس! ببینید، برون فکنی من چون صادقانه صورت میگیرد شاید با اعتماد به نفس اشتباه گرفته میشود. این فقط صداقت است نه اعتماد به نفس.

  • بازیگری که نشان داده میتواند بسیار خوب بازی کند چرا به خودش اعتماد ندارد؟

شاید اصلا دلیلش همین باشد. به نظر من نقاط قوت یک هنرمند از نقاط ضعف شخصیتش نشئت میگیرد. گاهی انسان برای اینکه به نتیجه برسد، از نداشته هایش کمک میگیرد.

  • تا چه حد سینما را به تلویزیون ترجیح میدهید؟

ترجیح که میدهم. اما میدانید ترجیح با چیست؟ با خوب بودن کار. یک اثر تلویزیونی به یک فیلم سینمایی بد ترجیح دارد. این مهم است که در یک مجموعه و کار خوب قرار بگیری، حالا میخواهد سینما باشد یا تئاتر یا تلویزیون یا رادیو....فقط موضوعی که هست؛ در تقابل تلویزیون و سینما، اتفاقی که می افتد این است که سینما را ضعیف میکنند، تحریم میکنند و ...! البته من بازیگر صرفا سینمایی نیستم. من بازیگر ایران شمول هستم و اگر خدا بخواهد جهانی هم خواهم شد و ربطی هم به یک مکان و پرده چند متر در چند متر ندارم...اما یک تعدادی از سوپراستارها مثل محمدرضا گلزار، بهرام رادان، هدیه تهرانی و یا محمدرضا فروتن و نیکی کریمی باید در سینمای ایران بمانند و درست این است که به تلویزیون نیایند، که تماشاگران به خاطر آنها بروند سینما و فیلم ببینند. این واقعیت است، توهم نیست که بسیاری از مردم فقط به خاطر سوپراستارهایشان به سینما می روند...

  • این مسئله در مورد شما صدق نمیکند؟!

به هرحال من دوست دارم به همه جا کانال بزنم و کارم را و هنرم را به همه مردم عرضه کنم. به مردمی که نمیتوانند بروند سینما! بسیاری از مردم در شهرستان ها هستند و امکان رفتن به سینما را ندارند. حیف است واقعا حیف است! فکر کنید اگر خسرو شکیبایی نمی آمد در تلویزیون، مردم ایشان را نمیشناختند حیف نبود!؟ حیف نبود با این صدای زیبا، با آن چشمهای همیشه تر و خیس آشنا نشویم، با آن سکوت و آرامش...نمیشود که فقط ما در پایتخت بشینیم و فیلمها را داغ داغ از خسرو و پرویز پرستویی و ...ببینیم. باید مردمی که به سینما دسترسی ندارند هم از ایشان و هنرشان بهره ببرند. حالا در مورد من هم اینطوری فکر کنید!

 

                  

  • در مورد جایگاه هنرتان صحبت کنید...چقدر به بازیتان اعتقاد دارید؟

قدرش را نمیدانم...

  • چرا؟

به این خاطر که میزان تشرف من به خودم و شخصیتم، آنقدر بالا نیست. اما میدانم که چون هنرم خدادادی است، خیلی از خودم بیشتر است. امانتی است که به من داده شده و نادیده گرفتن کارم در این جشنواره، درست به همین دلیل آزرده ام کرد. نه به خاطر خودم، به خاطر این امانت. می دانید من نگران آن اتفاقی بودم که روی پرده افتاد و شما دیدید، مردم هم دیدند. من نگران شخص خودم نیستم، اما قرار بر این نبود. قرار بود ما کار فرهنگی و هنری از نوع وفاداری به ساختارهای زیبایی و زیباشناسانه انجام دهیم. بازیگری هنر خاصی نیست! چرا دروغ، خیلی بزرگش نکنیم! و بهتر است آسه برویم و آسه بیاییم...

  • چرا؟! به خاطر حاشیه هایش یا...؟!

نمیدانم. بله، شاید به دلیل همین حاشیه ها. شاید به خاطر این زمانه و دوره ای که در آن هستیم. به هرحال بهتر است که خیلی شأن والایی برای خودمان قائل نباشیم. ما هم داریم کار میکنیم، مثل همه انسان هایی که کار میکنند. همین!

  • این از فروتنی شما می آید؟!

نه نه...این از فروتنی و تواضع من نیست، از نگاه واقع بین من به ماجراست. اصلا فکر نکنید که من آدم فروتنی هستم، نخیر. من انسان فروتنی نیستم، چون به کارم هم نمی آید. اما حقیقت گو و راستگو ام و این جز حقیقت نیست!

  • این باور شماست یا...؟!

شعار؟...نه نه...اینها که دارم میگوییم اعتقاد من است. یک حس و باور کاملا درونی. ممکن است برای یک عده جذابیت داشته باشد اما برای من نه.

  • پس چرا بازیگر شدید؟

بازیگری آمد سراغ من و دست از سرم برنداشت! از بچگی...

  • چقدر در بازی به خواست کارگردان اهمیت می دهید؟

خیلی، کارگردان خیلی تأثیر میگذارد، چون کل ماجرا از دریچه نگاه او اتفاق می افتد.

  • معمولا کارگردانها میخواهند که شما بازی خودتان را ارائه کنید یا...؟

هردو حالت اتفاق می افتد و بازیگر وظیفه دارد کارگردان را راضی کند. به هرحال، کار از آن کارگردان است و نظر او شرط. اما خوب، معمولا من با صحبت و گفت و گو نتیجه میگیرم. دلیلش هم این است که یاد نگرفتم بی گفت و گو به عملکرد برسم. وقتی ما بحث میکنیم و موضوع را به چالش میکشیم، ذهنمان روشن میشود. ما گفت و گو می کنیم تا از طریق نقشه روشنتری به هدف برسیم. اصلا واسطه بین فکر و عمل، تحلیل است. شما وقتی در مورد ذهنیت خودت به تحلیل درستی برسی، اجرای خوبی هم خواهی داشت. گاهی پیش می آید که افراد متوجه منظور نمیشوند و یا تحلیل های متفاوتی دارند، با گفت و گو به یک انتخاب درست میرسیم. این صحبتها فقط در راستای بهبود کار است. البته کار آسانی نیست. کارگردان اذیت میشود و خودم بیشتر اذیت میشوم، راستش را بخواهید گاهی انرژی و اعتماد به نفسم را نیز از دست میدهم. اما ارزشش را دارد که در نهایت به یک اثر خوب برسیم، یک اثر هنری مطلوب.

  • چقدر زمان می برد که در نقشهایتان به باورپذیری برسید؟

گاهی اوقات نقش نیاز به باورپذیری ندارد، آنقدر باورکردنی و ملموس نوشته شده و آنقدر موقعیت باورپذیر است که بلافاصله در آن جاری می شوی. اما موقعیتهایی هم هستند که بسیار سطحی و دروغینند و تو نمیتوانی با صداقت به سراغشان بروی. صداقت یک موج لطیف است، یک گاز پراکنده، یک احساس...و احساس یک موج، یک سیگنال و یک نشانه است. وقتی در موقعیت اشتباه و دروغین قرار میگیری، نمیتوانی به درستی خودت را تخلیه کنی و شکست میخوری. اما وقتی در یک شرایط درست و همسو، خودت را رها میکنی، به سرعت به مقصد میرسی، مقصدی که مطلوب همه ماست. بد ظاهر شدن در یک کار، همیشه دلیل بر بد بودن بازیگر نیست، گاهی به خاطر موقعیت نامناسبی است که بازیگر در آن قرار میگیرد، مثل کارهای سفارشی!

  • این به سابقه هنری شما صدمه نمیزند؟

نه نه...امکان ندارد، این اتفاق برای کسی می افتد که هنرمند نیست وگرنه گاهی کار خوب پیشنهاد میشود و گاهی بد، به همین سادگی!

  • پس پای مسائل مالی درمیان است؟

بله، اگر منظورتان این است که مرا وارد بحث مالی کنید، بله! بخش مالی قضیه هم مهم است. برای همه مهم است. اصلا باید از بحث مالی شروع کنیم. شما باید به عنوان یک انسان زنده باشی و نان خورده باشی تا بتوانی کار کنی. گاهی اوقات کار خوب است و گاهی بد. اما نکته اینجاست که هرجا هستی و هرکاری میکنی، بهترین کارت را ارائه بدهی و دریغ نکنی. همیشه این امکان وجود ندارد که در جایگاه خوبی قرار بگیری اما هرجا که بودی باید بهترین باشی و عالیترین بازیت را به نمایش بگذاری. من این کار را میکنم. البته به هرحال کار ضعیف روی من هم تأثیر میگذارد اما...

  • پیش آمده که آثار یک نقش در شما باقی بماند؟

جریان برعکس است و اثر من در آن نقش باقی می ماند! من به آن نقش جان میدهم، به خودی خود چیزی نیست. من بهرام حس پنهان را ساختم، من فؤاد را ساختم، من ساختمش، چیزی نبود، طراحش من هستم...من آن نقش را نقش میزنم! اینها با تمام توانایی های من ساخته میشوند، پس چه تأثیری میتوانند رو من داشته باشند؟ اصلا!

  • تصورتان درباره آینده کاری و هنری حامد بهداد؟

نمیدانم. میروم جلو، میروم، اما منتظر یک اتفاقم، واقعا دلم میخواهد که حادث شود. میروم جلو تا ببینم چه پیش می آید، به کجا میرسیم، یک کاری میکنیم، یک حرکتی انجام میدهیم، یک طوری می شود و آن وقت، با توجه به داشته هایمان عکس العمل درست نشان میدهیم. حقیقت این است که من قابلیتهای خودم را فراتر از اینها میبینم، اما بستر تجلی این کیفیت متفاوت است. صریح بگویم، من خودم را در حد و اندازه های جهانی میبینم و اگر پیش آید که...

  • دانش را در پیشرفت هنری خود تا چه حد دخیل می دانید؟

خیلی خیلی...یکی بازیگر به عنوان کسی که برای که برای مردم کار میکند، در جهت بالا بردن سطح سلیقه جامعه، انتقال فرهنگ ئ ارزشها به شکل یک کاتالیزور، باید خیلی بداند، خیلی بداند.

  • و شما دانشتان را چطور به روز میکنید؟

با گفتگوی بسیار با اهالی فکر و هنر، همکارانم، مطالعه کتاب، دیدن فیلم و درکنار مردم بودن. پدرم، مادرم، دوستانم و در یک کلمه، زندگی میکنم!

  • از فرهنگ روز دنیا هم بهره میبرید؟!

فرهنگ انسانی مهم است. فرهنگ غرب و شرق و ایرانی، همه درست. اما فرهنگ انسانی مهم است که در هرجای دنیا به شما، آن امنیت و آرامش ذهنی رو روحی را بدهد.

  • در کارتان الگو هم داشتید؟

ببینید الگو داشتم، اما هیچوقت نتوانستم از آنها و بازیشان گرته برداری کنم، البته گرته برداری از نوع هنرمندانه نه سطحی. ولی بازیگران خوبی را نگاه کردم و لذت بردم.

  • در مورد "یک مشت پر عقاب" و "زخم های رویا" هم صحبت کنید.

در مورد "زخم های رویا" نمیتوانم صحبتی بکنم، چون هنوز تمام نشده است. کار کنیم، تمام شود بعد جمع بندی میکنیم و نتیجه کار...اما" یک مشت پر عقاب" یک سریال تاریخی است، تاریخ معاصر. استخوان بندی خوبی دارد و کار درجه یکی است. در همه بخشها؛ کارگردانی، طراحی صحنه و لباس، بازیگری و فیلمبرداری و ...درحقیقت کیفیت یک کار سینمایی را دارد اما در شانزده قسمت. یک کار پرپلان با دکوپاژ عالی.

  • دوست دارید در کارهای تاریخی بازی کنید؟

بله کارهای تاریخی بزرگ، مثل کوروش، لطفعلی خان زند، نادر، صلاح الدین ایوبی و...

  • گفت و گوی خوبی بود...خسته شدید.

نه نه ادامه بدهید...

  • گفت و گو خیلی از گره ها را باز میکند.

بله، البته به وقتش. گفت و گو هم زمان خاص خودش را می طلبد، البته اگر قرار بر تأثیرگذاری باشد وگرنه تأثیر خودش را از دست میدهد.

  • کلام آخر و حامد بهداد، یک تفال و یک غزل از حافظی که همیشه به همراه دارید، برای شروع فصلی نو و سالی نو!

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود/در کارخیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 3:23  توسط فرزاد | 
 

                                           این منم با همه عاطفه‌ها و ترس‌هایم

                                     

لیلی نیكونظر: به نظرم کمی هم فیلم‌مان کرده بود. گفت‌وگو را در خانه «حامد بهداد» انجام دادم. به همراه دوست تهیه‌کننده‌ام، «امیر قمیشی» که از دوستان مشترک من و «حامد» است. در تمام مدت گفت‌وگو، او سر از پا نمی‌شناسد و روی لبه مبل، هیجان زده و احساسی، از خودش، بازیگری و مهمتر از همه «مارلون براندو»یی می‌گوید که پوسترهایش، کوچک و بزرگ روی در و دیوار خانه جا خوش کرده است. چیز بیشتری برای گفتن نیست. این مواقع لید نوشتن برای گفت‌وگو، بی‌ربط‌ترین کار جهان است. وقتی خود گفت‌وگو به اندازه کافی گویای همه چیز است و آنقدر خواندنی شده که مصاحبه‌کننده، در نهایت اعتماد به نفس از خواننده‌ها بخواهد گفت‌وگویش را تا انتها بخوانند.

آقای «بهداد»! من جزء آن دسته‌ای هستم که اعتقاد دارم؛ شما اساسا بازیگر خوبی هستید اما اتفاقی که افتاده این است که در سریال «یک مشت پر عقاب»، خیلی دیده می‌شوید. این اتفاقی‌ست که یک کار خوب، یک مجموعه درست و یک قصه پرتعلیق باعث آن شده یا خود شما هم در این سال‌های نزدیک به یک پختگی رسیده‌اید و این در سریال «یک مشت پر عقاب» به چشم آمده؟
هر دوی اینها. من که یک بازیگر خوب هستم؛ اون که هِچ! حالا با یک پروژه خوب بهتر نمود پیدا می‌کنم.
شما تا حالا در پروژه‌های خوب، کم حضور نداشته‌اید. کلا کم‌شانس هستید؟
(خیره می‌شود و به آرامی، به نشانه تایید سر تکان می‌دهد.)
در پروژه‌های خوب زیادی حضور داشته‌اید، خودتان هم کارتان را درست انجام داده‌اید. اما آن اتفاق لعنتی برای آنکه شما گل کنید و به چشم بیایید، نمی‌افتد. واقعا دلیلش چیست؟
من امروز متوجه یک ماجرایی شدم. من امروز داشتم می‌خندیدم و خیلی شاد بودم از اینکه دارم می‌خندم. دوستم که یک مراقبه‌گر است به من گفت؛ خدا را شکر! چقدر خوشحالی و چقدر شادی...ان‌شاءالله که همیشه همینطور باشی. گفت؛ حامد! من به حالت حسودی می‌کنم و من بهش گفتم؛ چی میگی؟ اونورش افسردگی‌یه و دوست مراقبه‌گرم، از خنده مرد. دوست من خندید. من فهمیدم که این را بامزه گفتم ولی، او به چیز دیگری می‌خندید. بعد از نیم ساعت خنده گفت؛ حامد! بعضی‌ها خودشان را مستحق خوشبختی نمی‌دانند. تو حتی وقتی داری می‌خندی و شاد هستی، باز هم دچار احساس سرزنشی! شاید من خودم را مستحق خوشبختی نمی‌دانم.
اینکه شما خودتان را سزاوار توفیق نمی‌دانید، در کجا نمود پیدا کرده؟
نمود پیدا کرده است دیگر. باید از این موفق‌تر باشم؟ من هر جا هستم، خوبم. از این بهتر؟ دیگر چطور ثابت کنم درجه یک هستم؟ من بهترین تاییدها را دارم از بهترین آدم‌هایی که قبول‌شان دارم. من از لحاظ توفیق در بازیگری نقطه‌نظر مثبت کسانی را دارم که قبول‌شان دارم. دیگرانی که قبول‌شان ندارم هم برایم مهم نیستند و لحاظ‌شان نمی‌کنم. یک جمله‌ای دارد «کیانوش عیاری» که من هم آن را قبول دارم؛ نوابغ تاییدکننده هستند. مرز بین سره و ناسره، مرز بین خوب یا بد، مرز بین خلاقیت‌های هنری یا چیزهای دیگر را نوابغ تایید می‌کنند و نابغه‌ها مرا تایید می‌کنند و تازه اگر هم تایید نمی‌کردند، باز هم اهمیتی نداشت. من موفق هستم. فقط ایران‌شمول نیستم؟ فقط جهان‌شمول نیستم؟ توفیق یعنی چه؟ یعنی از درون رضایت خاطر داشته باشم نسبت به شغلم یا نه، معروف باشم مثل آن سوپراستار ایکس، اما خودم بدانم که مال ِ این حرف‌ها نیستم؟ خود سوپراستارها هم مرا می‌شناسند؛ من عصایم را که بیندازم معجزه می‌شود. با کوچک‌ترین تایمی که در اختیارم می‌گذارند، بهترین‌ها را انجام می‌دهم.
چطور این بهترین‌ها را انجام می‌دهید؟ مثلا این را در سریال «یک مشت پر عقاب» توضیح بدهید.
یک مجموعه عناصِر در این کار حضور داشت.
احتمالا یکی از مهمترین دلایل، خود کارگردان کار و وسواس‌ها و دقت‌هایش است؟
دقیقا. او خودش دارد می‌گوید که «یک مشت پر عقاب» بهترین کار اوست. او خودش دارد این را می‌گوید؛ مثل یک انسان بی‌عقده. و کسی که در امروز بگوید؛ این بهترین کار من است، یعنی او پیشرفت کرده است، نه کسی که بگوید بهترین کار من، فلان چیز «بود». بود بود بود. «بود» تمام شد. البته من خودم نمی‌توانم بگویم «یک مشت پر عقاب» بهترین کار من است.
الان فکر می‌کنید بهترین کارتان کدام است؟
من فکر می‌کنم «حس پنهان» بهترین کار من است.
حامد بهداد پرشر و شور، با این حجم انرژی، چقدر در «یک مشت پر عقاب» معصوم است. آنجایی که در قسمت اول سریال می‌گویید؛ ببینید، من اصلا اهل دعوا نیستم، آدم از خنده غش می‌کند. بس که خودتان نیستید و آدم باور نمی‌کند حامدی که در باقی نقش‌هایش حتی کمی پرخاشگر است، اینجا اینطور از قالب‌های همیشگی بیرون زده و حتی میمیک‌های چهره‌اش هم معصومانه است. در گفت‌وگویی که با «اصغر هاشمی» داشتم، گفت که شما بازیگر خوبی هستید و البته بازی‌تان را کنترل هم کرده است، اما برای خود او هم این ماجرا جالب بود. رازها و شگردهای‌تان را لو بدهید!
این باید خیلی برای یک بازیگر شانس بزرگی باشد که همزمان با داشتن مجموعه‌ای از خصلت‌های ذاتی، بتواند عکس آن خصلت‌ها را با همان حجم و همان قدرت نمایش بدهد. من اول فکر می‌کردم «مارلون براندو» که یک بازیگر برون‌فکن است... ببین هیچ فرقی بین برون‌فکنی و درون‌فکنی نیست، هر دو ریزش است. مثل یک خونریزی درونی و بیرونی می‌ماند.
(صدایش را نازک می‌کند تا دخترانه حرف بزند؛ ادای خبرنگارهای خانم را در می‌آورد و کمی عصبانی‌ست. برای من هم توضیح می‌دهد که بهتر است این‌ توضیحات را در پرانتز بیاورم. این پرسش‌ها را حامد بهداد از خودش، با صدای نازک می‌پرسد و بعد به سوالات خودش، با صدای خودش جواب می‌دهد.)
(با صدای نازک) آقای بهداد! در اینجا یک کمی با اجرای بیرونی شما مواجه بودیم، دلیلش را می‌خواستیم بدانیم، چرا؟
چی، چرا؟
(با صدای نازک) اینکه بیرون فکنی؟
یعنی چه؟
(با صدای نازک)یعنی آیا بازی درونی هم تا حالا داشته‌اید؟
بله، داشتم.
(با صدای نازک)می‌شه برای ما توضیح بدهید؟
اینکه من بازی درونی داشته‌ام؟ این چه توضیحی دارد؟
(با صدای نازک) بعععععععله!
(با صدای خودش، جواب سوال اصلی را می‌دهد)
هیچ فرقی بین بازی بیرونی و درونی وجود ندارد. وقتی داشتم «مارلون براندو» را می‌دیدم و می‌دانستم که او یک بازیگر برون‌فکن است، فکر می‌کردم که او دست‌هایش را خیلی تکان می‌دهد. سرش را خیلی چپ و راست می‌برد یا تند تند راه می‌رود یا با چشمانش، خیلی چپ و راست را می‌کاود، اما بعد که مرور کردم، دیدم، نه! او مثل یک کوه، ثابت، عظیم‌الجثه، در یک نقطه معین می‌ایستد و به نقطه معین دیگری زل می‌زند و تو فقط می‌بینی درون یک کوه، یک آتشفشان وجود دارد. مثل این می‌ماند که شما یک شیر را درون یک قفس بیندازید. «مارلون براندو» را مثال زدم که بتوانم خیلی راحت، حرفم را درباره خودم بزنم. دوست مراقبه‌گر من، امروز، وقتی داشتم عکس‌های کودکی و نوجوانی‌ام را نشانش می‌دادم، گفت؛ تو چقدر معصومی! آن روی من، دقیقا سرکوب و سرزنش است و اینها مظلوم و معصوم کرده. شاید هم با همین ساختار به دنیا آمده باشم. عصیان و فریاد از آن روی من ساطع می‌شود. من این را مثل آرتیست‌های احمق بی‌شعور پاپتی، آرتیست‌های درجه سه و چهار سینما نمی‌گویم. من دارم از نگاه انسان‌شناسانه حرف می‌زنم، فقط ابتدا خودم را در لابراتوار شخصی خودم شناسایی و اسکن خواهم کرد و بعد تعمیم‌اش خواهم داد به یک کلان‌نگری و کلی‌نگری. اصلا آن سر عصیان، معصومیت است. وقتی در چشم‌های من معصومیت می‌بینید، این مال سرکوب دوران کودکی و جوانی و نوجوانی من است، در مدرسه، در کلاس و...
آن نقش‌تان در «آخر بازی» را یادتان هست؟ آنجا هم عصیان و معصومیت را در کنار هم داشتید. «آخر بازی» فیلم خوبی بود، نه؟
دقیقا. شانس آوردم. آن نقش که به خودی خود معصوم نیست. کافی‌ست آن را بدهید به یکی از همسن و سال‌های من - آنها که کارشان را بلد نیستند - تا ببینید چه بلایی سر آن نقش می‌آید.
اسم‌تان یادتان می‌آید در آن فیلم؟
پویا صادقی.
یک دیالوگ خیلی خوب داشتید آنجا که «پوپک گلدره» بهتان می‌گفت؛ غم اجتماع داره خفت می‌کنه! جالب اینجاست که معصومیت و اعتراض نقش‌تان در «یک مشت پر عقاب» مرا یاد «پویا صادقی» «آخر بازی» «همایون اسعدیان» می‌اندازد و هر دوی این کارها به نوعی تولد شما هستند. در «یک مشت پر عقاب» واقعا دیده شده‌اید.
ممکن است من قبلا به دنیا آمده باشم ولی کسی مرا ندیده باشد. به دیده شدن نیست. البته من می‌خواهم به تماشاگران سینما اضافه کنم.
فکر می‌کنید این اتفاق با «یک مشت پر عقاب» بیفتد؟
نیت من همین است. مجانی می‌روم به خانه آدم‌ها و بعد می‌کشانم‌شان به سینما. مثل رستوران‌های تازه‌تاسیس به آنها یک‌بار غذای خوشمزه می‌دهم و بعد آنها را دوباره به رستوران می‌کشانم. مطمئن باشید این اتفاق می‌افتد. خواهند گفت؛ حامد بهداد در این فیلم بازی می‌کند؛ آن پسره که تو «یک مشت پر عقاب» و فلان و بهمان فیلم بازی می‌کرد. من این کار را می‌کنم. این نوید را می‌دهم. در توانایی‌های من هست.
آنطور که شنیده‌ام، حامد بهداد تا قبل از «آخر بازی»، از مدیوم تلویزیون به‌شدت دوری می‌کرده است. حتی شنیده‌ام از بهترین کارگردان‌های وقت تلویزیون پیشنهاد بازی داشته‌اید و قبول نکرده‌اید. چه اتفاقی افتاد که به تلویزیون آمدید؟
من باید استارتم را خوب می‌زدم. اگر بد استارت می‌زدم، امروز نمی‌توانستم کارم را توجیه کنم. باید خوب استارت می‌زدم، باید به همه می‌گفتم که من صلاحیت‌اش را دارم، پس هر وقت دلم بخواهد به تلویزیون می‌روم. آخر یک روز از «مولانا» می‌پرسند؛ حکم تو در باب شرب‌خمر چیست و او که متوجه می‌شود می‌خواهند «شمس» را این میان خراب کنند، پاسخ می‌دهد؛ تا که خورد، اگر شمس خورد، شمس آب کر است! من باید توانایی‌هایم را ثابت می‌کردم که من اگر فیلم بد هم بازی کنم، خودم می‌دانم.
باز هم سریال بازی می‌کنید؟
هر کاری که دلم بخواهد انجام می‌دهم.
آقای بهداد! خیلی درباره «مارلون براندو» صحبت می‌کنی، واقعا اینقدر به او علاقه داری؟
من ادای او را در نمی‌آورم. هر چند وقت یکبار، بازی او را برای رفع عطش می‌بینم. هنوز برای من یک منشور است، مثل غزل حافظ می‌ماند. او را تماشا می‌کنم تا بازیگری فراموشم نشود. تا همیشه که نمی‌توانم بروم و سر کلاس بازیگری بنشینم.
راه‌تان را کاملا از روی نقشه پیدا می‌کنید یا آزمون و خطا هم دارید؟
هر دو.
الان چقدر نزدیک هستید به آن‌چیزی که 15-10 سال پیش فکر می‌کردید؟
(می‌خندد) از آن چیزی که فکر می‌کردم هم بازیگر بهتری هستم.
الان سریال «یک مشت پر عقاب» را که نگاه می‌کنید، هیچ لحظه‌ای نیست که بگویید، اینجا را غلط بازی کردم؟
چرا، اصولا پیش می‌آید، خیلی هم پیش می‌آید. ببینید، من داشتم درباره بازی برون‌فکنانه و درون‌فکنانه حرف می‌زدم و گفتم که ریشه هر دوی اینها یکی‌ست و هر دو از یک ریزش می‌آید. در بازیگری همه حرف‌ها گفته شده و همه کارها انجام شده است. یک جمله دارد «مارلون براندو» که می‌گوید؛ بازیگری در سطح پایین یک سرگرمی و در سطح بالا یک شاعری‌ست. من دارم درباره آن بخش شاعری‌اش حرف می‌زنم. دیگر به این فکر نمی‌کنم که باید در زمان بازی چه‌کار کنم. به این فکر می‌کنم که در دل هر لحظه، نقطه‌ای وجود دارد برای کشف. من آن نقطه‌ها را مثل انفجار ممتد خورشید در دل خودش کشف می‌کنم؛ انفجارهای کوچک کوچک ایجاد می‌کنم. من درباره خودم حرف نمی‌زنم. اینها توهم است؟ خب بگذارید باشد. ولی به شما چه ربطی دارد؟ من اصلا توهم دارم که خوبم. به کسی چه ربطی دارد. من فیلم بد هم بازی کرده‌ام، خودم می‌دانم؛ «خواهرخوانده». باز هم دارم، هم فیلم بد دارم و هم بازی بد. هر وقت بد بازی کنم، خودم بهتان می‌گویم. من خودم راست می‌گویم، دروغ نمی‌گویم. صداقت از من وام می‌گیرد. خودم بلدم. من مالِ این کارم. من حالا دیگر فقط برای سرور شخصی‌ام بازی می‌کنم. فقط برای آنکه کشف کنم؛ وه! چقدر زندگی! اما، یک نقدی هم به من وارد است. این را نمی‌گویم که تو به عنوان یک خبرنگار یا روزنامه‌نگار یا یک همکار از «دونه» کمترت سوءاستفاده کنید.یا یک بازیگر درجه چهار و پنج از «دونه» کمتر، سوء استفاده کند. دونه یعنی آن را در خاک بکاری و چیزی نشود. این را می‌گویم که یک طالب بازیگری که اولی‌اش خودم باشم، استفاده کند و چیز یاد بگیرد. بازیگری یعنی روایت انسان توسط انسان. من متاسفم از اینکه اینقدر کوچکم و بدبختم و کاش در شرایطی بودم که می‌توانستم وجوهات نامکشوف خودم را کشف کنم. بازیگری چیز مهمی‌ست. این نیست که بلیت مرا پاره کنند و بروند توی سینما. داشتم چی می‌گفتم؟
داشتید می‌گفتید که یک نقدی به من وارد است.
بله، یک اتفاقی در بازی من افتاده است و آن اینکه... یک نقدی به من وارد است. البته می‌دانید که نقد به آدم‌های جدی وارد می‌شود نه به آدم‌های غیرجدی. الان اسم‌های‌شان دارد جلو چشمانم رژه می‌رود. می‌خواهم اسم بیاورم، اما می‌دانم که شما نمی‌نویسید و چاپ نمی‌کنید.
اگر چاپ کنیم، می‌گویید؟
معلومه!
پس بگویید، چاپ می‌کنیم.
باز هم نمی‌گویم. (خنده) روزی می‌گویم که تو جرأت نکنی چاپ کنی. یک روزی اسم می‌آورم. بله، من درباره کسانی حرف می‌زنم که نقد جدی بر آنها وارد است. آنها که در کارشان جوشش است.
منبع این جوشش چیست؟
این جوشش به سرچشمه ربط دارد.
سرچشمه کجاست؟
«مارلون براندو»، او تجلی تمام بازی‌ها و بازیگری‌ست. تمام ٱموزه‌ها، همه‌اش در «مارلون براندو» تجلی پیدا کرده است.
برگردیم به آن نقدی که به بازی شما وارد است.
قبلش داشتم چی می‌گفتم؟
همان نقد.
(بهداد درباره نقد مفصل حرف می‌زند) یک کاراکتر باید یکدست به یک اصولی وفادار باشد و باید کلیات نقش را هم حفظ کند. نباید فقط جزئیاتش را استخراج کنیم. گمان می‌کنم که بعضی از نقش‌های من از یکدستی برخوردار نبوده است. البته نقش‌هایی بوده که من کلی و جزئی خوب بازی کرده‌ام، مثل نقشم در «روز سوم» که خوب بازی کردم. شاید در نقش «امیرحسین» باید یکدست‌تر بازی می‌کردم. گمانم در نقش «امیرحسین» به خاطر تنبلی یا سهل‌انگاری، بیشتر به جزئیات نقش توجه کرده‌ام و یکدستی کار حفظ نشده است.
هیچ ترسی ندارید وقتی قرار است به یک نقش نزدیک بشوید؟ یا اینقدر به خودتان اعتماد دارید که مطمئن‌اید از عهده‌اش برمی‌آیید؟
می‌ترسم. همیشه همینطور است. آره بابا، هر وقت از من نقش بدی دیدید، بدانید که من قبلش نترسیده‌ام. ترس باعث می‌شود که بروی و تسهیلاتت را قوی کنی، آره بابا!
حالا یک سوال مهمتر. هیچ ترسی در رابطه با بازیگری نداری؟ مثلا نمی‌ترسی از اینکه فید شوی؟
نه بابا، من آن‌موقع که آمدم در سینما، فید بودم. تازه فید بشوم، چه اهمیتی دارد. ولی آخر، «من» فید بشوم؟! من اصلا دیر به سینما آمدم که فید نشوم. من فید نمی‌شوم. علائم حیات و انرژی از کودکی در من وجود داشت. وقتی فیلم بازی می‌کنم؛ این من هستم با همه عاطفه‌ها و ترس‌هایم. داشتم یک قسمت از سریال «یک مشت پر عقاب» را می‌دیدم، بعد به خودم گفتم؛ آخی! همین روزها بود که عاشق شده بودم! من هستم، خودم هستم آنجا. من «حامد بهداد» هستم. من آنجا زندگی کرده‌ام. آره بابا! بعضی از بازیگرها مزخرف هستند.
چرا به تو سیمرغ نمی‌دهند؟
چه بگویم؟ (سکوت) واقعا فکر می‌کنی دلیلش را می‌دانم؟


                                                          مارلون کبیر ما

                          

 

بهرام رادان: «حامد بهداد» را از زمانی که وارد سینما شد، می‌شناختم. خوب یادم هست که او و مرحوم «گلدره» برای «آخر بازی» که اولین بازی‌شان بود، نامزد سیمرغ شدند. چه حیف که هنوز آن فیلم را ندیده‌ام اما، اکنون که قریب 9 سال، از آن روزگار می‌گذرد، به راحتی می‌توانم بگویم که به داشتن چنین همکاری افتخار می‌کنم و یقین دارم که در آینده نه چندان دور، احساس من به بقیه همکارانم نیز تسری پیدا خواهد کرد. حامد عزیز، حامد دوست داشتنی، بالاخره «مارلون» کبیر ما خواهد شد؛ بدون میانبر و با طی مسیر... آمین
 
 

                                           
                                                  مرا یاد « فنی‌زاده» می‌اندازد  
 

همایون اسعدیان : در فیلم «آخر بازی»، قراربود «رامبد جوان» بازی کند. آن موقع «رامبد» به دلیل گرفتاری‌هایی که داشت نتوانست در «آخر بازی» باشد. او «حامد بهداد» را به ما معرفی کرد. روزی که «حامد» به دفتر ما آمد تا برای اولین‌بار او را ببینیم، یک جوان کمی عصبی و پرخاشگر بود و در رفتارهایش حالت اعتراض داشت. آن نقش در «آخر بازی» هم چنین ویژگی‌هایی داشت. پس «حامد بهداد» را انتخاب کردیم و بعد که کار تمام شد هم، از ریسکی که کرده بودیم، راضی بودیم. با آنکه «آخر بازی» در زمان خودش خیلی نفروخت چون فیلم تجاری‌ای نبود، هیچ وقت باعث نشد فکر کنم در انتخاب «حامد بهداد» اشتباه کرده‌ام و هیچ زمان از انتخاب خودم پشیمان نشدم. بعدها که بازی «حامد» را در فیلم «بوتیک» دیدم، از دیدن اینکه چقدر او در فیلم «بوتیک» خوب و راضی کننده است، لذت بردم و خوشحال شدم از اینکه «ما»، «حامد» را به سینما معرفی کردیم. این روزها هم که بازی‌هایش را می‌بینم، به این نتیجه می‌رسم که او بازیگر جدا شاخص و خاصی شده و پخته‌تر و پرتجربه‌تر از همیشه به مسیرش ادامه می‌دهد. آن روزها کار کردن با «حامد» سختی‌های خودش را داشت، اما او مسلما این روزها کمتر کارگردان‌ها را اذیت می‌کند! از اینکه او را در کار «اصغر هاشمی» می‌بینم، خوشحالم. او بازیگری حسی و نه تکنیکال است و اگر شخصیتی برای او جا بیفتد و جدی شود و نقش هم حسی باشد، «حامد» به خوبی از پسش بر‌می‌آید. «حامد» در نقش‌هایی که به نوعی، عصیان و پرخاشگری و اعتراض را به تصویر می‌کشند، موفق است و از نظر حسی با نقش‌هایی که به خود او نزدیک‌تر هستند، بهتر رابطه برقرار می‌کند. حتی در همین نقش او در سریال «یک مشت پر عقاب» هم باز عصیان و اعتراض می‌بینیم؛ مثلا همین که از پادگان فرار می‌کند و پای خطر می‌رود یا وقت‌هایی که غیرتی می‌شود و مثلا می‌گوید که اگر خواهرش زنده بود، او را می‌کشت و... باز هم یک نقش عصیانی دارد. البته این عصیان در نقشش در فیلم «بوتیک» کمتر است. در «بوتیک» این عصیان و پرخاشگری را اصلا نمی‌بینیم. به همین خاطر «حامد بهداد» را در فیلم «بوتیک» خیلی دوست دارم. بازی او برای من در این فیلم، بازی شاخصی‌ست. با آنکه نقش او در این فیلم، نقش اول نیست ولی، باز هم به چشم می‌آید. «حامد بهداد» از این جهت مرا یاد «پرویز فنی‌زاده» می‌اندازد. «فنی‌زاده» در نقش‌های کوچک هم به چشم می‌آید و شاخص است. امیدوارم «حامد» این مسیری را که به نظر می‌رسد، با دقت و وسواس پیش می‌رود، همچنان ادامه بدهد.


                                                        یك حامد بهداد

سیامک رحمانی: 1- «چرا چیزهایی كه یك ستاره سینما می‌گوید برای همه اینقدر مهم است؟ ستاره سینما آدم مهمی نیست. فروید،گاندی و ماركس آدم‌های مهمی هستند. بازیگری سینما یك كار كسالت‌بار خسته‌كننده بچگانه است و بیش از آن هیچ.» این جمله‌ها مال چه كسی می‌تواند باشد؟ یك فیلسوف؟ یك سیاستمدار؟ یا به هر حال یك سینما‌ستیز؟ راستش اینها جملات مشهوری از مارلون براندو هستند. استاد مسلم بازیگری كه بیش از هر كسی سینما و فیلم‌هایش، ستاره‌های سینما و بازیگری را تحقیر كرده است. این كه چرا مطلبم را با جمله‌ای از براندوی كبیر شروع می‌كنم كه روشن است (این عبارت براندوی كبیر را هم از بهرام رادان عاریت می‌گیرم كه بگویم همه چه دل‌سپردگی مشتركی دارند.) حامد بهداد یك «عشق براندو»ی اصیل است و مطمئنا خودش و طرفدارانش خوشحال می‌شوند كه در هر اشاره‌ای به او ، یادی از استاد براندو بشود. اما این اشاره كاركردی دقیقا عكس دارد. اگر بار دیگر برای گفت‌وگو مقابل حامد بهداد بنشینم می‌خواهم ازش بپرسم كه نظرش درباره این حرف‌ها چیست. می‌دانم حامد با توجه به ستایش بی‌پایانی كه نسبت به استاد دارد خواهد گفت كاملا با این حرف‌ها موافق است. می‌دانم كه اگر اعتماد به نفس‌اش كمی بیشتر شود مشابه همین حرف‌ها (یا به دلیل اخلاق خاص ایرانی رقیق شده این حرف‌ها)را درباره سینما و بازیگرانش خواهد گفت. همه‌مان می‌دانیم كه در چنین اظهاراتی چه خودزنی خودستایانه‌ای نهفته است. همه‌مان می‌دانیم با وجود احترام و عشقی كه نسبت به براندوی كبیر و صراحت و صداقت‌اش داریم او در گفتارش و كارهایش چقدر اغراق می‌كند. همه‌مان می‌دانیم این اغراق چه نسبتی با كاراكتر حامد بهداد در بیرون از سینما در زندگی شخصی دارد. اما چه اهمیتی دارد؟ مهم این است كه براندو یك بازیگر بی‌‌همتاست. ما او را با همه اغراق‌هایش با همه دروغ‌هایی كه می‌گوید باور می‌كنیم و دوستش داریم. او حتی موقع تحقیر كردن سینما ، بازیگری و خودش هم بازیگری درجه یك است كه می‌تواند همه مان را مسحور كند. این شاید همان وجه اشتراك حامد بهداد با او هم باشد. شاید خیلی‌ها بگویند حامد بهداد در علاقه‌اش به براندو در اظهارنظرهایش در مورد دنیا و بازیگری و شخصیت خودش اغراق می‌كند، اما باشد. مهم این است كه ما این علاقه و این كاراكتر را پذیرفته‌ایم و باور كرده‌ایم و این یعنی اینكه حتی اگر بهداد دارد همه زندگی‌اش را بازی می‌كند (كه من چنین اعتقادی ندارم) آن را خوب بازی می‌كند. او بازیگر فوق العاده‌ای‌ است و گمان می‌كنم كمتر كسی در سینمای ما در این حقیقت تردیدی داشته باشد.

2- بازی حامد بهداد در سریال یك مشت پر عقاب را جزء بهترین كارهای او نمی‌دانم و معتقدم توانایی او خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. او در فیلم كافه ستاره و روز سوم بازی‌های درجه یكی ارائه می‌كند اما ندیده‌اش می‌گیرند. راستش گمان می‌كنم دلیل‌اش این است كه برای سینمای ایران زیادی خوب است. اینجا سلیقه سینمایی اغلب تماشاگران، از تماشاگر ساده گرفته تا حتی بسیاری از داوران جشنواره فیلم فجر اینجوری است كه بازی بازیگر و حتی كارگردانی كارگردان باید توی چشم بزند. اگر كسی دیده نشود می‌گویند نبوده. احیانا (با عرض پوزش از همه) برای همین هم هست كه فیلم‌های آقای بیضایی از بالا تا پایین این همه ستایش می‌شود. برای همین است كه بازی بهرام رادان در فیلم كنعان دیده نمی‌شود. مثل سلیقه فوتبالی‌مان است؛ بهترین بازیكن كسی است كه بیشتر از همه دریبل می‌زند و توپ را بیشتر زیر پایش نگه می‌دارد. از این منظر حامد بهداد بازیگر خیلی خوبی نیست و دلیلی هم ندارد در جشنواره‌ها دیده شود یا خیلی ارج و قرب ببیند. امیدوارم او هیچ وقت دنبال چنین ارج و قربی نرود.
3- حامد بهداد بازیگر متفاوتی است. آدم عجیب و غریبی است. این را حتی دوستانش هم می‌گویند. خودش هم ظاهرا بدش نمی‌آید اینطوری به نظر برسد و خوشبختانه استعداد این را هم به شدت دارد. بعضی‌ها شاید قدمی جلوتر بگذارند و بگویند او آدم ناهنجاری است. می‌خواهم بگویم حتی اگر واقعا اینگونه باشد، چه بهتر! اگر به آدم‌های بزرگ نگاه كنید خواهید دید كه چه درصد زیادی از آنها ناهنجار بوده‌اند. نبوغ همیشه با نوعی ناسازگاری با یك جور دیوانگی همراه است و این را در فلاسفه و هنرمندان بزرگ به راحتی می‌توان دید. اگر عده‌ای واقعا معتقدند كه حامد شخصیتی ناهنجار یا به قولی پرابلماتیك دارد پس باید قدرش را بدانیم. باید مواظب‌اش باشیم . در دنیایی كه سلطه هنجارها و این ادبیات رسمی و ریاكارانه از هر سو نفس‌مان را بند آورده و در جایی كه همسان‌سازی به شدت دارد تبلیغ می‌شود و همه به طرز نفرت‌انگیزی می‌خواهند شبیه الگوی حاكم شوند اینكه یك نفر شبیه خودش باشد و با بقیه فرق كند شبیه معجزه است.
4- منتقدان مدام از سینمای بدنه و گیشه می‌نالند و داد همه از ستاره‌های بفروشی كه حتی حرف زدن جلوی دوربین را هم بلد نیستند به هواست. ستاره‌هایی كه فیلم‌هایشان فروش میلیاردی می‌كند اما از سینما چیزی نمی‌دانند و وقتی برای مصاحبه دهان باز می‌كنند آدم گریه‌اش می‌گیرد. دارم فكر می‌كنم كه با این ستاره‌ها نباید بد كرد و باید ازشان متشكر بود. آنها هیچ كاری كه نكنند پول را به سینما می‌آورند تا چند فیلم قابل دیدن و چند بازیگر قابل احترام هم در این اتمسفر بتوانند كار كنند. حامد بهداد طفلك را ببینید كه بر اساس این فرضیه وامدار ستاره‌های قلابی هم شد!


                                             پرهیاهو، پر دغدغه و عصیانگر

                        

پژمان بازغی: من این را همیشه به «حامد» می‌گویم؛ وقتی او برای بازی در فیلم «آخر بازی» کاندیدای جشنواره فجر بود و در مراسم اختتامیه، خرامان‌خرامان می‌رفت تا روی صندلی بنشیند، ما تازه پشت در، منتظر ایستاده بودیم تا برویم تو و در مراسم اختتامیه شرکت کنیم. من این را همیشه گفته‌ام. برای شخص من اهمیت دارد که بازیگران همنسل من، از چه راهی و به چه طریقی وارد سینما شده‌اند. خوشحالم که «حامد بهداد» با سواد و دانش و پشتکارش وارد این سینما شد. جالب اینجاست که هشت سال پس از «آخر بازی»، وقتی من و «حامد بهداد» برای اولین‌بار در «سایه آفتاب» همبازی شدیم، نقش دو رفیق را داشتیم. در «کافه ستاره» هم نقش دو رفیق را داشتیم و بعدها در یک کلیپ تلویزیونی باز هم با هم رفیق بودیم. او همیشه پرهیاهو و پرانرژی و پردغدغه است و اتفاقا جزء معدود بازیگران ماست که سینما دغدغه‌اش است. و از قضا فراتر از یک حرفه به آن نگاه می‌کند و از این نظر کمی هم شبیه خود من است؛ من هم به سینما فراتر از یک حرفه و شغل نگاه می‌کنم و جدا دغدغه‌اش را دارم. احتمالا به همین خاطر هم رفیق هستیم. او جزء دوستان خانوادگی خوب من است و همین که پنج سال پشت‌سر هم کاندیدای جشنواره فجر می‌شود به اندازه کافی گویا هست برای آنکه بدانیم با چه کسی و با چه استعدادها و قابلیت‌هایی در بازیگری طرف هستیم. این به آن معناست که او با هر سلیقه داوری باز هم دیده شده و به چشم آمده و این جزء محاسن کار اوست. «حامد» بازیگری حسی است و وقت‌هایی که در یک نقش غرق می‌شود، به خوبی از پس آن بر‌می‌آید. من کاری به انتخاب‌های غلط یا درست او ندارم و اینکه آیا به تکرار رسیده است یا نه؛ این نظر منتقدان است. اما من از همین دو کاری که در کنار او بوده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که او بلد است نقش‌های شبیه را هم متفاوت بازی کند. مثلا در «سایه آفتاب» یک جوان عصیانگر باشد که آرزوهای دور و دراز دارد و در «کافه ستاره» یک جوان سرخورده باشد. ما امثال «حامدبهداد» را در سینما کم داریم. باید قدرش را بدانیم. او از سرمایه‌های این سینماست. سینما بعدها به این نسل می‌رسد و ای‌کاش به دست کسانی از این نسل بیفتد که استحقاق و توانایی‌اش را دارند. هیچ وقت فراموش نمی‌کنم آن سکانسی را که «حامد بهداد» در «سایه آفتاب» چاقو می‌خورد. من در نقش دوست او بالای سرش بودم و چنان تحت‌تاثیر بازی او قرار گرفتم که گریه می‌کردم. همه عوامل پشت صحنه هم گریه می‌کردند.


                                                   متفاوت در حس پنهان

علیرضا امینی: من متاسفانه تا الان نتوانسته‌ام با «حامد» در یک پروژه مشترک کار کنم. همیشه «حامد» درگیر بوده و نشده است، اما چند سالی هست که او را از نزدیک می‌شناسم و بازی‌هایش را دنبال می‌کنم. او همچنان حضور پر انرژی‌ای دارد؛ چه در زندگی خصوصی و چه در بازیگری. و جالب اینجاست که وقتی او به صحنه می‌آید، با خودش انرژی می‌آورد. حضور و انرژی او در پلان‌ها حس می‌شود و همین که حضور خودش به پلان‌ها انرژی می‌دهد و او بدون دیالوگ و در حین سکوت هم حضورش در صحنه احساس می‌شود، نکته مهمی‌ست. درباره «حامد» یک چیز دیگر هم اهمیت دارد و آن اینکه؛ نقش‌ها را باورپذیر می‌کند؛ شخصیت‌ها را باور می‌کند و حس آن نقش را به تمام حرکات بدنش می‌آورد. ما هیچ‌وقت خود «حامد بهداد» را جلوی دوربین نمی‌بینیم. حتی اگر دیالوگ نداشته باشد، باز هم نقش‌اش را بازی می‌کند. بازی‌های «حامد» را خیلی دوست دارم و قطعا یک روز با هم کار می‌کنیم. وقتی در فیلم «بوتیک» او را به یاد می‌آورم که چطور در آن صحنه داخلی و آن دعوای زن و شوهری، بالا و پایین می‌رفت، شیشه می‌شکست و دوباره به سکوت می‌رسید یا وقتی در «کافه ستاره» با «شاهرخ فروتنیان» زد و خورد و کتک‌کاری می‌کرد، به اهمیت بازیگری او بیشتر پی می‌برم. از آن گذشته، بازی‌اش در «حس پنهان» به نظرم بسیار متفاوت بود و در سریال «یک مشت پر عقاب» هم حضور گرمی دارد. گفتم که؛ من کارش را خیلی دوست دارم.

 

 منبع :  كارگزاران ۱۶/۱۲/۸۶

 

 
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 9:31  توسط فرزاد | 
 

 

                                گفتگوي باني فيلم با حامد بهداد /   ۵ اسفند ۸۶

 

  

 

 

از حامد بهداد بعد ازمجموعه تلویزیونی سایه آفتاب به كارگردانی محمدرضا آهنج بیشتر اخبار سینمایی شنیدید. بازیگر فیلم‌های بوتیك، (حمید نعمت‌ا...) این زن حرف می‌زند، (احمد امینی) كافه ستاره (سامان مقدم) آدم (عبدالرضا كاهانی) با اولین حضور سینمایی‌اش در فیلم آخر بازی (همایون اسعدیان) كاندیدای سیمرغ بلورین نوزدهمین جشنواره فیلم فجر شد. حضور حامد بهداد در نقش یك افسر عراقی در فیلم روز سوم (محمد حسین لطیفی) هم نظر داوران جشنواره بیست و پنجم را جلب كرد و كاندیدای سیمرغ نقش مكمل مرد شد. او این روزها با سریال یك مشت پرعقاب (اصغر هاشمی) در نقش امیر حسین دانشور در كنار رضا كیانیان (خلعتبری) ایفاگر یك نقش متفاوت در تلویزیون است. به همین بهانه با او گفت‌وگو كردیم تا درباره این مجموعه تلویزیونی گپ مفصلی بزنیم. بهداد این روزها مشغول بازی در مجموعه تلویزیونی <زخم‌های رویا> به كارگردانی حسین سهیلی‌زاده و تهیه‌كنندگی مهران رسام است. ماحصل این گفت و شنود را در ذیل از نظر گذرانید.

‌در حال حاضر مشغول بازی در مجموعه <زخم‌های رویا> هستید. اگر موافق باشید با توضیحی در باره این مجموعه گفت‌وگو را آغاز كنیم؟

- بله، در این كار با دوستانی مثل آقایان فرامرز قریبیان، بهرام ابراهیمی، شهرام عبدلی و... همبازی هستم. نقش من هم مثل دیگر نقش‌هایی است كه شما در دیگر كارهای این روزها می‌بینید. در حال حاضر نقش‌هایی كه در خیابان‌های شهر ما و كشورما ایفا می‌شود از یك چارچوب مشخص بیرون نیستند و اصطلاحاً جنس بازی‌ها هم به روز هستند.

‌بعد از چند سال فعالیت سینمایی دوباره به تلویزیون بازگشتید، با چه انگیزه‌ای این اتفاق افتاد؟ آیا با برنامه‌ و فاكتور خاصی تصمیم گرفتید مجدداً مسیر تلویزیون را تجربه كنید؟

- نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد! شاید اشتباه كرده باشم شاید هم نه، یك شانس حرفه‌ای باشد، واقعاً نمی‌دانم چی شد كه دوباره به سمت تلویزیون آمدم.

‌یعنی حس می‌كنید شاید بازگشت به تلویزیون یك اشتباه باشد؟

- خیر، من اصلاً در این مورد قضاوت نمی‌كنم. همین جوری گفتم، شاید!! شاید این حضور مجدد در تلویزیون یك اتفاق مثبت برای من محسوب شود. البته الان نمی‌توانم درمورد آن نظری بدهم. من با آقای مهران رسام از قدیم سابقه دوستی دارم، خیلی وقت بود كه از من دعوت به كار می‌كرد كه متأسفانه هر دفعه به دلایلی مختلف این همكاری شكل نمی‌گرفت. دوست داشتم یك بار دیگر با مهران كار كنم.

‌البته بازگشت مجدد شما به سمت سریال تلویزیونی با سریال یك مشت پرعقاب (اصغر هاشمی) آغاز شد...

- بله، اما سریال یك مشت پرعقاب فقط به نظر من از تلویزیون پخش می‌شود وگرنه در اصل یك كار سینمایی با زمان بالا است. حضور افرادی مثل اصغر هاشمی، امیر اثباتی، رضا كیانیان، مهین نویدی، فرهاد توحیدی و ...

‌و حامد بهداد...

- (می‌خندد) حامد بهداد به قول شما، (البته اگر دوستان قابل بدانند) ببخشید یك پروژه برای اینكه یك كار تاپ از آب دربیایید به چیزی احتیاج دارد؟ آن تصویربرداری بسیار عالی، تدوین بسیار خوب، به اعتقاد من این كار تمام شرایط یك فیلم سینمایی را دارد. من فكر می‌كنم به لحاظ فاكتورهای مختلف این پروژه از اندازه‌های بالایی برخوردار است. من از این كار خیلی راضی هستم. خدا راشكر می‌كنم به خاطر اینكه در این پروژه و مجموعه حضور داشتم.

‌پس مشخص است كه برای انتخاب سینما و تلویزیون به كیفیت و جنس اثر فكر می‌كنید؟

- بله حتماً همین طور است، شما شاید بتوانید كار مهران رسام را یك مجموعه تلویزیونی تلقی كنید، اما كار اصغر هاشمی، با آن تیم كاملا حرفه‌ای، جای بحث ندارد! یك كار خوب بود دیگر همین!

‌به عنوان یكی از بازیگران اصلی این مجموعه از داستان سریال یك مشت پرعقاب و نحوه روایت تلویزیونی آن صحبت كنید.

- دراین درام، فاجعه اتفاق افتاده است. اما ما شرایط مخاطب خانگی را در نظر گرفتیم، البته با توجه به اینكه تصمیم دارم سطح سلیقه او را هم بالا بكشم. به نظر من در این پروسه افرادی مثل اصغر هاشمی، امیر اثباتی، محمدرضا مویینی، مسعود كرانی، رضا كیانیان ( كه توانایی‌های او به لحاظ بازیگری بركسی پوشیده نیست) فرهاد توحیدی (كه واقعاً متن خوبی نوشته است) و .... همگی به شكل همزمان مشغول بالا بردن سطح سلیقه مخاطب تلویزیون هستند، هر كدام در حرفه خودشان، ضمن اینكه شما باید این مسئله را در نظر بگیرید كه این مخاطبیك تماشاگر خانگی است. از نحوه روایت سوال كردید. باید بگویم این مسئله در اصل به كارگردان و نویسنده (صاحبان اثر) مرتبط می‌شود و من هم در حال حاضر مثل یك بیننده،‌ اثر را می‌بینم یا خوشم می‌آید و لذت می‌برم یا نه!

‌به عنوان یك بازیگر این شیوه پرداختن به یك موضوع خاصی را در تاریخ معاصر...

- برای ما به عنوان بازیگر نوع روایت فرقی نمی‌كند. وقتی كه ما فلاش بك بازی می‌كنیم با وقتی كه فلاش فوروارد را بازی می‌كنیم مگر تفاوتی وجود دارد؟

منظور من زود لو رفتن یك موضوع مهم درابتدا روایت قصه است كه ...

- فكر نمی‌كنم تماشاگر خیلی از ما جلو افتاده باشد.

اگر كل مجموعه را دنبال كنید، متوجه می‌شوید كه آنقدر اتفاقات در این سریال زیاد است كه باز كردن گره‌ها درابتدای كار، جزو نكات منفی نخواهد بود. به نظر من كیفیت داستان و نقاط مهیج این سریال آنقدر زیاد است كه شما در ادامه می‌بینید ما به اندازه كافی گره افكنی و گره گشایی خواهیم داشت.

‌سن و سال، امیرحسین دانشور پایین‌تر از سن و سال حامد بهداد (حتی به لحاظ فیزیك و گریم نقش) دیده می‌شود، این مسئله با آگاهی انجام می‌شود یا....

- درست است، قبول دارم همین طور است كه شما می‌گوید، اتفاقاً این مسئله را جای دیگر هم مورد بررسی قرار دادیم. من به شكل خلاصه با شما هم درباره این مسئله صحبت می‌كنم. ببینید! كسانی كه در مجاورت محبت مادرانه و خواهرانه تربیت می‌شوند و رشد می‌كنند، نوع و طرز رفتارشان گرایشات خاصی پیدا می‌كند. این دو خواهر و برادر هم همانطور كه می‌دانید دو قلو هستند و گمان می‌كنم كه باید وجوهات زنانه این نقش (امیر حسین) را حفظ می‌كردم. كما اینكه خواهر امیرحسین هم باید وجوهات مردانه‌ شخصیتش را حفظ كند. (البته من به این مسئله درباره ایشان دقت نكردم) من در ایفا این نقش به آهو خردمند (مادر) و دوخواهر امیرحسین نگاه كردم و بازیگران را به مثابه نقشی كه ایفاد می‌كنند مورد بررسی قرار دادم. سعی كردم نوع رفتارهای امیر حسین را برمبنای خانواده‌اش و تأثیری كه از آن گرفته است، ارائه بدهم. ضمن اینكه یك سرباز به لحاظ سنی میانگینی بین بیست و دوتا بیست و سه سال را دارد، ما هم او را چیزی در همین حدود تا بیست وچهار سال نشان دادیم. به هر حال او دانشگاه رفته و لیسانس شیمی نفت هم دارد.

‌با وجود اینكه شما امیرحسین دانشور را یك پسر پرورش یافته در خانواده می‌دانید، اما قبول كنید فردی كه چهار سال دانشگاه را گذرانده (مخصوصاً پسر) قاعدتاً می بایست كمی از خانواده جدا و كنده باشد؟

- بله قبول دارم معمولاً این طور است، اما فكر نمی‌كنم. در مورد امیر حسین این قضیه صدق می‌كند. ببینید! كسی كه خانواده كاملاً مرفهی دارد و داماد آن خانواده در شرف (خلعتبری) رسیدن به پست وزارت حتی نخست وزیری در كابینه شاهنشاه است و... نوع زندگی و شرایط خانوادگی‌اش با دیگران متفاوت است. خلعتبری با توجه به جایگاهی كه در نظام وقت دارد روی خانواده هم به شدت تأثیر گذاشته و شكل سیستم نظام را به سمت خانواده نیز كشانده است. ‌

‌یعنی معتقد هستید این مسئله باعث شده كه افراد این خانواده میل بیشتری به كانون خانواده دارند تا بطن جامعه؟

- بله، ضمن این كه باید بگویم افراد این خانواده بیشتر میل به تربیت خانوادگی دارند، یعنی به لحاظ نوع تربیت خانگی هستند اما به لحاظ تجدد و تحصیلات اصلاً خانگی نیستند. كسی كه شیمی نفت (رشته‌ای كه در‌آن زمان ممنوع بوده است) خوانده چطور می‌تواند یك آدم خانگی بوده باشد. مثل كسانی كه امروزه روز، در مدرسه نیكان تحصیل می‌كنند. به هر حال رویروش تربیت و تحصیل آنها نگاه ویژه‌ای وجود دارد و معمولاً آنها از آینده سیاسی خوبی برخوردار خواهند بود.

در مورد امیرحسین هم به همین منوال است، شیمی نفت هم از تحصیلات ممنوع آن دوران بوده كه هر كسی نمی‌توانسته در این رشته تحصیل كند. این درس در‌آن دوران مختص انگلیسی‌ها و آمریكایی‌ها بوده است. پس می‌توان گفت كه امیرحسین تنها یك تربیت خانگی دارد آن هم از نوع مثبت و خوبش اما به لحاظ بیرونی بسیار متمدن است، رانندگی بلد است و طرز رفتار و كلامش چه درخانه و چه بیرون از خانواده نشان از شخصیت به روز او دارد. در ضمن او از خانه جدا نشده است. فقط به دانشگاه می‌رفته و به منزل برمی‌گشته است تازه دو یا سه ماه است كه برای سربازی و آموزش رفته است. به نظر شما در سه ماه چه تحولی ممكن است در یك فرد ایجاد شود؟ شما از انسانی كه بیست و چند سال شخصیتش با تربیت خانواده شكل گرفته، بعد از یك جدایی دو - سه ماهه توقع چه تحولی را دارید؟در ضمن دوباره به این مسئله باید اشاره كنم كه تمام تلاشم بر این بوده كه وجوهات زنانه این آدم را حفظ كنم. اینكه طرف دوقلوی این آدم دختر است شما مطمئن باشید در رفتار او تأثیرگذار است، بدم نمی‌آمد حتی وجوهات تلطیف شده‌تر و زنانه‌تری را درمورد امیر حسین لحاظ می‌كردم. به خاطر این كه بتوانم این شخصیت را متحول كنم. زمانی كه من بتوانم در اوایل كار، نقش را اینگونه نشان بدهم، می‌توانم در ادامه طور دیگری ( یعنی بر مبنای داستان) آن را نمایش بدهم. بر منكرش لعنت كسی كه نداند من یك مرد را مردتر از هر كس دیگری بازی می‌كنم!‌

‌و همین تودارنبودن این آدم (امیرحسین دانشور) هم سرچشمه گرفته شده از همین حس نزدیك به زنانه او است؟( بعد از مطلع شدن ازآن قضیه مهم در مورد خواهرش توسط خلعتبری بدون هیچ فكری آن را با پدرش و .. در میان می‌گذارد.)

-نكته در همین جاست. درست است این همان چیزی است كه می‌خواهد سطح فكری تماشاگر امروز را ارتقاء بدهد. امروزه عصر انتقام فردی و عجولانه گذشته است.

البته قابل توجه است كه روایت این داستان به تاریخ معاصر برمی‌‌گردد...

- آیا مگر بیش از سی سال از این قضیه گذشته است؟ بشر هنوز بعد از گذشت سه هزار سال گرسنه‌اش می‌شود و به خاطر رفع گرسنگی‌اش آدم می‌كشد! بعد ازگذشت سه هزار سال هنوز حسادت می‌كند! ما بعد از سی سال چه تغییری را از خودمان متوقع هستیم؟سؤالت چه بود كه به اینجا رسیدیم؟

‌بحث تودار نبودن امیر حسین ...

-بله امیر حسین تودار نیست همین! اصلاً ما مردم توداری در ایران نیستیم.

‌معتقد هستید كه زود خودمان را لو می‌دهیم؟

-بله خیلی زود ما ایرانی‌ها خودمان را لو می‌دهیم.

ما با حساب و كتاب صبوری نمی‌كنیم، اگر صبوری هم می‌كنیم از روی ناچاری است یك زمان یك نفر درختی می‌كارد صبر می‌كند، یك نفر، یك زمان هیچ‌ كار مثبتی انجام نمی‌دهد بی‌دلیل هم صبر می‌كند. این صبر به اعتقاد من بیهوده است. در مورد این آدم هم باید بگویم هیچ ارتباطی ندارد كه این آدم تحصیلكرده است اما آدم متفكری نیست! ممكن است یك چوپان بیش از یك دانشجوی رشته مثلاً نفت خردمند باشد! شما می‌توانید خود كامپیوتر باشید اما خرمند نباشید! نكته دراماتیزه این كاراكتر در این است كه قرار است توسط من بازیگر از جایی به بخش دیگری كشیده بشود! قرار است كاری من برای این نقش انجام بدهم!

‌ و معتقد است این اتفاق توسط حامد بهداد برای كاراكتر امیر حسین دانشور رخ داده است؟

-هنوز نیفتاده است، اما تا انتهای سریال یعنی بعد از شانزده قسمت این اتفاق رخ می‌دهد. اگر این كار به یك نسخه سینمایی تبدیل می‌شددر دو ساعت یا نود دقیقه این اتفاق رخ می‌داد.

‌از كارگردانی و نوع هدایت بازیگر توسط اصغر هاشمی هم صحبت كنید؟

باور كنید هر چه بیشتر می‌گذرد، بیشتر نمی‌دانم با چه زبانی باید از اصغر هاشمی تشكر كنم. هر چه بیشتر می‌گذرد بیشتر حیرت زده می‌شوم از كیفیت این سریال و مجدداً می‌گویم كه واقعاً خدا را شكر كه من در این سریال بودم.

‌ با تعاریف خاصی كه درباره این نقش از تو شنیدم، مخصوصاً درباره بحث تأثیراتی كه امیر حسین از خواهر دوقلوی خود و شرایط خانوادگی‌اش گرفته است. چقدر این نقش را نسبت به دیگر تجربه‌هایت متفاوت دیدی؟

- تفاوت این نقش مثل نقش‌های دیگری كه هر بازیگری ایفا می‌كند در جزئیات آن است. عمده این مسئله هم برمی‌گردد به تحلیل‌های من با آقای هاشمی راجع به شخصیت درون فیلمنامه و تمام گردآوری‌هایی كه عوامل مختلف این كار زیر نظر اصغر هاشمی انجام داده‌اند.‌

‌‌ یكی از بخش‌های جذاب این مجموعه، سكانس‌های پادگان است كه با بازی علیرضا خمسه فضایی متفاوت نسبت به كل كار در آن به وجود آمده است؟‌

‌-من نقل قولی از آقای هاشمی می‌كنم:” ما احتیاجی نداریم كه قلابی را به سمت تماشاگر بیاندازیم...” فكر میكنم علیرضا خمسه در این زمینه تكنسین بسیارخوبی است. فضای بسیار تلخی در محل پادگان وجود دارد كه با بازی خوب علیرضا خمسه این فضای تلخ و گاهی غیرمنطقی برای تماشاگر جذاب از آب در‌آمده است. علیرضا خمسه خیلی خوب از پس این نقش برآمده است. ولی دوبله به این شخصیت ضرر زده است. متأسفانه علی‌رغم تلاش‌هایی كه شد تا بازی‌های علیرضا خمسه در نقش استوار شه‌پرست دوبله نشود، این اتفاق افتاد.

‌فكر می‌كنم بیش از این صحبت درباره سریال یك مشت پر عقاب، منتج به لو رفتن داستان آن می‌شود،‌اگر موافق باشید بگذاریم تا در پایان سریال درباره داستان و شخصیت امیر حسین دانشور گفت و گوی مفصلی داشته باشیم؟

- بله موافق هستم و تشكر می‌كنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 2:4  توسط فرزاد | 

 

 

TinyPic image

 

حامد بهداد که به تازگی بازی در فیلم "هر شب، تنهایی" را به پایان رسانده، علاقمند است دوباره در فیلمی در ژانر دفاع مقدس بازی کند. این بازیگر جوان درباره فعالیت های اخیر خود گفت: "به تازگی در فیلم سینمایی "هر شب، تنهایی" بازی کرده‌ام و و فیلم "حس پنهان" را هم در مرحله فنی دارم. در حال حاضر نیز چند پیشنهاد دارم که در حال مطالعه فیلمنامه آنها هستم و احتمالا یکی از آنها را قبول خواهم کرد." بهداد که مدتی است حضوری فعال در پروژه های سینمایی و تلویزیونی دارد، درباره پرکاری خود گفت: "اتفاقا زیاد هم پرکار نبوده ام، بلکه سعی کردم منظم کار کنم. در حال حاضر ترتیب فیلم ها و مجموعه هایی که آماده اکران و پخش دارم به گونه ای پشت سر هم شده و این هم مصادف است با حضور من در پروژه ای جدید." وی که حضوری موفق در فیلم جنگی "روز سوم" داشت، از علاقه خود برای بازی مجدد در این ژانر گفت و خاطرنشان ساخت: "خیلی تمایل دارم در فیلمی دیگر در زمینه دفاع مقدس بازی کنم، چرا که من نگاه خودم را به هشت سال دفاع مقدس و این ژانر دارم و اگر کاری در این زمینه به من پیشنهاد شود با کمال میل قبول خواهم کرد." بهداد علاوه بر این فیلم سینمایی "آدم" را هم در نوبت اکران دارد. از این بازیگر به زودی مجموعه تلویزیونی "یک مشت پر عقاب" ساخته اصغر هاشمی پخش خواهد شد. او در این مجموعه با رضا کیانیان، خزر معصومی، هرمز هدایت، علیرضا خمسه و فریبا کامران همبازی است. "یک مشت پر عقاب" در سیمافیلم تولید شده است.

منبع خبر : مهر

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 1:9  توسط فرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پوشش اخبار فعالیتهای حامد بهداد , هنرپیشه سینمای ایران

پیوندهای روزانه
گفتگوي روزنامه كارگزاران با حامد بهداد - اسفند 86
گفتگوي همشهري با حامد بهداد درباره ي " زخم هاي رويا " - بهمن 86
گفتگوي باني فيلم با حامد بهداد - آذر 86
عكسهاي حامد بهداد در نمايشگاه مطبوعات - آبان 86
گفتگوي شرق با حامد بهداد و باران كوثري - مرداد 86
صد نكته از حامد بهداد
حامد بهداد در صندلي داغ - مرداد 86
عكسهاي حامد بهداد در مراسم دهمين جشن دنياي تصوير - تير 86
گفتگوي سميرا عليزاده با حامد بهداد - تير 86
گفتگوي همشهري جوان با حامد بهداد و باران كوثري - تير 86
گزارش تصويري از نمايش و نقد روز سوم در دانشگاه شهيد بهشتي - خرداد 86
گفتگوي حامد بهداد با مجله نقش آفرینان - اردیبهشت 86
گفتگوي حامد بهداد با مجله طاق بستان - آذر 85
گفتگوي حامد بهداد با همشهری جوان - نیمه اول سال 85
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
خبر
گفتگو
بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر
دانلود آهنگ متن فيلم مجنون ليلي با صداي حامد بهداد
بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر
نمايشگاه عكس حامد بهداد ( گزارش و عكس )
نمایش سگ سکوت ( عکس و مطلب )
حامد بهداد با فيلم قبادي در جشنواره كن(عكس و مطلب)
پیوندها
هواداران حامد بهداد در سايت كلوب
منفي مثل حامد بهداد
خيلي دور خيلي نزديك
" مارلون براندوي سينماي ايران " حامد بهداد
وبلاگ هواداران حامد بهداد
صدا .. دوربين .. حركت
سينما در منطقه ممنوعه
وبلاگ هواداران حاتمي كيا
بهرام رادان آكتور سينما
اندر احوالات بهرام خان رادان
بهرام سينما
بيوگرافي دان - عكسها و بيوگرافي هاي هزاران هنرمند
من از نهايت شب حرف مي زنم
دايره زنگي
گروه زيست شناسي
عمو بهرام و دايي علي
خبرهایی از فیلم های سینمای ايران
ترانه عليدوستي
خاك خوب ( فتو بلاگ)
باران به روايتي ديگر ...
سلطان سينما حامد بهداد
بهرام و بهداد و شهاب
سينما
حامد بهداد- حامدکمیلی -سیاوش خیرابی
طرفداران حامد در مشهد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM